Shindokht
 

 





 

شـينـدخــت
یادداشت‌های روزانه‌ی شراره‌ انصاری
Shindokht, Sharareh Ansari's Daily Notes

شيندخت در سايت‌های ديگر :
کاريکلماتور  :  سهراب.ارگ
اکسـير [
مهرآوا : فوک‌لوريک : گنجينه‌ی اسرار ]

شيندخت
Ùˆ
شعر ترکی

شيندخت
و بجنورد


فوتوبلاگ
شيندخت

Monday, January 30, 2006

 

خاطرات خرافاتی:)

 

آذرخش عزیز در کامنت مطلب «خرافات» نوشته بود که همه به نوعی به خرافات اعتقاد داریم... درسته؛ خرافات در همه فرهنگ ها و مذهب ها به شکل های مختلفی دیده میشه.
بعضی خرافات در حد نرمالش نمی تونه زیانی داشته باشه. مثل اعتقاد به چشم و نظر, که نهایتش دود کردن اسپنده! یا صدقه دادن که می تونه کمکی به کسی باشه و ...
ولی اثرات منفی بعضی از خرافات همیشه می مونه . مثل اعتقاد داشتن به نحوست, شانس , بد قدم بودن و ... امثال این که هنوز هم متاسفانه شاهد اون هستیم.

پسر یکی از دوستانم موقع تولد, دوتا دندون داشت. همه فامیل با ترحم به اون خانم و نوزاد نگاه می کردن و می گفتن نباید دندونش رو بکشید شگون نداره! وقتی دندون بچه رو کشیدن تا مدتها می ترسیدن براشون اتفاقی بیفته .. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد و پسرش کلاس اول دندون دائمیش در اومد. اگه برای این دوستم و خانوادش اتفاقی می افتاد , همیشه اون بچه بی گناه رو مقصر می دونستن!

برای خودم هم یکی از این اتفاق ها در زمان نوجوانیم افتاده.
خونه خاله بزرگم, روی لبه پنجره نشسته بودم.یهو پنجره چوبی قدیمی باز شد و آینه شمعدون دختر خاله م که تازه عقد کرده بود و پشت پنجره بود , افتاد و شکست. همه چنان ماتم گرفته بودن که انگار شیشه عمر کسی شکسته! من که اون موقع سیزده سالم بود نمی فهمیدم چرا اینا اینقدر عزا گرفتن!همه با هم پچ و پچ می کردن و سریع تصمیم گرفتن که دخترخاله بزرگم و شوهرش برن مشهد و لنگه آینه رو بخرن (چون خرید عروسی دخترخاله م از مشهد بود)
اینکار انجام شد و کسی هم متوجه شکسته شدن آینه نشد.
بعدها فهمیدم که میگن اگه آینه کسی که عقد کرده است بشکنه زندگی شون بهم می خوره و از هم جدا میشن! من سالها نگران این موضوع بودم که نکنه دخترخاله م از شوهرش جدا بشه چون خودم رو مقصر می دونستم! ولی اونا از هم جدا نشدن و زندگی خیلی خوبی هم دارن:)

***
یک خاطره دیگه از خرافات در زمان کودکیم. اون موقع هر چیزی گم می شد و یا دزد می زد و ... آینه بین می آوردن.
ده – یازده ساله بودم خونه پسرعموم دزد زده بود و پولشو برده بود. اونا به خدمتکار خونه شون شک کرده بودن ولی برای اطمینان آینه بین آوردن. طبق دستور آینه بین باید دختر بچه ای به سن ده – دوازده سال می آوردن. ( دختری که به سن بلوغ نرسیده!) از بدشانسی قرعه به اسم من افتاد و در بعدازظهر گرم تابستون منو بردن خونه پسر عموم خدمت آقای آینه بین.
ظرف آبی جلوم گذاشتن و چادری هم روی سرم کشیدن. اون آقا دعاهایی می خوند و به من می گفت توی آب چی می بینی؟!
اول که چشام سیاهی می رفت . کم کم عادت کردم, فقط آب زلال و هیچی...!
ولی اون آقا هی دعا می خوند و از من سوال می کرد چی می بینی؟
من که خسته شده بودم و از طرفی هم فکر می کردم حتمن باید چیزی در داخل ظرف ببینم و اشکال از منه که نمی تونم ببینم!! دیگه ترس برم داشته بود . اضطراب هم باعث شده بود که گرمای زیر چادر برام بیشتر بشه و عرقم در بیاد.
آقای آینه بین به کمکم اومد و شروع کرد به القا کردن به من که حتمن کسی رو می بینم.
گفت :خوب نگاه کن آیا اتاقی نمی بینی؟!
من که خسته و ترسیده بودم , گفتم :چرا یک اتاق می بینم.
و او همینطور ادامه داد... کسی وارد اتاق شد؟
گفتم :بله
گفت :زن یا مرد؟
من که شنیده بودم اونا به خدمتکار مشکوک هستن گفتم: زن
آینه بین که فکر کرده بود واقعن معجزه کرده گفت: خوب نگاه کن چکار می کنه؟
منم داستان بافتم که دستش رو تو جیب کتی که رو جالباسیه کرده!
آینه بین گفت صورتش رو می بینی؟
دیگه ترسیدم چیزی بگم, گفتم: نه
چند بار گفت: دقت کن
گفتم: نمی بینم
خلاصه آینه بین هم که دوساعت کلنجار رفته بود و خسته شده بود به همین اکتفا کرد . و دست از سرم برداشت و من خلاص شدم!
ولی همیشه برام این سوال بود که اونا پولی گم کرده بودن و به خدمتکارشون شک داشتن , دوباره پولی به آینه بین دادن وقتشون رو تلف کردن ولی اون خدمتکار رو هم از خونه شون بیرون نکردن!
  


Saturday, January 28, 2006

 

لینک

 

زبان کردی (کرمانجی) یکی دیگر از گویش های متداول در بجنورد است . ضرب المثل های کرمانجی را به همه کرد زبانها بخصوص همشهری های کرمانج تقدیم می کنم.

***
لینک مصاحبه من در وبلاگ افشار

***
برای دسترسی به سایت هنرمندان و نویسندگان به اینجا بروید.

***

سایت ادبی نوف

***
من از خوندن این یادداشت ها لذت می برم:)
***

سیر تحول جوک های فارسی

***
فوتوبلاگ هم با عکس های خوشمزه آپدیت شد!
  


Thursday, January 26, 2006

 

گل مقاوم

 





گل های زیبا و خوشبو همیشه مورد توجه قرار می گیرند و با دقت خاصی به آنها رسیدگی می شود. شاید همین توجه و رسیدگی باعث می شود آنها اینقدر ظریف و شکننده باشند!
ولی گل هایی هستند که زیبایی آنها بخاطر مقاومت شان است.
گل های همیشه تنها... همیشه مظلوم ... ولی مقاوم!
نه باغبانی و نه گل فروشی ... هیچکس... تک و تنها به امید باران برای بقایش نشسته.
گاهی حتا خدا هم باران رحمتش را از او دریغ می کند. ولی این گل زیبا با مقاومت همیشه سرپا ایستاده .
با همه بی مهری های طبیعت او مهرش را از دیگران دریغ نمی کند و با میوه خود که گل قاصدک است پیام آور عاشقان کوچک است .
  


Wednesday, January 25, 2006

 

خرافات

 

چند روزی حالم خوب نبود نتونستم رو نت بیام. اگه خرافاتی بودم و به چشم و نظر اعتقاد داشتم می گفتم, خودم رو چشم کردم!
دوستی دارم که مدت دوسال با هم پیاده روی می رفتیم. هر روز صبح یک ساعت؛ توی گرما و سرما و حتا بارون پیاده روی ما تعطیل نمی شد. همه تعجب می کردن که چه پشتکاری داریم. تا اینکه من خوردم زمین و یکماه پام تو گچ بود. بعد از اون پیاده روی ما تعطیل شد. همیشه دوستم میگه , به ما نظر کردن!
ولی اینبار من خودم به خودم نظر کردم. باشگاه که میرم یکساعت و نیم ورزش سنگین و با انرژی تمام انجام میدم. هربار موقع ورزش, می بینم جوونها کم میارن و شل و وارفته حرکات رو انجام میدن به خودم امیدوار میشم. خلاصه چنان نظری به خودم کردم که سه روز توی رختخواب بودم. نه باشگاه رفتم و نه هیچ کاری می تونستم بکنم!
اگه خرافاتی بودم شاید به جادو هم اعتقاد پیدا می کردم. بعضی اتفاق ها در زندگی واقعن مثل جادو می مونه! حالا که خرافاتی نیستم باید بگردم ببینم چه دلیلی می تونم پیدا کنم!





هروقت مریض میشم و درحال استراحت هستم معمولن خاطرات گذشته رو در ذهنم مرور می کنم. بیشتر مواقع هم به خاطرات کودکی بهبود و بهداد فکر می کنم و اینکه چقدر زود گذشت. گاهی فکر می کنم ای کاش می شد بچه ها رو همینطور کوچک نگه داشت! شاید خودخواه باشم ولی گاهی از اینکه اونا اینقدر زود بزرگ شدن وحشت می کنم و نگرانم. هر چند به هردوشون افتخار می کنم و از اینکه می بینم برای خودشون مردی شدن لذت می برم .
  


Sunday, January 22, 2006

 

مصاحبه

 

مصاحبه روزنامه خراسان شمالی با من رو می تونید اینجا بخونید

متن بضورت (pdf)

متن معمولی مصاحبه رو هم اینجا می تونید بخونید (برای کسانی که آکروبات ریدر ندارن)
  


Saturday, January 21, 2006

 

عروسک کوکی

 





از اینکه انتخاب شده, خوشحال بود. وقتی کوک می شد , می خواند... می رقصید...
وقتی چهره خندان او را می دید- از شادی او, لذت می برد.
بارها و بارها او را کوک می کرد... دست هایش را باز و بسته می کرد... با موهایش بازی می کرد... روزی چندین بار این کارها را تکرار می کرد. تا اینکه ... از این عروسک هم خسته شد و او را بطرف بقیه عروسک های کوکی پرتاب کرد.
نه آواز دلنشین و نه رقص موزونش او را جذب نمی کرد حتا موهای طلاییش هم برای بازی کردن, او را راضی نمی کرد.
عروسک کوکی با چشمان آرامش به او نگاه کرد و با خود گفت: « او فقط یک بازیچه می خواست... بازیچه ای نو!»
  


Friday, January 20, 2006

 

دوست من

 






برای دوست خوب جوونم که این روزها خیلی برام زحمت می کشن.



دوست من, برایت آرزو می کنم داشته باشی
کسانی را که دوستت بدارند
و ببینند تو را آن گونه که من می بینم:
آسمان آبی در روزهای آفتابی
هیجان آفرین
رافع هر مشکل
آگاه در تصمیم گیری
قدرتمند در ارزش ها
خنده روی و شوخ طبع
هدف جو
پرنشاط در انجام هر کاری
دوست من, برایت آرزو می کنم داشته باشی
تجربیات زیبا
هر روز که فرا می رسد
وقتی دنبال می کنی رویاهایت

«سوزان پولیس شوتز»
  


Thursday, January 19, 2006

 

عید غدیر مبارک

Tuesday, January 17, 2006

 

بازی های آیشین و من

 

هروقت خونه برادرم میرم, آیشین (برادرزادم) دستم رو می گیره و میگه :عمه جون بیا بازی. چنان با ناز خاصی میگه عمه جون ... که من نمی تونم به اون نه بگم:)

اول قایم موشک (قایم باشک) بازی می کنیم. من تا ده می شمرم ... او همیشه میره توی چادر کوچکش قایم میشه . من کمی صداش می زنم ... و بلاخره می رم سراغش. بعد مامان بازی شروع میشه. منومی بره داخل چادر کوچکش . اون میشه مامان و من دخترش!! برام تو ظرف های کوچولوی اسباب بازیش غذا می ذاره و ... داخل اون چادر احساس می کنم گالیور هستم درسرزمین آدم کوچولوها! وقتی از تنگی جا نفسم بند اومد, میگم حالا بریم برات قصه بگم.
قصه هایی که براش میگم, اغلب من درآوردی و همیشه با یک جمله شروع میشه: دختر خوبی بود به اسم آیشین...
برای همین هروقت قصه بخواد میگه قصه آیشین رو بگو. جدیدن با هم بازی غلطه... آی ... غلطه رو می کنیم. من براش قصه تعریف می کنم و به عمد در جاهایی غلط میگم و آیشین میگه غلطه آی غلطه و جمله درست رو میگه .
آیشین این بازی رو خیلی دوست داره , ول کن نیست باید من پشت سرهم داستان ببافم و غلط بگم تا اون درستش رو بگه.
قصه مزرعه ای رو که حیووناش گرسنه بودن و سر و صدا می کردن و ... تعریف می کردم:

گفتم: سگه میو میو کرد و ...
آیشین : غلطه ... هاپ هاپ
گفتم: گوسفند ما ... ما... کرد و ...
ایشین : غلطه ... بع بع
وقتی آیشین گفت بع بع... من در ادامه این شعر رو خوندم
بع بعی میگه بع... بع ... دنبه داری؟
آیشین : نع... نع....
گفتم: پس چرا میگی بع... بع...
آیشین: برای اینکه دلم می خواد!:)

قصه ی وقتی آیشین مدرسه می رفت رو تعریف می کردم و او خیلی بامزه با حرکت پانتومیمم همه اون کارها رو اجرا می کرد.
گفتم: آیشین صبحونه ش رو خورد و روپوش و مقنعه ش رو پوشید و ... آیشین ادای لباس پوشیدن رو دراورد و ژست رفتن به مدرسه و ...
بعد من معلم شدم و به اون نقاشی یاد دادم که بکشه و ... در همین حین براش قصه رو تعریف می کردم. وقتی قصه تموم شد آیشین اومد تو بغلم و گفت: خانم مهلم (معلم) بازم بگو! بعد خندید و گفت: خانم مهلم نه... عمه جون بازم بگو!:)

وجود آیشین باعث شده من کمتر احساس تنهایی و دلتنگی کنم و گاهی چنان از حرفهاش و کارهاش خندم می گیره و غرق بازی کودکانه اون میشم که احساس می کنم برگشتم به دوران کودکی!

پ.ن: این همه قصه های الکی که واسه آیشین تعریف کردم اگه نوشته بودم تا حالا یک کتاب شده بود!
  


Monday, January 16, 2006

 

بخشش

 

مهسای عزیز در کامنت مطلب قبلی نوشته:

من بهم ثابت شده هرچه بيشتر ببخشي كمتر بخشيده ميشي



مهسا جان از نوشته های وبلاگت میشه فهمید که خیلی اذیت شدی در این مورد بجز متاسف شدن , کاری نمی تونم بکنم . ولی در مورد بخشیدن , می دونم این بخشیدن ها برای آرامش پیدا کردن به خود ما کمک می کنه. حالا اگر دیگران ما رو نبخشن و یا به قول تو کمتر بخشیده بشیم به ظاهر شاید باعث اذیت و ناراحتی ما بشه ولی در اصل کسی که نمی بخشه , خودش رو اذیت می کنه!

باشگاه ورزشی قبلی, خانم دکتری می اومد. بسیار ساده و خوش برخورد بود . با همه خوش و بش می کرد براش فرقی نمی کرد که می شناسه و یا نه. هر چند وقت هم ماها رو نصیحت می کرد (او خانم میانسالی بود)
این خانم دکتر طبق گفته دوستان سمنانیم, از خانواده بسیار خوب و اصیل سمنانی بود و با عشق ازدواج کرده بود (از نوع عشق های احساسی که با اختلاف خانواده و فرهنگی روبرو بود) همسرش یک کارمند ساده ولی خوش قیافه بود. بعدازدواج, همسرش ادامه تحصیل میده و لیسانس می گیره و وضع زندگیشون خوب میشه ولی آقا از نوع مردهای عیاش و خوش گذرون بوده و حتا دست بزن داشته!
خانواده این خانم دکتر اصرار داشتن او طلاق بگیره ولی ایشون بخاطر علاقه به همسر و دوتا دخترش راضی به جدایی نمیشه. با همه زندگی سختی که داشت روحیه اش خیلی خوب بود و همیشه می خندید. هروقت وارد باشگاه می شد با صدای بلند به همه سلام می کرد. می گفت هربار سلام میگم احساس سلامتی می کنم!

می گفت: سعی کنید از هیچ کس متنفر نباشید, حتا کسانی که واقعن اذیت تون کردن . چون نفرت مثل زنگار, که باعث کدر شدن آینه میشه دور قلب رو میپوشونه و کم کم تمام قلبتون رو سیاه می کنه و به شما آسیب می زنه! کسانی که به شما بدی و یا حسادت می کنن, مطمئن باشید به خودشون بیشتر از شما آسیب می زنن.

همیشه گفته این خانم دکتر و چهره شاد اون تو ذهنمه برای همین سعی می کنم قلبم رو خالی از کینه نگه دارم. قلب جای مهربونی هاست, حیف نیست با کینه اونو پر کنیم؟!
  


Saturday, January 14, 2006

 


بياموزيد كه ديگران را در برابر خطا و بي مهري كه نسبت به شما روا مي دارند مورد بخشش خود قرار دهيد و اين عمل پسنديده را با ممارست بيشتر در خود تقويت نمائيد...


***
سوزان زونتاگ
منتقد هنري، مقاله‌نويس، نظريه‌پرداز و رمان‌نويس که از تأثيرگذارترين متفکرين و نويسنده‌هاي آمريکا است.

***
شیندخت و بجنورد- فوتوبلاگ و کتابخونه آپدیت شد.
  


Wednesday, January 11, 2006

 

عید قربان مبارک

 




بخوان خدای را بخوان
تصنیفی از آقای علی تجویدی - با صدای قدسی مشیری - گروه ارکستر خانم سرور زره گر


بخوان خدای را بخوان گره گشای را بخوان

مگر نوای مرغ حق ثمری, بخشد
بما صفای عالم دگری , بخشد

بر آور ای نشان حق زدل , آوایی
مگر که بر دعای ما اثری ,بخشد

بخوان خدای را بخوان, گره گشای را بخوان

چون من در این سکوت شب, تویی و شب نخفتگان
که حق عیان نمی شود به چشم خواب رفتگان

مگر به همنوائیم, دهی ز خود رهاییم
بخوان در این سکوت شب, به درگه خداییم


<br /><bgsound src="http://www.xseer.net/z/z-shindokhtaudio10-ghodsi.mp3"><br />
  


Tuesday, January 10, 2006

 

فرهنگ لغت مردانه

 

بعضی کلمات در فرهنگ لغت گفتاری ما چنان جا باز کرده که جزو باورهامون شده. مثل:
قول مردانه- کار مردانه- حرف مرد یکی است و ...

دوست عزیزی در ایمیل شون این جمله رو نوشتن:

جمله مشترك همه اين بودكه «خانم انصاري باهمه زن بودنشان كاري مردانه كرده اندوبه همت وتلاش شما تبريك عرض مي كردند


من از این دوست عزیز که همیشه به من لطف دارن ممنونم, ولی خوشبختانه هنوز دنیای اینترنتی مردونه - زنونه نشده!

یکی از دلایل اصلی وبلاگ نویسیم و مصرانه ادامه دان به این کار, همین مسئله است که ما خانم ها هم می تونیم, حتا در سن و سال من و با مشغله زندگی و ...

وقتی من شروع به وبلاگ نویسی کردم تعداد خانم های وبلاگ نویس خیلی کم بود و می تونم با جرات بگم در سن و سال من هیچ کس نبود. برای همین باعث تعجب خیلی ها بود که چرا من وبلاگ نویس شدم!
من برای اینکه به خودم و بقیه ثابت کنم که جنسیت در هیچ کاری مطرح نیست فقط باید خودمون بخواهیم و مطمئنن می تونیم, شروع کردم و تا جایی که بتونم ادامه میدم.
  


Monday, January 09, 2006

 

شهامت

 


دانه بلوط رها به طبیعت خویش درخت می شود, بی الزام تلاشی و بی نیاز همتی. همچنان که بچه های گربه به رسم غریزه گربه می شوند. طبیعت و هستی در چنین موجوداتی یکسان است. اما آدمی تنها به انتخاب خود و به همت خویش انسان می شود. و ارزش و اعتبار و عظمت او وابسته ی تصمیم هایی است که هر روز می گیرد. و این تصمیم ها نیازمند شهامت است.

«Rollo May»
  


Saturday, January 07, 2006

 

یکی از همشهری های خوبم از ملبورن استرالیا عکس های زیبایی برایم فرستادن که در فوتوبلاگ گذاشتم. با تشکر از این دوست خوبم , امیدوارم از آنها استفاده کنید.

***
شیندخت و بجنورد هم آپدیت شد.

***
یادداشت های هفتگی من عنوان وبلاگ دوست خوب بجنوردیم, آقای حامد حسینی است. ورودشون به وبلاگشهر رو خیر مقدم میگم وبراشون آرزوی موفقیت دارم.
  


Friday, January 06, 2006

 

حقوق زنان

 

کتابی در مورد ازدواج و مسائل زناشویی رو جایی دیدم از روی کنجکاوی ورق زدم و نگاهی انداختم. به نظرم بیشتر شبیه یک طنز بود ! دو جمله زیر رو از این کتاب انتخاب کردم, خودتون قضاوت کنید!


حق شوهر بر گردن زن:

زن تا زمانیکه لباس از تن بیرون نیاورده و وارد رختخواب شوهر نشده و بدنش را به بدن شوهر نچسبانیده حق ندارد بخوابد.


حق زن بر مرد:

در نکاح دائم زن وظیفه دارد, پیوسته تسلیم مرد باشد و روی این جهت نمی تواند بدون اجازه شوهر از خانه بیرون برود و اگر مرتکب این عصیان شد, « ناشزه» می شود و حق خرجی بر مرد ندارد.

پ.ن. در مقدمه این کتابچه نوشته شده : این کتابچه از متنوع ترین کتابها جمع آوری گردیده( اسرار زناشویی- اسلام و مسائل جنسی و زناشویی- آنچه باید همسران جوان بدانند- حلیته المتقین- کشف الثام و ...)





این هم نوعی حقوق حکومتی!

پس از اقدام ادراه اماکن مراغه در تعطیلی اکثر کافی نت های مراغه ممنوعیت همزمان خانمها و آقایان در کافی نت ها و تعطیلی اکثر کافی نت ها در اوایل این هفته و درج خبر این واقعه در اینترنت اداره اماکن از فشار خود بر کافی نت ها کاست و ماموران این اداره فقط به این امر بسنده کردند که از حضور خانمها در کافی نت ها جلوگیری کنند هم اکنون تمام کافی نت های مراغه از قبول مشتریان زن منع گشته اند و بر روی درب تمامی آنها عباراتی مبتنی بر:
« بنا به دستور اداره اماکن از پذیرش خواهران تا اطلاع ثانوی معذوریم»
به چشم می خورد.

پ.ن: این خبر را دوستی با ایمیل برام فرستادن.

  


Wednesday, January 04, 2006

 

بهبود

 

آیشین (برادر زاده م) با شمشیر پلاستیکی ش بازی می کرد, بهبودنگاش کرد و به برادرم گفت: یادته برام یکی از این شمشیرها خریده بودی چه حالی می کردم؟ هنوزم یادم میاد, عشق می کنم.
بهبود علاقه زیاد به اسلحه از نوع گرم و سرد داشت! انواع تفنگ و هفت تیر و مسلسل وشمشیر وتیر و کمان و ... (اتاقش مثل میدون جنگ بود!)

اسباب بازی مورد علاقه اش: تفنگ
شغل مورد علاقه اش: پلیس
سرود ی که دوست داشت و همیشه می خوند: ای لشکر صاحب الزمان آماده باش!

به بهبود گفتم یادته چقدر تفنگ دوست داشتی و هرکسی می پرسید چی دوست داری برات بخرم می گفتی : تفنگ
بهبود گفت :هنوزم دوست دارم برای همینه که بازی های کامپیوتری جنگی رو انتخاب می کنم.
گفتم اینقدر اسلحه دوست داری پس چرا سربازی نمی خوای بری؟! (بهبود میگه سرم بره سربازی نمیرم!)
گفت: سربازی فرق داره .
گفتم: اگه جنگ بشه چی؟ جبهه میری؟
گفت: عمرن!







بجنورد نیوز , اطلاع رسانی اخبار و تحلیل های استان

  


Tuesday, January 03, 2006

 

رشد

 

درجه حساسیت و معیار افراد در زمان های مختلف تغییر می کنه این تغییرات نشانه رشد شخصیت و شناخت آدمهاست. در زمانی شخصی با کارش می تونه ما رو اذیت و ناراحت کنه ولی در زمانی دیگر به فاصله کوتاهی از آن, همان کار و اذیت کردن برامون مسخره و خنده دار میاد و اگر از طرف کسی تکرار بشه فقط لبخندی می زنیم و می گذریم.
اینها نشانه رشده , نشانه تغییر کردن و اگر این تغییرات رو در خودمون ندیدیم باید نگران باشیم!
  


Sunday, January 01, 2006

 

سال نو میلادی مبارک

 

غلط املایی

 








بعضی افراد اونقدر با شخصیت و مبادی آداب هستند که اگر اشکالی در کار کسی ببینند یا سکوت میکنن و یا با ظرافت خاص و بسیار مودبانه تذکر میدن.
در مطلب ( نشخوار خاطرات ) من با بی دقتی کلمه «قافله» رو به اشتباه« غافله» نوشتم و دوست خوب و باشخصیتم آقا سیاوش در کامنت با گذاشتن شعر زیبای « این قافله عمر ... » خواستن من رو متوجه اشتباهم بکنن ولی من بیدقت تر از این حرفها هستم که متوجه اشکال بشم! وقتی آقا سیاوش در بخشی از ایمیلشون تذکر دادن که «قافله» رو غلط نوشتم تازه دوزاریم افتاد که ای دل غافل...! پس اون شعر هم ...
واقعن از ایشان ممنون هستم که اینقدر دقیق و تیزبین هستن .

حالا متوجه شدید چرا ایشان جزو باارزش ترین دوستانم هستن و باوجودی که وبلاگشون مدتهاست تعطیله هنوز در لیست دوستانم جا داره؟!
  


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

ترجمه‌ی
کتاب

يازده
دقيقه
پائولو کوئلو
 

Recent

تغییر ادرس
خانه جدید
تولد امام رضا
سانسور یا سکوت؟!
مراکز خرید مدینه
بدون شرح!
سکوت ، گاه هزاران معنی دارد که از گفتن بر نمی آی...
ته چین
دروغ خوشایند!
اصلاح یک شعر

Archives

February 2002
October 2002
November 2002
December 2002
February 2003
July 2003
November 2003
January 2004
February 2004
May 2004
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 Ø´Ø±Ø§Ø±Ù‡ انصاری