Shindokht
 

 





 

شـينـدخــت
یادداشت‌های روزانه‌ی شراره‌ انصاری
Shindokht, Sharareh Ansari's Daily Notes

شيندخت در سايت‌های ديگر :
کاريکلماتور  :  سهراب.ارگ
اکسـير [
مهرآوا : فوک‌لوريک : گنجينه‌ی اسرار ]

شيندخت
Ùˆ
شعر ترکی

شيندخت
و بجنورد


فوتوبلاگ
شيندخت

Tuesday, June 28, 2005

 








امروز روز تولدمه.

اولین باره که تولدم رو متفاوت جشن می گیرم. تنها و دور از خانواده!
من تهران هستم و خونه دوستم قدسی و تولدم رو با اونا جشن می گیرم
  


Sunday, June 26, 2005

 

رئيس جمهور جديد مبارك!

سمناني ها پارتي شون ديگه كلفت شده ! آقاي روحاني دبير شوراي امنيت ملي سرخه اي هستن و آقاي احمدي نژاد هم از آرادان گرمسار (هردواز شهرستان‌هاي استان سمنانه) . سمناني ها هميشه افتخاراتي داشتن و پارتي شون هميشه كلفت بوده در زمان پهلوي آقاي نصيري معروف! سمناني بود و آقاي هژبر يزداني سنگسري (از شهرستان‌هاي سمنان).
حالا ماهم زير سايه سمناني ها شايد از اين پارتي ها نصيبي ببريم( بلاخره 25 ساله سمنان زندگي مي‌كنيم و حق آب و خاك داريم, مگه نه؟!:)
  


Thursday, June 23, 2005

 

من اهل سياست و سياست بازي نيستم، هيچ وقت هم دوست ندارم فضاي وبلاگم رو سياسي بكنم ولي گاهي احساس مي كنم لازمه بعضي حرف ها رو بزنم. مگر نه اينكه اينجا خونه دلتنگي هاي منه ، خب منم دوست دارم همين جا دلپري هام رو خالي كنم!

اولين باري كه قاطعانه و با انگيزه در انتخابات شركت كردم، انتخابات مجلس پنجم بود. شايد تعجب كنيد چون اون موقع نه دوم خردادي شده بود و نه اصلاحاتي، ولي در سمنان حركتي شروع شد مشابه دوم خرداد و خيلي ها مثل من با انگيزه به پاي صندوق هاي راي رفتن ( هر چند خيلي زود پشيمون شديم و فهميديم كه اشتباه بوده!) در اون دوره دو نفر رقيب انتخاباتي بودن يكي از اونها كه من وخيلي ها به او راي داديم و انتخاب هم شد، مهندسي بود كه مدير اداره صنايع سمنان بود. همه ما به ايشون راي داديم در مقابل رقيب روحاني شون با راي بسيار زيادي برنده شدن ولي متاسفانه خيلي زود راهشون رو تغيير دادن و در مجلس جذب محافظه كار ها شدن! اين راي ما ، نه گفتن به كانديد روحاني بود!

در انتخابات مجلس ششم كه بعد از دوم خرداد بود و همه طرفدار اصلاحات ، متاسفانه سمنان جزو معدود شهرهايي بود كه كانديداهاي اصلاحات اونجا راي نياوردن، اون هم به دليل اينكه دو كانديد اصلاحات (آقاي كواكبيان و آقاي عموزاده) با هم نتونستن به توافق برسن راي ها شكسته شد و دوباره به نفع محافظه كارها تموم شد.

از دومين دوره شوراها من انتخابات رو تحريم كردم، نه در انتخابات شوراها شركت كردم و نه در انتخابات مجلس هفتم و از همون موقع تصميم داشتم در انتخابات رئيس جمهوري هم شركت نكنم و نكردم. اين تصميم من ربطي به حرف هايي كه طرفداران تحريم در خارج از كشور و ... مي زدن نداشت و يك تصميم شخصي براي احترام به راي خودم بود! ( خيلي ها فكر كردن تحريم من بخاطر حرف هاييه كه در ماهواره و ... زده شده و من تحت تاثير اونا تحريم كردم. ما اصلن ماهواره نداريم ، اونا و طرز فكر اونا رو قبول ندارم) الان هم از تحريمي كه كردم پشيمون نيستم ولي حالا احساس مي كنم بايد راي بدم و راي من باارزشه حتا اگر به كسي راي بدم كه اون رو قبول ندارم.
اين راي من به آقاي هاشمي نيست راي من به انتخاب نشدن آقاي احمدي نژاده!






مطلب آقاي پدرام رضايي زاده ، باعث شد تا تصميم قطعي رو براي شركت در انتخابات بگيرم.

اين منم آقاي معروفي ! راي من تن من است ؛ راي من جان من است ؛ راي من قلم من است . شايد فکر کني که ما تن فروشيم . من و همه آنهايي که مي خواهند به هاشمي راي بدهند . همه آنهايي که مثل شما – و حتي بيشتر از شما – مشت خورده اند . همه آنهايی که روزگاري در خانه هايشان از ترس لرزيده اند و همه آنهايي که شکسته شدن قلمشان را ديده اند اما هيچ گاه رفتن را به ماندن ترجيح نداده اند تا بعد مجبور شوند هزار و يک دليل براي توجيه کردنش بياورند …

  


Wednesday, June 22, 2005

 

تابستون داغ سمنان هم اومد. داغي كه حتا كولرها رو هم از پا مي اندازه و فقط نسيم گرم تحويلمون مي ده! وجود بهشت زيباي شهميرزاد براي سمناني ها تنها دلخوشي براي گذروندن شب هاي گرم تابستون و چند ساعتي از خنكاي اونجا لذت بردنه.

ديشب شهميرزاد رفته بوديم. هواي خنك و عالي اونجا، صداي پيچش باد در چنارها و مهتاب زيبايي كه بود من رو به گذشته هاي دور برد و دوباره خاطرات دوران نوجواني رو برام تداعي كرد. خاطراتي كه هميشه با بياد آوردنش احساس لذتي به من دست مي ده.

شب هاي تابستون در باغ خاله اينا در حالي كه رديف رختخواب ها در ايوان پهن مي شد و همه تا گردن زير پتو مي رفتيم . صداي باد كه چنارهاي بلند رو به حركت در مي آورد و در نور چراغ زنبوري، سايه هايي روي ديوار درست مي كرد. سايه هايي كه گاهي تحت تاثير قصه هايي كه قبل از خواب خاله براي همه ما تعريف مي كرد، ما رو مي ترسوند. صداي آبي كه در جوي كنار ساختمان، با شدت زياد حركت مي كرد و هيچوقت از حركت نمي ايستاد. نه روز و شب مي فهميد و نه خستگي، فقط جريان داشت. صداي جير جيرك ها و پارس گاه به گاه سگي كه جلوي در باغ بسته شده بود... ولي از همه اين ها فقط خاطره اي مونده.
اون باغ خاطراتم ديگه وجود نداره. نصف باغ بخاطر تعريض جاده خراب شد حتا آسياب آبي كه كنار باغ بود. اون جوي بزرگ و پر آب خشك شد و از حركت ايستاد. ساختمون قديمي كه شب ها در ايوون جلوي اون تمام دخترخاله ها و پسر خاله ها و ... مي خوابيديم خراب شد و ساختمون جديدي كه نيمه تموم و متروكه مونده! به جاي چنارهاي قشنگش ، بجاي درخت هاي زردآلو و گيلاسش الان پمپ بنزيني اونجا ساخته شده.
بوي خارهاي صحرايي (يوشان) كه هر روز عصر با اون آتشي توي تنور درست مي شد و بوي نون تازه همه جا رو پر مي كرد، حالا بوي بنزين و گازوئيل جاي اونو پر كرده . ( من عاشق بوي يوشان بودم و نون تازه اي كه از اين تنور بيرون مي اومد براي من خوشمزه ترين نونها بود. هنوز هم بوي اونو حس مي كنم... ممممم...)
اونقدر اين فضا منو غمگين مي كنه كه سال هاست به اون قسمتي از باغ كه به جا مونده نرفتم( قسمت كوچكي از ته باغ فقط مونده!) دوست ندارم باغ خاطراتم رو اونجور متروكه و تنها ببينم. شايد بخاطر اينكه بچه هايي كه در اين باغ بازي مي كردن همه غريب و دور افتادن و ديگه صداي خنده ها و بازي هاي اونا باغ رو پر نمي كنه ، باغ اينجور غريب و تنهاست.
  


Monday, June 20, 2005

Sunday, June 19, 2005

 

خداحافظ اصلاحات!

بازي انتخابات هم تموم شد. متاسفانه اصلاحات نتونست راي بياره!
وقتي آقاي معين رد صلاحيت شدن و با حكم حكومتي صلاحيتشون تاييد شد، خيلي دوست داشتم ايشون انصراف مي دادن ولي متاسفانه خط دهنده هاشون تحريم كننده ها رو جدي نگرفتن و هيچ توجهي به انتخابات شوراها ومجلس هفتم نكردن! بيست ميليون نفر واجد شرايط راي ندادن. بيست ميليون نفري كه در دو دوره به آقاي خاتمي و اصلاحات ايشون راي دادن. ولي اينبار از حق خودشون گذشتن تا دوباره مورد سواستفاده و بازي قرار نگيرن.
حالا كه قراره رئيس جمهور هماهنگ با قواي ديگه باشه، ما هم منتظر مي شينيم تا ببينيم به كجا مي رسيم!

براي طرفداران آقاي معين هم متاسف هستم. (همينطور براي بهدادم كه به معين راي داد. بهبود دقيقه آخر منصرف شد و راي نداد!)

به آقاي خاتمي هم خسته نباشيد ميگم.خيلي مظلوم بودن و من هنوز هم دوستشون دارم و خوشحالم كه دو دوره به ايشون راي دادم. (اين انتخابات بايد اينجور مي شد تا مظلوميت واصلاحات آقاي خاتمي بيشتر تو چشم بياد. اينو كساني كه اعلام كردن راي شون رو از آقاي خاتمي پس گرفتن شايد يك روز بفهمن!)

پ.ن.
فكر نمي كنيد اگر آقاي كروبي مبلغ رو بالاتر گفته بودن، الان رئيس جمهور بودن؟! اگر صدهزارتومن بود شايد منم راي مي دادم!!




طرفداران آقاي هاشمي بايد تلاششون رو بيشتر كنن. فكر مي كنيد اگر آقاي احمدي نژاد انتخاب بشن مانتو ها چه مدلي ميشه؟!!
  


Saturday, June 18, 2005

 

واژه ‹ دروغ› در همه فرهنگ هاي لغت: ‹حرف نادرست و غير واقعي› معني شده ولي در فرهنگ لغت عاميانه و در بين مردم معنا هاي مختلفي پيدا مي كنه و دروغ ها درجه بندي مي شه و انواع مختلفي داره!
دروغ براي فريبكاري، دروغ مصلحتي، دروغ به خاطر پنهانكاري، دروغ شاخدار، دروغ به عنوان خالي بندي و چاخان، دروغ هاي ريزه ميزه كه جزو عادت روزانه در اومده و ... گاهي عده اي چنان به دروغ هاشون عادت كردند كه خودشون هم اونا رو باور مي كنن!

هميشه يادگرفتيم كه دروغ نگيم، دروغ گفتن كار درستي نيست، دروغگو دشمن خداست و ...! ولي با وجودي كه ادعا مي كنيم از دروغ گفتن بدمون مياد، بخاطر كوچكترين و بي اهميت ترين كارها به راحتي و در جلوي بچه ها دروغ مي گيم. هميشه هم براي دروغ هامون توجيه هاتي داريم. اين عادت دروغ گفتن به حدي در جامعه و فرهنگ ما جا افتاده كه به راحتي براي دروغ هامون قسم هم مي خوريم چه بسا از مقدساتمون و جون عزيزان مون هم مايه بذاريم.
هيچوقت فكر كرديد در روز چند بار دروغ مي گيد؟ در هفته و ماه و سال چي؟ و اين دروغ ها آيا فايده اي هم داشته؟ ضرر چي؟!

گاهي ما دوست داريم دروغ بشنويم، چون واقعيت تلخ و بعضي دروغ ها برامون خوشاينده! ولي دروغ هر چي كه باشه دروغه چه دروغي كه به عنوان فريب دادن كسي باشه و چه دروغهاي ريزه ميزه كه جزو عادات روزانه است در هر صورت باعث بي اعتمادي و عدم اطمينان در جامعه و افراد جامعه ميشه.

به هر حال اگه عادت به دروغ گفتن داريد بهتره كمي هم تمرين حافظه كنيد چون مي دونيد كه:



دروغگو كم حافظه است!
  


Friday, June 17, 2005

Thursday, June 16, 2005

 

فرصت تبليغات كانديدا ها هم تموم شد. ديشب خيابون ها غوغايي بود. ستاد دكتر معين در خيابون سعدي سمنان (نرسيده به ميدون سعدي) غلغله بود. آخرين فعاليت هاشونو هم كردن. حالا بايد منتظر نتيجه شد! من كه همچنان انتخابات را تحريم كردم ولي بهبود و بهداد مي خوان راي بدن و به دكتر معين هم راي مي دن ( خب اونا نظرشون اينه كه از حق راي خودشون استفاده كنن و بهداد ميگه من نامزدمو انتخاب كردم!:)
منم اميدوارم دكتر معين انتخاب بشه ( هر چند خارج از اين بازي ايستادم و دوست ندارم بازيچه قرار بگيرم و اين بازي هيچ معلوم نيست كه به كجا مي رسه!)






دوتا طنزي كه در مورد انتخابات با اس.ام.اس فرستاده شده رو در زير بخونيد.

از يكي مي پرسن به كي راي مي دي؟
ميگه: به جاني ها!
ميگن: جاني ها ديگه كي هستن؟!
ميگه: رفسن جاني و لاري جاني.

اين پيغام به صورت زير فرستاده شده بود:

شرمنده. ببخشيد كه اينو ميگم.ه 50 هزار تومن پول فوري نياز دارم. لطف كنيد اونو به من بديد. قول ميدم آقاي كروبي انتخاب شد فوري به شما برگردونم!

  


Tuesday, June 14, 2005

 


گلچين

دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
‹گابريل گارسيا ماركز›

امتياز عقل در آن است كه انسان مي تواند خود را ابله وانمود سازد ولي نمي تواند خود را عاقل وانمود سازد.
‹تورك توخولفسكي›

چنان قوي باش كه هيچ عاملي آرامش فكر ترا بر هم نزند.
‹كريستين لارسون›

باده گر بر خاك ريزي، به كه در جام رقيب
مي خورد با او كسي، حيف از تو و حيف از شراب
‹وحشي بافقي›

فيض در بي خبري بود خبر دار شديم
صرفه در خواب گران بود، چو بيدار شديم

با دشمن من چو دوست بسيار نشست
با دوست نشايدم دگر بار نشست
پرهيز از آن عسل كه با زهر آميخت
بگريز از آن مگس كه بر مار نشست.

هر آشنايي سر آغاز جدايي است، سلام كردن مقدمه وداع تلخ است و با هم بودن نشانه خلق در لحظاتي پر خاطره براي ايام غم انگيز جدايي.




همه جور موزيك تكنو ديده بودم، نوحه خوني تكنو نديده بودم!
اگر دوست داريد گوش بديد، اينجا بريد .( نوحه خوني
mohammad naboodi)
يا از طريق اين لينک از همينجا دانلود کنيد.

  


Monday, June 13, 2005

 

امتحان بچه ها شروع شده و دوتا ‹به› مشغول امتحانات پايان ترمشون هستن. بهبود مثل هميشه خيلي ريلكس امتحانات رو برگزار مي كنه و راحت درس مي خونه. شب امتحان تازه دنبال جزوه و فتو زدن از روي اوناست! و بهداد برخلاف اون مثل هميشه دقيق و پرتلاش و با استرس زيادي درس مي خونه. (گاهي فكر مي كنم چه خوب بود هردوشونو تو ميكسر مي انداختم و دوتا متعادل بيرون مي اومد:)

به بهبود گفتم: اگر تو دانشجو هستي، پس بهداد چيه؟ و اگر اون دانشجو، پس تو چي؟! اون گفت: درس خوندن بهداد حال آدم رو بد مي كنه. دانشجو كه اينقدر درس نمي خونه. اه، اه ! (بهبود تمام طول ترم دنبال كارش بود و شايد از كل ترم فقط يك ماه در كلاس هاش شركت كرده)

بهداد وقتي درس مي خونه دائم بايد به اون برسم. ديروز سخت مشغول درس خوندن بود . شربت درست كردم و با ميوه براش بردم. بعد رفتم به كارهام برسم. داشتم حياط رو مي شستم، اومد بيرون و گفت: بيا برام شربت درست كن، خيلي خوب بود.
با عصبانيت گفتم : خروس بي محل! آخه موقع كاراومدي ميگي واست شربت درست كنم؟!
اون هم خيلي خونسرد گفت: خوبه حالا من پسرم كه تو مي توني بگي خروس ... اگه دختر بودم چي مي گفتي؟!
بعد هم گفت: نتيجه گيري اخلاقي اينكه اين ضرب المثل رو خانم ها درست كردن!
  


Saturday, June 11, 2005

 


همبستگي و سازمان يابي, انسان را نيرومند مي كند, توانايي و استعداد هر كس را شكوفا مي سازد و شادي و شوري را يه وجود مي آورد كه در زندگي تكروانه به ندرت حس مي شود. شادي پي بردن به اين نكته كه مردمان بسياري هستند كه همه خوب و درستكار و كارآمدند و مي توان به آنان اعتماد كرد. هنگامي كه آدمي تنها و تكرو زندگي مي كند, فقط يك جنبه ي انسان هاي ديگر را مي بيند, جنبه اي كه آدمي را وا مي دارد همواره بهوش باشد و حالتي دفاعي به خود بگيرد.

بارون درخت نشين/ ايتالو كالوينو
  


Friday, June 10, 2005

 

علاوه بر پيروزي فوتباليست ها براي صعود به جام جهاني، پيروزي عده اي از زنان شجاع ما براي گرفتن حق خودشون و تماشاي بازي فوتبال در آزادي، اين پيروزي رو دلچسب تر و شيرين تر كرده.

دوستان خوبم، شما باعث افتخار زن ايراني هستيد. تبريك ميگم و با آرزوي گرفتن حق و حقوق بزرگتر و بيشتر

مطلب گيسو فغفوري را با عنوان ‹ بازی آزادی با حضور زنان› را بخوانيد.
  


Thursday, June 09, 2005

 




اولين باره كه تيم ملي كشورمون با آرامش خاطر به جام جهاني رفت. اين پيروزي رو به همه مردم كشورمون، بخصوص جوون ها تبريك ميگم.
  


Monday, June 06, 2005

 

مهمون هامون روز جمعه اومدن. مهمون عزيز و دوست داشتني كه براي اولين بار خونه ما اومده، روناك عزيزمه ( خواهرزاده ام)
بعد از سال ها، خونه مون به حال و هواي اون موقعي كه بچه هام كوچك بودن برگشته. شيرنكاري و شيطنت و سر و صداي روناك حال و هواي خونه رو تغيير داده. روناك برخلاف آيشين، بسيار پرانرژي و شاده. اون يه لحظه يكجا آروم نداره و دائم به هر جا سرك مي كشه و با كنجكاوي مي خواد از همه چيز سر در بياره. خيلي پر سر و صدا تر از آيشين هم هست. ديشب داشت توي اتاق بازي مي كرد يهو هيجان زده شد (به قول بهداد جوگير شد:) در حالي كه جيغ مي كشيد، دور اتاق مي دويد. آيشين با تعجب به اون نگاه مي كرد. وقتي به آيشين گفتم تو هم جيغ بكش. اون با صداي ظريفي جيغ كوتاه و آرومي كشيد! روناك كمي به آيشين نگاه كرد ، بعد انگار حس كرد اينجا رقابتي در كاره. اينبار با صداي خيلي بلند تري جيغ كشيد!

متفاوت بودن شخصيت بچه ها برام خيلي جالبه. آيشين هميشه آروم بود و كمتر شيطنت مي كرد ولي روناك نقطه مقابل آيشين. بسيار پر تحرك و پر انرژيه. از وقتي روناك بدنيا اومد، همه فاميل مي گفتن شبيه بچگي منه ( حتا پدر و مادرم) من شباهت ظاهري رو متوجه نمي شدم ولي الان مي فهمم چقدر بعضي از خصوصياتش و روحيه اون شبيه منه.

اين چند روز براي من بهترين و شادترين روزا بوده و حس مي كنم بعد از مدت ها خنده هام عميق تر و شاد تر شده! ولي اين يك هفته خيلي سريع و زود مي گذره، اي كاش مي شد لحظه هاي خوب زندگي رو ثابت نگه داشت و يا لااقل گذر اونو كند كرد.






نامزدهای خوشمزه ی ریاست جمهوری

  


Thursday, June 02, 2005

 

ديروز عصر آيشين(برادرزاده ام) از من خواست بريم پارك. با هم رفتيم پارك محله شون. در بين راه به من گفت: بايد برام بستي بخري!
گفتم: ‹بايد› نه، بگو لطفن. اونم لبخند قشنگي زد و گفت: لطفن!

توي پارك بازي كرد و بستني شو خورد. بعد گفت مي خوام برم با بچه ها دوست بشم! اولين بار بود كه آيشين تصميم گرفته بود بره طرف بچه ها. اون چون هميشه تنها بوده كمتر با بچه ها قاطي ميشه و اصولن شخصيت آرومي هم داره ، بيشتر دوست داره تنها بازي كنه، حتا توي پارك. براي همين اين حرف از طرف آيشين هم برام جالب بود و هم باور نكردني!
گفتم : خب برو . اون گفت: با هم بريم.
گفتم: نه ، من همينجا مي شينم خودت برو.( مي خواستم تنهايي بره و بيشتر دوست داشتم ببينم اون چكار مي كنه!)

من روي نيمكت نشستم اون به طرف يه عده دختر بچه كه تو محوطه بازي بودن رفت (فاصله اش با من زياد بود ولي از دور مي تونستم ببينمش) آيشين به طرف بچه ها رفت كمي ايستاد نگاشون كرد. بعد رفت روبروي اونا نشست.( هر چند وقت يكبار هم به طرف من نگاه مي كرد تا مطمئن بشه من همونجا هستم و براي هم دستي تكون مي داديم:) اونا اصلن توجهي به آيشين نمي كردن و با هم مي خنديدن و ... كمي بعد آيشين رفت نزديك اونا نشست. بچه ها بلند شدن و كمي اينور اونور رفتن و يه جاي ديگه نشستن. آيشين دوباره رفت كناراونها. همون موقع يكي از بچه ها كاغذ رنگي كه دستش بود و همه بچه ها از اون داشتن نصف كرد و يك تيكه به آيشين داد. آيشين با خوشحالي به طرف من نگاه كرد و با دستش اون كاغذ رو تكون داد. منم براش دستي تكون دادم.
كم كم يخ آيشين باز شد. بچه ها مي دويدن و دنبال هم مي كردن، آيشين هم با خوشحالي دنبال اونا مي رفت (همه بچه ها از آيشين بزرگتر بودن براي همين آيشين بيشتر در حاشيه بود)
يه بار اومد طرفم با هيجان گفت: اون دختر صورتي(منظورش بلوز صورتي بود) با دوستم بي تربيتي مي كنه! (احتمالن حرف بدي زده كه آيشين اينو گفت!) از هيجانش و از اينكه يكي رو به عنوان ‹دوستم› خطاب مي كرد، اونقدر لذت بردم كه بغلش كردم و بوسيدم. اون دوباره به طرف بچه ها رفت.
بچه ها قطار بازي كردن. از لباس هم گرفته بودن و بصورت قطار آروم مي دويدن. آيشين هم ته صف اونا رفت و از بلوز يكي از بچه ها گرفت. اينجوري قاطي اونا شد. ديگه اصلن توجهي به من نمي كرد و تمام حواسش به بازي بود. اولين بار بود كه مي ديدم آيشين اينقدر پر تحرك بازي مي كنه و با خوشحالي مي دوه و ...

تلاش آيشين براي نزديك شدن به جمع بچه ها برام جالب بود. اينكه مي خواست دست دوستي طرف اونا دراز كنه و آيا اونا اين دست رو قبول مي كردن يا نه؟ همه اينا منو به فكر انداخت كه اولين قدم براي نزديك شدن به كسي و ايجاد رابطه خيلي سخت و مهمه. ولي برداشتن قدم اول شجاعت مي خواد. بعد از اون بستگي به طرف مقابل داره كه اين دست دوستي رو به گرمي تو دستاش نگه داره و يا اينكه بي تفاوت و با سردي از كنار اون بگذره. همه آدم ها در هر سني براي ايجاد يك رابطه دوستانه تلاش مي كنن ولي نوع اون فرق داره . اگر كسي قدمي براي دوست شدن بر نداره هميشه تنهاست. علاوه بر اون حفظ دوستي مهمتر از ايجاد دوستيه.

آيشين آروم آروم اولين قدم براي دوست شدن رو برداشت و اين تلاش اونقدر براي او، ارزش داشت كه حتا به رگبار بارون با دونه هاي درشت كه اونو خيس مي كرد هم توجهي نمي كرد. من زير بارون نشسته بودم و از بوي خاك بارون خورده كه خيلي دوست دارم و از بوي اين دوستي بي ريا و بچگونه لذت مي بردم.






. در اين زندگي، آدمي نبايستي قلبي هميشه باز و صادق داشته باشد؛ و حقايقي كه بيش از هر چيز ديگر براي ما اهميت دارند،بايستي هميشه تا نيمه بازگو شوند... كتمان و راز داري، صفت بدي نيست و حقه بازي و فريب نيز به شمار نميرود...

متن كامل را اينجا بخوانيد.

  


Wednesday, June 01, 2005

 

مهمون عزيزي قراره بياد خونمون. اين مهمون عزيز اولين باره كه مياد خونه ما. براي همين از شوق اومدنش كلي انرژي مثبت گرفتم و شارژ و پر انرژي به كارهام ميرسم.
بيصبرانه منتظر اومدنش هستم.










اگر شما هم مثل پسرهاي من به جناب آرش خان علاقه داريد،آهنگهاي ايشان رو ميتونيد اينجا گوش بديد. تنها آهنگي كه از آرش شنيدم و خوشم اومده، آهنگ‹ yalla› بود. خودتون گوش كنيد ببينيد قشنگ نيست؟!

اين هم يك لينك خوب


The 46 Best-ever Freeware Utilities
بهترین نرم افزارهای کمکی مجانی
  


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

ترجمه‌ی
کتاب

يازده
دقيقه
پائولو کوئلو
 

Recent

تغییر ادرس
خانه جدید
تولد امام رضا
سانسور یا سکوت؟!
مراکز خرید مدینه
بدون شرح!
سکوت ، گاه هزاران معنی دارد که از گفتن بر نمی آی...
ته چین
دروغ خوشایند!
اصلاح یک شعر

Archives

February 2002
October 2002
November 2002
December 2002
February 2003
July 2003
November 2003
January 2004
February 2004
May 2004
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 Ø´Ø±Ø§Ø±Ù‡ انصاری