Shindokht
 

 





 

شـينـدخــت
یادداشت‌های روزانه‌ی شراره‌ انصاری
Shindokht, Sharareh Ansari's Daily Notes

شيندخت در سايت‌های ديگر :
کاريکلماتور  :  سهراب.ارگ
اکسـير [
مهرآوا : فوک‌لوريک : گنجينه‌ی اسرار ]

شيندخت
Ùˆ
شعر ترکی

شيندخت
و بجنورد


فوتوبلاگ
شيندخت

Monday, December 30, 2002

 

دو روز پيش در بخش خبر تلويزيون خبری شنيدم که جالب بود , اينکه در لرستان مدرسه راهنمايی را مختلط کردند و دختران به خاطر اعتراض به اينکار به مدرسه نرفتند و گوينده خبر با چنان لحنی اين خبر را ميداد که يعنی کار دخترها مورد تاًييدش بود!!!
من مدتها بود ميخواستم در اين مورد مطلبی بنويسم و اين خبر يک انگيزه ای برای نوشتن مطلبم شد!
اگر سيستم آموزشی ما از همان ابتدا يعنی پيش از دبستان که بچه ها برايشان جنسيت و دختر و پسر بودن هيچ فرقی نداره مختلط باشه فکر نميکنم ما دچار اينهمه مشکل شويم و اونوقت دوست دختر ودوست پسر مفهوم واقعی خودش رو پيدا ميکنه نه اينی که الان رايجه !!
علت اصلی مشکل جوانها و بيشتر خانواده ها در همين جداسازی هاست و چنان فکری تو ذهن جوانهای ماست ( چه پسر و چه دختر ) که دوستی با جنس مخالف فقط هدف خاصی را می طلبه !
حالا ما هر چقدر بگيم بخدا فرق نميکنه دوست دوسته چه دختر و چه پسر , چه زن و چه مرد ولی کو گوش شنوا!! وقتی دختر نو جوان ما پا تو سنی ميذاره که ميفهمه جنس مخالف چيه هزار تا حصار از هر طرف دور اون ميکشن , از خانه گرفته تا مدرسه و جامعه ! حالا اگر اون بخواد از او حصار فقط يک سرک بکشه , انگار گناه کبيره کرده !
چرا نميذاريم جوانهای ما همينطور که با همجنسهای خودشون دوست هستند با جنس مخالف هم دوست بشن و بفهمن که هيچ فرقی در اين دوستی ها نيست شايد همينقدر اونا رو ارضا کنه و اينقدر کنجکاو نباشن و يا از اين دوستيها وحشت نکنند !!
دوست جوانی که دانشجو هم هست و بسيار پسر متين و درسخوان ( البته من از ايميلهاش اينطور تشخيص دادم وگرنه هيچ آشنايی بيشتر از ايميل با ايشون ندارم ! ) از من به عنوان خواهر بزرگترش در مورد مشکلی که داشت کمک خواسته بود , اينکه نميتونه با هيچ دختری رابطه برقرار کنه چون فکر ميکنه اونا از دوست شدن با او هدف خاصی دارن بطوری که حتی به همکلاسی های دخترش سلام هم نميده ! و همه اونو آدم ماشينی و بی احساس ميدونن با وجودی که واقعاً اينطور نيست !!
و يا دوستی دارم که بسيار مومن و محجبه است ولی دختر 14 ساله زيبايی داره که خيلی علاقه به حجاب نداره و حتی دوست داره کمی هم آرايش کنه و اين برای مادری که مخالف اين کارهاست خيلی گرون مياد .
ولی آيا محدود کردن و مراقبتهای زياد تاثيری هم داره ؟! ما می بينيم هميشه سخت گيری جواب عکس داده و هميشه کسانی که محدود تر بودند بيشتر دنبال آزادی و ... ميرن !!
برای همينه الان دختر ها و پسرها اينقدر سنت شکنی ميکنند , باور کنيد اگر اونارو آزاد بگذاريم شايد از اينهمه بی بند و باری خسته شوند !
  


Saturday, December 28, 2002

 

مطلبی انتخاب کردم در مورد فرشهای ترکمنی که اينجا می نويسم ولی قبل از آن خواستم توضيحی در مورد فرش ايرانی بدهم, چون متاسفانه اين صنعت دستی و زيبای کشورمان هم مثل خيلی از صنايع دستی ديگر دچار رکود و کم توجهی واقع شده!!
فرش ايرانی با زيبايی و تنوع رنگ و بافت در هر منطقه کشور می تواند از بهترين و پر در آمد ترين صادرات کشورمان باشد ولی متاسفانه می بينيم در داخل کشور هم با بوجود آمدن کارخانه های زياد فرش ماشينی و تنوع رنگ و بافت و حتی مشابه سازی از فرشهای دستی به دليل سبک و ارزان بودن آن بيشتر مورد توجه و استقبال قرار گرفته و اين باعث شده که خريدار فرش دستبافت کمتر شود .
فرشهای زيبای دستبافت که با زحمت زياد و سخت بافته می شود , ولی کمتر به آن توجه می شود و امروزه دچار رکود در بازارهای کشور شده ! من با داشتن دار کوچکی در خانه و بافتن قاليچه با اين هنر ظريف و زيبا آشنا هستم همينطور با کار سختی که بافندگان فرش که اکثر آنها زنها و دخترهای جوان هستند و با دستهای ظريفشان بر تار و پود فرش نقش می اندازند و با زدن دفتين بر روی آن اين نقشها را جاودانه می کنند . ولی ما بدون توجه به اينهمه زيبايی فقط به دليل قيمت آن که به نظر من در برابر اينهمه زحمت هم ناچيز است به طرف فرش ماشينی رو آورديم و در کشوری که اسم آن با فرش اش همراه است و فرش ايرانی در همه جا استقبال می شود به جز در داخل کشور خودمان و بيشتر ين استفاده کننده فرش ماشينی هستيم و الان در همه منازل از فرش ماشينی استفاده می کنند !! چرا ؟!
فکر نمی کنيد به خاطر اينهمه تبليغ که روزانه از کيفيت و زيبايی و ارزانی فرش ماشينی می کنند باعث شده فرش دستبافت فراموش شود !
فرشهای زيبای ابريشمی بافت تبريز که واقعاً زيبا و هنرمندانه بافته شده اند و آدم از ديدن نقشهای آن و ظرافت آن مبهوت می ماند که کدامين دستها و با چه چشمانی آنها رابافته و يا فرشهای طرح ترنج تبريز با زمينه کرم و حاشيه مسی آن که مثل يک تابلوی نقاشی می ماند ولی وقتی همين طرحها را در فرشهای ماشينی استفاده می کنند خوب اين باعث می شود که به دليل ارزان بودن فرش ماشينی به طرف آن کشيده شوند.( هر چند به نظر من ارزانترين و ساده بافت ترين فرش دستبافت بسيار با ارزش تر از زيباترين فرش ماشينی است !)
بياييد قدر اين هنر اصيل و زيبا را بدانيم و با خريدن فرش دستبافت آنرا حمايت کنيم !!
فرش ترکمن
تاريخ قوم ترکمن و فرش آن


ترکمنی ها در اصل قبيله هايی ترک هستند که هم اکنون در مناطق وسيعی از شمال ايران تا شمال افغانستان و شرق دريای خزر در کشورهای ترکمنستان و ازبکستان زندگی می کنند . بر اثر چنگها و تحولات شديدی که با آن مواجه گرديدند , اين قوم بخشی از تاريخ سنن و آداب خود , از جمله فرشبافی را تا حدودی به فراموشی سپرده است . به نحوی که مطالعه ی تاريخ فرشبافی ترکمن را با مشکل مواجه می سازد و تا کنون مطالعه ی علمی و مستمر برای آن صورت نپذيرفته است . اما آنچه مسلم است فرش ترکمن از دلبستگی های جاودانه ی اين قوم بوده است . مهمترين قبايل ترکمنی که بافت فرش در آنها رواج داشته است عبارتند از : ايل تکه , ساريک , ايل چدر , ايل ارساری و ايل بزرگ يموت .
سه گروه از ترکمنهای مستقر در ايران به قاليبافی اشتغال دارند . دو طايفه از ايل بزرگ يموت به نامهای آتابای و جعفر بای و ديگری بخشی از ايل تکه که گفته می شود در حدود آغاز ربع دوم قرن چهاردهم هجری ( بيستم ميلادی ) به ايران مهاجرت کرده اند . ايل تکه در جرگلان , منطقه ای در شمال خراسان , شمال بجنورد و غرب آن قرار دارد و در حال حاضر بهترين فرش ترکمن ايران را توليد می کنند . و مرکز اصلی آن مراوه تپه است .
از نظر حجم توليد , مقدار بافته های ايل تکه کمتر از دو طايفه ی يموت است . مرکز عرضه فرش فرشهای آتابای در گنبد قابوس است و فرشهای جعفر بای در شهر کوچک آق قلعه و گرگان بفروش می رسد .
عمده طرحهای آنها با نامهايی همچون " غزال گز , ماری گل , ساريک گل , ارسای گل , سالور گل " مشخص می شوند. رنگ قرمز سير در کنار رنگ قهوه ای شتری عمده رنگهای قالی ترکمن هستند .
( زيباترين پشتی های ايرانی پشتی ترکمنی هستند .)
  


Wednesday, December 25, 2002

 

امشب شب يلداست . درازترين شب سال .
هميشه شب يلدا رو با خونة مادربزرگ و کرسي , انار سرخ , آجيل و هندوانه همراه ميدانيم . سرما و برف , گرماي کرسي و صداي چق چق تخمه شکستن و خنده ها و شادي فاميلی که دور هم جمع هستند .
ولي الان نه از کرسی خبری هست و نه خونة مادربزرگ !!
ما برای بچه هامون چه به ارث گذاشتيم ؟!!
ميراث ما از فرهنگ و سنت گذشته براي بچه هامون چيه؟!! براي اونا شب يلدا با شبهاي ديگه هيچ فرقی نداره !!
چون نه از کرسی خبری هست و نه اون خنده های شادِ بدون غم و بي خيالانه !! نه صفا ونه صميميت !!همه درگير و خسته !!!
اگر هم مراسمی باشه فقط تجملات !! که اينهم فرقي با مهمونيهاي ديگه نداره چون هميشه همين کارهايی که در شبهاي معمولي و مهماني هاي عادی انجام ميشه در شب يلدا هم هست !
بايد برای بچه هامون تعريف کنيم که در گذشته شب يلدا يعني دور کرسي مادر بزرگ با تخمه هندونه و خربزه اي که مادر بزرگ خودش بو داده و انار سرخي که با دستهاي خودش دون کرده و هندونة سرخ و شيرين (که مادر بزرگ معتقده حتماً بايد بخوری و خاصيتش اينه که در تموز گرما را برات قابل تحمل ميکنه و کمتر احساس گرما می کني ) پای قصه های مادربزرگ می نشستيم که هرسال تکرار بود و تکرار ولي باز هم شيرين بود !!
شب يلدا مثل خيلي از سنتهاي ديگه خيلي تغيير کرده و اصالتشو از دست داده ولي همينقدر هم بايد حفظ بشه تا فراموش نشه !
شب يلدای خوبي داشته باشيد.

بوی زمستان مياد , صداي پاشو ميشنويد ؟! برف , برف ,....باورم نميشد صبح که بيدار شدم ديدم برف اومده , با وجودي که خيلی کم بود و فقط يک باريکه روی ديوار نشسته و درختان کاج رو کمي سفيد پوش کرده ولي همين هم براي ما کوير نشين ها نعمتيه !! ما هميشه از داشتن برف محروميم و فقط سوز و سرماي برف رو داريم! برف براي اغنيا و سوز و سرما براي فقرا !سمنان بخاطر موقعيت جغرافيايی که داره يعني پشت کوههاي البرز، هميشه بادهاي بارانزا و برف زا اونور کوهها تخليه ميشند و باد خشک به طرف سمنان مياد و گاهي مثل امروز ته ماندة باران و برفي هم نصيب ما ميشه و ما هم به خاطر همين کمي هم , خوشحال و شاکريم !در 20کيلومتري سمنان شهر کوچک "شهميرزاد " واقع شده که مثل "بهشتي در دل کوير " است در تابستان مردم سمنان از هواي گرم به اونجا که پاي کوه واقع شده و هواي خنک و آب خوب داره پناه ميبرند و در زمستان هم براي ديدن برف و برف بازی !باورکردني نيست که باوجود فاصلة به اين کمي (20km) اينقدر تفاوت آب و هوايی باشه !اين نشون ميده خدا هميشه به فکر بندگانش هست , در جهنم دريچه اي بسوی بهشت !
  


Friday, December 20, 2002

 

امروز ميخوام از سفرم به مشهد بنويسم , باوجودي که براي شادي نميرفتيم ولي کلاً سفر خوبي بود همينطور تنوع خوبي!
صبح موقع حرکت از در خونه که اومديم بيرون مه غليظي همه جا رو گرفته بود تا بالاي گردنه آهوان ( حدود 20-25 کيلومتري سمنان ) مه بود ولي جالب بود که بالاي گردنه از مه خبري نبود و آفتاب بود!
هوا گاهي آفتابي ميشد و گاهي ابرهاي سياه و بارون شديد !
من وبهروز بعد مدتها تنها و بدون بچه ها مي رفتيم سفر , آخرين بار حدود 8 سال قبل بود که براي امتحان فوق ليسانس با هم تنها رفتيم تهران!
با وجودي پسرا بزرگ شدن ولي وابستگي شديدي به ما و ما به اونا داريم , شايد علتش غربته چون سالهاست که اينجا تنها هستيم و فقط چهارتايی مون همديگرو داريم ! ( البته دو ساله برادر کوچکم و خانمش اومدن سمنان و کمي از تنهايی بيرون اومديم !)
به هر حال مجبور بوديم بچه هارو تنها بذاريم , البته بد نبود هم براي اونا که کمي مستقل بشن و بتونن خودشون رو محک بزنن و هم براي ما که به قول بهروز عادت کنيم به دل کندن و کم کردن وابستگيمون !
بهروز اولين کاري که کرد سي دي مورد علاقه اش رو گذاشت تا گوش بده , سي دي شجريان و چقدر اين آهنگش قشنگه " ز من نگارم عزيزم , خبر نداره " منهم خيلي دوست دارم .
بهروز هيچوقت نمي تونه آهنگهاي مورد علاقه اش رو گوش بده چون تو خونه " ضبط و کامپيوتر و سي دي من " در اختيار بچه هاست تو ماشين هم هر وقت بچه ها باشن نميذارن و ميگن به اندازه کافي اين آهنگها رو از راديو و تلويزيون ميشنويم ! ( فرزند سالاري کامل!)
بهروز معمولاً با احتياط رانندگي ميکنه ( ولي پر خلاف !) احساس کردم چشمهاي بهروز خسته شده , به خاطر بارندگي و استفاده مدام از برف پا کن ! بعد من رانندگي کردم , ولي من نمي تونم به قول بهروز با احتياط رانندگي کنم , چون سرعت ميرم ! ( منظور از با احتياط رانندگي کردن بهروز, آهسته رانندگي کردنه!) تا ميخواست چشاشو ببنده و خواب بره با ترمز من يهو بيدار ميشد و هي غر ميزد آرومتر برو!
من درسته با سرعت ميرم ولي هيچوقت خلاف نميکنم حدود 20ساله رانندگي ميکنم تا به حال تصادف نکردم ( برم واسه خودم اسپند دود کنم !!) به نظرم رانندگي در جاده خيلي راحت تر از داخل شهره ! در شهرستانها که عابرين اصلاً رعايت قوانين رو نمي کنن و از هر جا دوست دارن يهو ميان وسط خيابون , انتظار هم دارن راننده براشون ترمز بزنه !
خلاصه يه مقدار از مسير رو من نشستم ولی بارون خيلي شديد شده بود منهم خسته شدم , چون وقتي بارون آهسته بياد من خيلي کم از برف پاک کن استفاده ميکنم ولي بارون که شديد شد مجبور شدم مدام برف پاک کن بزنم چشم منهم خسته شد و دوباره بهروز نشست , گفتم بهروز آهسته رانندگي ميکنه ولي پر خلاف و من بايد حواسم باشه , يک لحظه ازش غافل شدم سر پيچ سبقت گرفت و چند متر جلوتر ماشين پليس بود و مارو متوقف کرد .
بهروز وا رفت و من زدم زير خنده , آخه امکان نداره ما يک سفر بريم و بهروز تو جاده جريمه نشه!
پارسال رفته بوديم شمال موقع برگشتن بالاي گردنه ماشينهاي سنگين جلوي ما , هوا هم گرم بود , بهروز طبق معمول به هواي اينکه ديد داره از دوتا کاميون سبقت گرفت ورفت روبرو شاخ به شاخ با ماشين پليس شد!!
خوب بود که سرعت هردو کم بود و ماشين پليس کنار کشيد ولي فکر کنيد بهروز چه حالي شد , اونجا هم پليس نگه داشت ولي افسر خوبي بود , خيلي خوش اخلاق , منهم خنديدم گفتم بهتره جريمه نکنيد چون همين شاخ به شاخ شدن با شما براش بدترين تنبيه بود چون حسابي جا زد !! افسر هم خنديد , بعد من گفتم مقصر اين کاميونها هستند که کنار نميکشند و افسر قبول کرد و فقط 1000تومن جريمه کرد ولي اين دفعه بهونه اي نبود افسر هم از سرما يخ زده و حسابي عصباني بود و 5000 تومن جريمه کرد ! ( اين هم صدقه سفر ما بود !)
نزديک مشهد برف مي باريد چه برفي ! مثل برفهايی که اون موقع ها بجنورد مي باريد که ما خيلي وقته از ديدنش محروم هستيم !
مشهد هم که ديدار فاميل و مراسم ؛ عزاداريها با همه غمي که براي نزديکان داره ولي يک خاصيت خوب هم داره و اون نزديکي و همدردي همه فاميل و آشناهاست و ديدارها تازه ميشه بخصوص که متوفي هم پير و بيمار باشه اين مراسم حالت مهموني پيدا ميکنه !
موقعي که در مزار بوديم ( مزارش در خواجه ربيع بود ) يک استاد دانشگاه جوون فوت کرده بود که ما غم خودمون رو فراموش کرديم چون از دست دادن جوون خيلي سخته !
خلاصه سفر ما با وجودي که براي عزا رفته بوديم ولي سفر خوبي بود , براي من هم تنوع بود هم ديدار مامانم که از بجنورد اومده بود وزيارت و... براي بهروز هم ديدار خانواده اش بخصوص خواهر زاده هاش که سالها نديده بود ( چون در سوئد زندگي ميکنند ) .
براي خواهر بهروز که از درد و رنج راحت شد آمرزش و براي فرزندانش صبر آرزو دارم .
روحش شاد.
  


Tuesday, December 17, 2002

 

به هر سوي افق که بدويم , دوست ارزش والايی است
آنکه دوست ندارد , فقيرترين آدم دنياست.
هر دوستي که بيابي , انگار دنيا را خريده اي


دوستان عزيز از همدردي همه شما عزيزان ممنونم .
من از طرف خودم و همسرم از همه شما دوستان خوبم تشکر مي کنم , اميدوارم هيچوقت غم نبينيد و من در شاديهاتون شريک باشم و اينهمه لطف را با فرستادن پيام شادي براتون جبران کنم.
داشتن دوستان خوبي مثل شماست که به من انگيزه ماندن و نوشتن داده ؛ وقتي اينهمه پيام تسليت از شما عزيزان گرفتم باورم شد که در اعتماد کردن به دوستي شما ها اشتباه نکردم و به دوستي شما افتخار ميکنم .
شاد باشيد.
  


Sunday, December 15, 2002

 

دوستان قبل از اينکه مطلب امروز شينخت را بخوانيد خواستم از شما خوانندگان محترم این صفحه اجازه بگيرم و از طرف همه ی شما تسليتی بگويم به سرکار خانم انصاری نويسنده ی محترم شيندخت و مخصوصا همسر گرامی ايشان که در سوگ خواهر خود نشسته.

خوب، برويم سراغ یادداشت امروز شيندخت:

ديروز خبر رسيد خواهر بهروز (همسرم ) فوت کرده و من بايد اين خبر رو به بهروز مي دادم , چقدر سخته آدم بخواد خبر بدي رو به کسي برسونه بخصوص به همسرش ! و من نمي دونستم چطوري به او بگم !حتي وقتي بهروز طبق معمول هر روز از کارخونه زنگ زد و پرسيد چه خبر ؟! خبر خوبي بدي چيزي نيست ؟! من گفتم نه هيچ خبر و صبر کردم بياد خونه بعد بهش بگم .خواهر بهروز سالهاست بيماره و از عيد امسال حالش روز بروز بدتر شده و اين فوت براي او آرامش و راحت شدن از درد و رنج بود ولي خوب براي نزديکان به هر حال از دست دادن عزيز سخته هر چند که بيمار باشه! خواهر بهروز که دومين خواهرشه از اون زنهای مظلوم زمانه بود که واقعاً در حقش ظلم شده و از زندگي هيچ خيري نديد , او به عنوان همسر دوم مردي پولدار که کدخدا يک ده بود شد ! واز همون اول مثل خيلي از زنهاي زمان خودش با کار زياد و خونه پر رفت و آمد و پر زحمت و مرد خشن ! زندگيش رو شروع کرد بعد هم به دليل زايمانهاي متعدد و غير اصولي خيلي زود فرسوده شد بطوري که بعد آخرين زايمانش که حدود 37- 38 سال پيش بود دچار بيماري رماتيسم شد و کم کم باعث فلج شدن همراه با پوکي استخوان و تغيير شکل مفاصل ؛ او اين مدت تماماً با درد هاي روماتيسمي بسر ميبرد ولي با همه اينها چنان روحية شادي داشت طوري که گاهي مي گفت آهنگ بجنوردي براش ميذاشتن و او بسختي با بشکن زدن با اين آهنگ همراه ميشد . او باهمه بيماري بچه هاي خوبي تربيت کرد دوپسر و سه دختر , پسر بزرگش ( مهندس عمران ) و دخترش ( معلم ( در ايران زندگي ميکنند و پسر دومش ( فيزيک هسته اي خونده ) و دو دختر ديگه اش در سوئد زندگي مي کنند ولي هر سه براي مراسم فوت مادرشون اومدن . ما هم امروز براي مراسم ميريم مشهد ( چون مشهد زندگي مي کرد ) و تا چند روز شيندخت تعطيله. تا بعد

سايت اکسير
  


Thursday, December 12, 2002

 

باز هم دوستان جديد بجنوردي .
يک گروه از جوونهاي بجنوردي سايت جالبي به نام " آلاداغ " درست کردن که در اين سايت مي خواهند از تجربيات کوهنوردي خودشون , در باره طبيعت بجنورد و موسيقيی بجنورد و... مطلب بنويسند حتماً سايت خوبي ميشه شما هم با سر زدن به اين سايت اونا رو حمايت و تشويق کنيد.
من هم از همينجا به اين جوونهاي همشهري خودم ميگم" الِنيز آغور مَسين ".
و برايشان آرزوي موفقيت دارم.
منهم مطلب کوتاهي در مورد کوه آلاداغ مينويسم که به اين جوونهاي خوب و پر تلاش همشهريم تقديم مي کنم

رشته کوه آلاداغ
آلاداغ بلندترين قله رشته کوه آلاداغ است با ارتفاع 3100 متر و قله بهار يا سرو در ارتفاعات و چمن کالپوش در دامنه آن 2980متر ارتفاع دارد و قله سالوک يا صعلوک 3050 متر با پوشش گياهان متنوع و چشمه سارهاي بيشمار از ديگر کوههاي آلاداغ مي باشد . اين رشته کوه داراي جنگلهاي زيبا , دره هاي با صفا و چشم اندازهاي بديع است.
  


Sunday, December 08, 2002

 

شما وقتی غمگين هستيد چکار می کنيد؟!!

ميدونيد بعضی وفتها بد جوری دلم ميگيره و احساس غربت می کنم .( اينجور مواقع ياد دوستان خارج از کشور می افتم که چقدر از خانواده دور هستن ياد ليلای ليلی که اينقدر غمگينه و دلتنگ خانواده , ياد يولداش که عاشق طبيعت سرابه و دلتنگ سبلان ! ياد همه دوستان غريبم !)
با وجودی که من خانواد ه ام رو دارم , همسرم , بچه ها که با اونا بودن باعث ميشه خيلی احساس غربت و دلتنگی نکنم ولی گاهی اين احساس ناخواسته و در روز های خاص به سراغ من مياد , ديروز هم از اون روزهای دلتنگی من بود ! با وجودی که عيد بود و بايد خوشحال می شدم ولی همين عيد باعث شد که دوباره غم غربت و تنهايی سراغم بياد , هميشه در روزهای خاص من ياد بجنورد و خانواده ام می افتم و اينکه چقدر ما اينجا تنها هستيم ؛ بچه ها که هميشه از من و پدرشون به خاطر غربت گلايه دارن اونا هم روزهای تعطيل و مناسبتهای خاص هوايی ميشن و هميشه ميگن اگه بجنورد بوديم خونه بابايی جون اينا می رفتيم همه دوستامون روزهای جمعه ميرن خونه پدر بزرگشون و ما اينجا تنها هستيم !!( با وجودی که اينجا رو هم خيلی دوست دارن چون دوستان زيادی دارن , مثل خودم ولی خوب گاهی اين احساس سراغمون مياد !)
ديروز هم خيلی دلم هوای بجنورد و خانواده رو کرده بود بخصوص وقتی برای تبريک عيد زنگ زدم و مامانم گفت امروز اولين عيد حاجی مامان است و همه اونجا جمع هستيم بيشتر دلم گرفت !
بجنورد رسمه بعد فوت کسی , اولين عيد بزرگ رو مراسم ميگيرن و دوستان و آشنايان برای تسليت گويی دوباره ميان , ديروز هم اولين عيد بعد فوت مادر بزرگم بود و من طبق معمول هميشه غايب اين مراسم بودم!
برای فرار از غمگين بودنم , خودم رو با کار مشغول می کنم بيشتر از هميشه کار می کنم که فرصت فکر کردن نداشته باشم وقتی هم بيکار ميشم , آهنگی که دوست دارم رو گوش ميدم و به کتاب پناه ميبرم , همدم هميشگی من ! ولی ديروز زودتر غمم رو فراموش کردم چون ايميلهای با محبت دوستان که عيد رو به من تبريک گفته بودن خيلی خوشحالم کرد , اولين سال بود که اينقدر تبريک عيد فطر داشتم ! کارت تبريک عکس های زيبا و گل همه نشونه دوستی و محبت و چقدر آدم لذت ميبره از اينهمه خوبی , ای کاش هميشه عيد باشه و هميشه اينقدر مهربونی و لطف !
دوستان از همه شما ممنونم , به لطف شما احساس تنهايی و غربت من خيلی زود فراموش شد .
مهرتان پايدار باشه دوستان .
  


Thursday, December 05, 2002

 

عيدتان مبارک

يکبار ديگه تموم شد ماه روزه و عبادت يک رمضان ديگه گذشت تا رمضان بعد اگر عمری باقی باشه!
واقعاً سرعت گذر عمر رو حس می کنيد چقدر سريع ميگذره , دوستی می گفت معمولاً وقتی به آدم خوش بگذره گذر زمان رو احساس نمی کنه به ما که خوش هم نميگذره پس چرا اينقدر سريع ميگذره ؟!
من فکر ميکنم بسکه خودمون رو در گير زندگی و روزمرگی آن کرديم , کار و کار و دنبال پول دويدن و زندگی و...!
در يکی از کتابهای دکتر شريعتی خونده بودم : اينقدر ما رو در گير مسائل زندگی کردن گرايش به تجمل گرايی و زندگی لوکس و خريدن اقساطی , همه چيز قسطی خريده ميشه , زندگی مون رو وابسته به اقساط کرديم و فرصت برای فکر کردن برامون نمونده !
دکتر شريعتی اگر زنده بود والان رو ميديد اونوقت می فهميد زندگی قسطی يعنی چی ؟!
اون موقع وسايل لوکس زندگی رو قسطی می خريديم , حالا مواد غذايی!!!!
از اينا گذشته حالا واقعاً فردا عيده ؟!
بيچاره بهبود و بهداد کلی نذر و نياز کردن و گفتن حاضرن يک روز بيشتر روزه بگيرن ولی شنبه عيد باشه!
ميگن يک ماه روزه گرفتيم بعد عيد روز جمعه باشه ؟ اينکه نامرديه !!
تا نظر شما چی باشه ؟!
  


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

ترجمه‌ی
کتاب

يازده
دقيقه
پائولو کوئلو
 

Recent

تغییر ادرس
خانه جدید
تولد امام رضا
سانسور یا سکوت؟!
مراکز خرید مدینه
بدون شرح!
سکوت ، گاه هزاران معنی دارد که از گفتن بر نمی آی...
ته چین
دروغ خوشایند!
اصلاح یک شعر

Archives

February 2002
October 2002
November 2002
December 2002
February 2003
July 2003
November 2003
January 2004
February 2004
May 2004
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 Ø´Ø±Ø§Ø±Ù‡ انصاری