Shindokht
 

 





 

شـينـدخــت
یادداشت‌های روزانه‌ی شراره‌ انصاری
Shindokht, Sharareh Ansari's Daily Notes

شيندخت در سايت‌های ديگر :
کاريکلماتور  :  سهراب.ارگ
اکسـير [
مهرآوا : فوک‌لوريک : گنجينه‌ی اسرار ]

شيندخت
Ùˆ
شعر ترکی

شيندخت
و بجنورد


فوتوبلاگ
شيندخت

Saturday, March 18, 2006

 

سال نو مبارک

 









سال خوب و پربرکت همراه با صلح و دوستی برای هموطنانم آرزو دارم.
امیدوارم تعطیلات نوروزی به همه شما عزیزان خوش بگذره

با تفالی بر حافظ به استقبال عید بروید:)
  


Friday, March 17, 2006

 

امروز را از دست نده!

 

خیا بون های شلوغ و فروشگاه های پر از جمعیت و ماهی های قرمز داخل تنگ های بلور و گل های شب بو و بنفشه ی گل فروشی ها , همه بوی بهار و عید رو همراه داره.

شیرینی می پزم. هدیه می خرم و به فکر جمع کردن وسایل برای سفر هستم ولی گاهی با خودم فکر می کنم همه جا از تحریم و جنگ میگن بعد من با بی خیالی به فکر عید و شیرینی و سفر و ... هستم؟
توی خیابون به مردمی که با عجله در حال رفت و آمد و خرید هستن نگاه می کنم , همه به فکر عید و خریدهای عقب مونده شون هستن انگار هیچ کس خبر ها رو نمی خونه, یعنی همه ما بی خیال شدیم؟!
نه... همه نگران و پی گیر خبرها هستیم ولی این نشون دهنده جریان زندگیه. این یعنی امروز باید زندگی کرد, حتا اگه بوی جنگ نزدیک باشه باید به استقبال بهار و عید رفت و امیدوار بود!

اسفند 59 برای خرید عروسیم به مشهد رفته بودیم. صبح که بهروز اومد دنبال مون بریم خرید, ناراحت بود و گفت: رادیو منقضی خدمت های 56 رو احضار کرده . ممکنه بعد هم نوبت 55 بشه (بهروز منقضی 55 بود) اگه ما رو هم بخوان عروسی مون عقب می افته.
اول رفتیم زیارت و بعد رفتیم پادگان که بهروز از مسئولین خبر دقیق تر رو بپرسه. وقتی بهروز برگشت خوشحال بود و گفت: مسئول اونجا گفت فعلن پنجاه و ششی ها رو خواستن هیچ معلوم نیست که پنجاه و پنج ها رو هم بخوان پس برو عروسی تو بکن حالا کو تا اون موقع... امروز رو از دست نده!
ما خرید مون رو کردیم و عید 60 هم عروسی . هیچوقت بهروز جبهه نرفت. با وجودی که جنگ بود و همه نگران و همراه با جنگ بودیم ولی طبق روال عادی زندگی می کردیم.

با شیرینی و لبخند به استقبال بهار بریم و دعا کنیم سال جدید سال خوبی برای مردم ما باشه.
  


Wednesday, March 15, 2006

 

چهارشنبه سوری

 






چهارشنبه سوری در گذشته با پریدن از روی آتش و خواندن:
زردی من از تو
سرخی تو از من
یا بصورت محلی که در بجنورد می گفتیم:
چله چخده بهار گلده ( زمستان رفت, بهار آمد)

قاشق زنی- فال گوش وایسادن و ... همراه بود که هر کدوم از این کارها معنا و مفهوم خاص
خودش رو داشت.
این چند ساله چهارشنبه سوری با سر و صدای ترقه و مواد منفجره همراهه و شکل و مفهوم اصلی خودش رو از دست داده.
فکر می کنید علت اینکه چهارشنبه سوری از شکل اصلی و سنتی خودش خارج شده چیه؟

امسال هم به پارک جنگلی سوکان رفتیم. ورودی سوکان ماشین های پلیس و آتس نشانی و اورژانس پارک کرده بودن. وقتی ماشین پلیس رو دیدم , فکر کردم اجازه نمی دن آتش بازی کنیم. ولی وقتی وارد پارک شدیم از دیدن اون همه جمعیت تعجب کردم!
به جای آتش بازی مواد منفجره پرتاب می شد. صدای زرنیخ ها فقط باعث اعصاب خورد شدن بود.( آدم رو بیاد جبهه جنگ می انداخت) عده ای هم آتش روشن کرده بودن و دورش جمع شده بودن
.ما هم در گوشه ای آتش روشن کردیم و از روی آتش پریدیم ولی اونقدر زرنیخ کنار ما پرتاب کردن که آیشین (برادرزاده ام) به گریه افتاد . بساط مون رو جمع کردیم و جای خلوت تری رفتیم ودوباره آتش برقرار کردیم.
بعضی جوون ها از چهارشنبه سوری, فقط پرتاب ترقه و مواد منفجره خطرناک رو می شناسن!
گاهی فکر می کنم سخت گیری در مورد ترقه و ... لازمه چون ما در همه کار افراط می کنیم. اگر جوون ها با ایجاد سر و صدا و هیجان می خوان انرژی شون تخلیه بشه, چرا این مواد منفجره خطرناک رو توی جمعیت می اندازن؟! جایی که ما بودیم 4 تا جوون هم زمان زرنیخ انداختن, چنان دودی بلند شد تا چند لحظه جایی دیده نمی شد. داخل این زرنیخ ها رو از شن و خورده شیشه پر کرده بودن که مثل ترکش عمل می کرد!

این مطلب رو بخونید:
جشن تقسیم ترس

اگر جشن چهارشنبه سوری با هماهنگی مسئولان ( مثل شهرداری) صورت بگیره و در محل هایی آتش های منظم و برنامه نورافشانی و ... باشه خیلی بهتر و امنیت اون هم بیشتره.

پ.ن:
صحنه های زشت و زیبایی هم دیشب در پارک سوکان دیدیم.
صحنه زشت: دعوا و درگیری دو آقا در وسط خیابون پارک که باعث ترافیک شده بود!
صحنه زیبا: خانواده ای که آش رشته پخته بودن و در لیوان های یکبارمصرف به مردم تعارف می کردن. ( چه آش رشته خوشمزه ای هم بود. ما هم خوردیم و براشون آرزوی سلامتی کردیم:)
  


Sunday, March 12, 2006

 

شیرینی خشک دورنگ

 







مواد لازم:

شکر 150 گرم
کره 300 گرم
تخم مرغ 1 عدد
وانیل یک چهارم قاشق چایخوری
آرد 450 گرم

طرز تهیه:

شکر- کره- تخم مرغ و وانیل را در حد مخلوط شدن با همزن بزنید. بعد آرد را کم کم اضافه کنید. و با دست خوب ورز بدید. بعد خمیر را در کیسه نایلونی بگذارید و مدت 30 دقیقه در یخچال بماند.
برای اینکه دو رنگ خمیر داشته باشید 3 قاشق غذا خوری از آرد را کم کرده و 2 قاشق غذاخوری پودر کاکائو اضافه کنید. (برای دورنگ خمیر یکی ساده و یکی کاکائویی مواد را نصف میکنید)
خمیر را کمی ورز می دهید بعد گلوله ای از خمیر بر میدارید و با وردنه به قطر 3 میلی متر باز میکنید . همینطور خمیر کاکائویی را هم باز میکنید و روی خمیر ساده میگذارید ( خمیر ها را با کارد بصورت مربع مبرید که مرتب باشه و خمیر کاکائویی یک سانت کوچکتر از خمیر ساده باشه) بعد خمیر را با دقت رول میکنید و یک ساعت در یخچال میگذارید تا خودش رو بگیره سپس با چاقوی تیز برش میزنید.
خمیر های اضافی را هم میتوانید بصورت رول های باریک درست کنید و دورنگ متضاد را کنار هم بگذارید و دو رول هم روی آانها قرار بدهید و بعد برش بزنید ( باید قبل از برش زدن در یخچال بگذارید)
بعد از برش خمیر, آن را در سینی فر قرار داده و به مدت 20 دقیقه با حرارت 170 درجه سانتیگراد بپزید. ( فر را قبلن باید گرم کنید)
  


Saturday, March 11, 2006

 

ابراز عشق صادقانه!

 






با آیشین (برادر زاده ام) رفتیم پارک . کمی تاب بازی کرد و بعد دور سکوهای محوطه پارک دوید و به من گفت دنبالم کن. من هم دنبالش می دویدم . گاهی غافلگیرش می کردم و از روبرو بطرفش می رفتم و اونو بعل می کردم. آیشین در حالی که می خندید می گفت: اینجوری غلطه باید از پشت سر دنبالم بیای!
با هم بازی می کردیم و می خندیدیم من هم مثل اون دختر بچه ای شده بودم و سن و سالم رو فراموش کرده بودم و در اون پارک خلوت با هم سر و صدایی راه انداخته بودیم!
آیشین یهو ایستاد و گفت: عمه جون, خیلی دوستت دارم.
بغلش کردم و گفتم منم خیلی دوستت دارم:)

***
آیشین طبق معمول کنارم نشست و گفت قصه آیشین رو بگو. ( قصه های من درآوردی که در مورد اون میگم)
منم قصه آیشین به مدرسه می رفت رو براش تعریف کردم , او با دقت گوش می داد.
وقتی قصه تموم شد از او پرسیدم درس می خونی که نمره چند بگیری؟
اونم با آب و تاب و در حالی که دستاشو تکون می داد گفت: هفت ... دو ...!
بعد پرسیدم: وقتی بزرگ شدی دوست داری چه کاره بشی؟
آیشین فوری گفت: باسواد!

***
آیشین مشغول بازی بود و تلویزیون داشت راجع به انرژی هسته ای صحبت می کرد.
گوینده گفت: انرژی هسته ای ... آیشین سرش رو بلند کرد و گفت: «حق مسلم ماست!»

آیشین عزیز ما امروز پنج ساله شد.






این مطلب جالب رو بخونید.به سلامتی دوستان کمتر از ده دقیقه ای که مطالب جالبی انتخاب می کنند.

  


Thursday, March 09, 2006

 

بچه های بی سرپرست

 






چند ساله با خانه دخترهای بی سرپرست که تحت پوشش بهزیستیه, همکاری می کنم. نذری ها و کمک های جزئی خودم رو اونجا می برم. دیروز هم برای چند تا از دخترها لباس خریدم و بردم.
دفعه قبل که در شیندخت از کمک به بچه های کم بضاعت نوشته بودم, دوستی در ایمیل برام نوشته بود:

تو هم مثل « فرح پهلوی» که بچه های بی سرپرست و کم بضاعت رو دور خودش جمع می کرد و به آنها هدیه می داد و دستی به سرشون می کشید و از اینکار احساس برتری می کرد و لذت می برد, هستی؟!

این حرف دوست عزیز من رو به فکر انداخت و با خودم گفتم واقعن من این حس رو دارم؟! یعنی با کمک کردن می خوام حس برتری خودم رو ارضا کنم ؟! این فکر ناراحتم می کرد برای همین وقتی برای بچه ها خرید کردم و هدیه هاشون رو کادو کردم و صبح با جعبه شیرینی به اونجا رفتم تصمیم داشتم موقع دادن هدیه به بچه ها اونجا نمونم. ولی خانم مدیر اجازه نداد برم و گفت: بمون بچه ها لباس هاشون رو بپوشن.

وقتی زینب (18 ساله) لباسش رو پوشید و با خوشحالی چرخید و با شادی که در چشاش بود از من تشکر کرد, از اینکه تونستم با هدیه کوچکی کسی رو شاد کنم , خوشحال شدم.
شاید اینکار منو ارضا کرد ولی این حس برتری نبود, حس کمک بود. حس شاد کردن یک دختر تنها- این حس خوبیه- همونجا با خودم عهد کردم تا جایی که بتونم به این دخترهای تنها کمک کنم. زینب دانشجوی گرافیک بود. ( بلوز صورتی که براش خریده بودم خیلی به اون می اومد و خوشگلش کرده بود:)
مرضیه دختر 18 ساله دیگه ای که براش هدیه برده بودم دانشجوی ادبیات فارسی بود. سه تا از بچه های کوچکتر که من با اونا آشنا بودم از اونجا به شاهرود منتقل شده بودن.
نسترن کوچولو که افتادگی پلک داشت و با عمل جراحی کمی بهتر شده بود وسکینه کوچولو که دختر ریزه میزه و سبزه شیطون و سر زبون داری بود, از اونجا رفته بودن. من برای اونا بجز لباس لوازم تحریر هم خریده بودم ولی متاسفانه اونا نبودن. کوچکترین دختر این کانون, کلاس پنجم بود و دختر تپلی نازی بود.

خداحافظی کرده بودم که برم, معصومه بزرگترین دختر اونجا (25 ساله) کمی حالت عقب ماندگی داشت, با سینی چای اومد و با اعتراض به من گفت: با این زحمت برات چای درست کردم داری میری؟!
منم برگشتم و چای رو خوردم و ازش تشکر کردم. خانم مدیر اتاق معصومه رو نشون داد همه چیز منظم و از تمیزی برق می زد. اوگفت معصومه خیلی با سلیقه است. توی حیاط با خانم مدیر صحبت می کردم که معصومه چیزی در گوش خانم مدیر گفت و او هم با خنده به من گفت
معصومه میگه اگه برام شوهر خوبی گیر بیاری ازت ممنون میشم!:)
منم خندیدم و به معصومه قول دادم که حتمن این کار رو خواهم کرد!

مددکارها و روانشناس این کانون واقعن زحمت می کشن و مسئولیت سنگینی بعهده دارن. برای همه مددکارهای زحمت کش آرزوی موفقیت دارم.





می گوییم این سیمین بهبهانی است، افتخار ایران است، پیشکسوت و تاج سر همه ایران است...غولی از میانشان می گوید: خوب باشه! من هم حسینم!یکیشان می گوید هری...برو پیرزن!....یک نفر داد می زند دهنت را ببند...به سیمین توهین نکن...مادربزرگ ما است، شرم کن!می ریزند سرمان...سر ما چندنفری که دور وی حلقه زده ایم...هر کداممان را گوشه ای پرت می کنند...با باتوم می زند پشت کمر سیمین..سیمین بهبهانی....

**************





کسوف
  


Tuesday, March 07, 2006

 

خنده

 


من و بهدادم با هم شوخی می کردیم و با صدای بلند می خندیدیم و حرف می زدیم. آیشین (برادرزاده ام) به من گفت: عمه جون خانم ها نباید بلند بخندن!
چشم غره ای به برادرم رفتم چون می دونستم این حرف اونه که به آیشین گفته و در جواب آیشین گفتم: هیچ کس نباید بلند حرف بزنه فرقی نمی کنه خانم باشه یا آقا!

بیاد سال های نوجوانی ام افتادم که چقدر مادرم تذکر می د اد که:
یک دختر خوب , هیچ وقت طوری نمی خنده که دندوناش دیده بشه!
یک دختر خوب, پر سر و صدا حرف نمی زنه!
یک دختر خوب , اینقدر بالا و پایین نمی پره و بازی های پسرونه نمی کنه و ...
چقدر هم من گوش می کردم! همیشه نیشم تا بناگوش باز بوده و هست . پرسرو صدا و شلوغ بودم و هستم! بازی های پسرونه بهترین بازی های دوران کودکی من بود چون بیشتر همبازی هایم پسر بودن.
ولی چرا؟!
چرا یک دختر خوب نباید راحت بخنده , بلند حرف بزنه و با پسرها فوتبال بازی کنه و ...
هنوز هم دوست داریم دخترهامون آروم و متین باشن . به قول بجنوردی ها دختر باید «آغِر سنگین» باشه. (آغِر به ترکی یعنی سنگین)
اینقدر اینا رو تو کله ما فرو کردن که خودمون هم باورمون شده و برای اینکه دختر خوبی داشته باشیم ,شادی و شیطنت رو از اونا می گیریم!

ترجمه شعر زیبای « یاساق سئوگی» ( عشق ممنوع ) را به مناسبت روز جهانی زن اینجا میذارم. ( متن ترکی آنرا در اینجا بخوانید.)




عشق ممنوع

از بس گيسوانم را از ديگران پوشانيدم
چه وقت سفيد شدند؟ هيچ ندانستم
براى آنكه گوش نامحرمان صدايم را نشنود
حتى سخن حق را هم بر زبان نياوردم٫سكوت كردم

براى آنكه چشم ديگران به اندامم نيفتد
مانند سايه اى بروى ديوارها خزيدم
از ترس اينكه مبادا كلاغ رنگارنگ نامم دهند
خود را در پلاس سياهى (چادر) پيچانيدم

از وقتى كه خودم را درك كردم٫ گفتند دختر نمىخندد
منهم نخنديدم٫ لبانم را بستم
هنگامى كه عالم غرق در شادى و خنده بود
من در درياى سياه غم فرو رفتم

من هيچ شادى را درك نكردم٫ من هيچ خروشيده و ندويدم
مثل يك انسان٫ هرگز از شعف فرياد نزدم
از ترس انگ "كم تحملى" خوردن
از هيچ كس حتى كمك نيز نخواستم

در ميان چهار ديوارىهاى بلند بلند
هرگز آواز نخواندم٫ صدايم خاموش شد
و روزهاى جوانى عمرى را كه هرگز دوباره نخواهم داشتشان
سنگ آسياب ممنوعيتها٫ مانند دانه اى خرد كرد

براى آنكه تهى مغز نام نگيرم
در خفا گريستم٫ به پنهانى خنديدم
مانند مورچه اى بى خبر از دنيا
قطره آبى را دريايى بزرگ گمان كردم

من لب به شكايت نگشودم٫ من هرگز سخنى نگفتم
اما آنانكه قوانين را مىنوشتند٫ باز هم نوشتند
و باعث شدند كه دروغپردازىهاى بنام ايمانشان
ايمان را از راه درست طبيعى اش گمراه سازد

"مگر زن هم روح دارد؟" هرگز نپذيرفتند:
"مىبايد كه او را مثل لشى از چنگال آويزان كنيم"
گفنتد و نوشتند و تصويب كردند:
"عشق براى زنان ممنوع است٫ ممنوع!"

زهره وفايى
  


Sunday, March 05, 2006

 

فروغ فرخزاد

 







سعی کن دریا را بشناسی، آنجا را نگاه کن، مانند دریا وسیع باش، پاک باش، بگذارهمه چیزدرتو گم بشود،‌بی‌آنکه تو آلوده شوی.


ما " آدم‌ها" واقعا چقدربدبخت هستیم که به قدرکبوترها هم مالک هستی و زندگی مان نیستیم.

از لابلای نامه های فروغ فرخزاد
  


Saturday, March 04, 2006

 

انتظار

 

هیچ وقت به این فکر کردید که انتظار هم می تونه قشنگ باشه؟!
برای من نزدیک شدن به بهار و عید همیشه قشنگ و لذت بخشه. از اوایل اسفند انرژی عجیبی پیدا می کنم. با انگیزه کار می کنم خستگی رو اصلن متوجه نمیشم . چون بهار با زیبایی هاش نزدیکه و عید رو همراه داره. این برای من یعنی ,دیدار خانواده و فامیل و بجنورد ... همه اینا به من نیرو میده و شوق عجیبی پیدا می کنم. بخصوص هوای عالی سمنان که معمولن از اسفند بوی بهار رو با خودش میاره. جوانه زدن درخت ها و آفتابی شدن هوا نشون میده که باید یخ تنبلی وجودمون رو آب کنیم و حسابی به کارا برسیم. منم این روزا مشغول خونه تکونی هستم و برای رسیدن عید روزشماری می کنم.

اولین کارت تبریک برای عید از یک دوست خوب, بدستم رسید. این کارت زیبا با موزیک باحالش انرژی من رو برای کار کردن دوبرابر کرد. لینک این کارت رو اینجا می ذارم حتمن به موزیکش گوش کنید تا شما هم شاد بشید. همه روزهای زندگی شما عزیزان بهاری و شاد باشه.
دوست خوبم از لطف شما و کارت زیبایتان, ممنونم.

***
فوتوبلاگ شیندخت هم با عکس گل های زیبا آپدیت شد.
  


Thursday, March 02, 2006

 

زنبور به ...

 





زنبور به گلی که شیره اش را می مکد, هرگز نیش نمی زند.

  


Wednesday, March 01, 2006

 

بوی بهار

 

بوی بهار میاد. پونه های ریز و خودرو کنار باغچه خونه مون همیشه رسیدن بهار رو خبر میدن.
هوا ی عالی , انرژی زیادی برای کار کردن و خونه تکونی به آدم میده. هر چند امسال زمستون سختی نداشتیم . اینو از مهمون کوچولو هایی که هر سال دور ظرف غذایی که براشون توی باغچه می ذارم جمع میشن, میشد فهمید. امسال این مهمون کوچولوها خیلی کمتر می اومدن و غذاشون مدت ها توی ظرف می موند.
حالا که عید نزدیکه, با سبزه سبز کردن به استقبال بهار بریم.
اینجا دستور سبزه سبز کردن رو خیلی خوب توضیح داده حتمن ببینید. همینطور از دستورهای غذای عالی که بصورت مصور توضیح داده استفاده کنید. این وبلاگ رو از طریق خورشید خانم پیدا کردم.

اگر هنوز دلتون سرما و برف می خواد به وبلاگ ستاره قطبی سر بزنید. مطالب خیلی جالبی همراه با عکس های زیبا از روستایی در آلاسکا و زندگی در بین اسکیموها را در اونجا می تونید ببینید و بخونید. من خواننده دائمی این وبلاگ هستم.

حذف 29 اسفند و 13 فروردین از تقویم تعطیلات رسمی ایران
برای اعتراض به حذف این تعطیلی ها به اینجا برید و امضا کنید.


دوتا وبلاگ هم از همشهری های خوبم.
یادداشت های اقای سیدی زاده مورخ و روزنامه نگار خوب بجنوردی و وبلاگ نیک آهنگ که متعلق به همشهری خوبم,که جدیدن با ایشون آشنا شدم. حتمن بخونید.

شیندخت و شعر ترکی هم آپدیت شد.
  


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

ترجمه‌ی
کتاب

يازده
دقيقه
پائولو کوئلو
 

Recent

تغییر ادرس
خانه جدید
تولد امام رضا
سانسور یا سکوت؟!
مراکز خرید مدینه
بدون شرح!
سکوت ، گاه هزاران معنی دارد که از گفتن بر نمی آی...
ته چین
دروغ خوشایند!
اصلاح یک شعر

Archives

February 2002
October 2002
November 2002
December 2002
February 2003
July 2003
November 2003
January 2004
February 2004
May 2004
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 Ø´Ø±Ø§Ø±Ù‡ انصاری