Shindokht
 

 





 

شـينـدخــت
یادداشت‌های روزانه‌ی شراره‌ انصاری
Shindokht, Sharareh Ansari's Daily Notes

شيندخت در سايت‌های ديگر :
کاريکلماتور  :  سهراب.ارگ
اکسـير [
مهرآوا : فوک‌لوريک : گنجينه‌ی اسرار ]

شيندخت
Ùˆ
شعر ترکی

شيندخت
و بجنورد


فوتوبلاگ
شيندخت

Friday, November 29, 2002

 

گلچين


گر مِی خوری آشکار , حَد خواهی خورد
آن بِه که نهانی مِی بی حَد خوری!
" ابوالقاسم حالت "
*********
به شب نشينی زندانيان برم حسرت
که نقل مجلسشان دانه های زنجير است
*********
بياموز خوی بلند آفتاب
به هر جا که ويرانه بينی بتاب
" اديب پيشاوری "
**********
گويند بر رخَت اثر سالک است و , من
گويم, خدا , برای من اعجاز کرده است
يعنی بر گوشة رخ نازکتر از گلت
جايی برای بوسة من باز کرده است
**********
دل درين پيرزن عشوه گر دهر مبند
کاين عروسی است, که در عقد بسی داماد است
" خواجوی کرمانی"
  


Monday, November 25, 2002

 

ديروز سی دی کنسرت " گروه آريان " رو ديدم , خيلی برام جالب بود , زدن رو دست خواننده های خارج از کشور! فقط فرقش در روسری خانمهاست!!
من با موسيقی پاپ مخالف نيستم ولی به شرطی که موسيقی اصيل ما کنار گذاشته نشه ! از وقتی موسيقی پاپ آزاد شده آنقدر خواننده پاپ زياد شده و کنسرتهای مختلف ميذارند که به موسيقی اصيل کمتر توجه ميشه !
برای مثال در سمنان تا به حال چندين بار کنسرت پاپ اجرا شده از خواننده هايی مثل "عبداللهی "گرفته تا خواننده های گمنامی که فقط در حد آموزشی هستند!
ولی موسيقی اصيل خيلی کم اجرا شده , يکی از دوستانم که قبلاً در موردش گفته بودم که صدای خوبی داره ودر دوره های دوستانه هميشه ميخوند ( البته آموزش ديده ) و فقط هم اصيل می خونه ( گاهی هم کردی و ترکی چون خودش ترک همدان است)
الان چند ساليه که کنسرت بانوان آزاد شده اونهم برنامه اجرا ميکنه ( گروه چکاوک که او خواننده اش است" قد سيه مشيری " ) ما خيلی سعی کرديم که دوستم در سمنان هم برنامه اجرا کنه ( خودش هم خيلی دوست داشت برای دوستان سمنانی برنامه اجرا کنه چون 5 سال سمنان زندگی کرده بود )
حتی مجوز از ارشاد تهران و ارشاد سمنان هم گرفت ولی " حراست استانداری" اجازه نداد و گفت جو برای اجرای کنسرت بانوان آماده نيست !!
جو برای اجرای موسيقی پاپ که يک جوون تازه از راه رسيده و احساس کرده کمی صدا داره بلند شده برنامه اجرا کرده اونهم مختلط و چه آهنگها و شعرهای بيخودی مساعده!
ولی برای کنسرت بانوان که اصيل و سنتيه و فقط هم برای بانوان اجرا ميشه و تمام اعضای ارکستر خانم هستند جو مساعد نيست ؟ !!
بعد ما ادعا می کنيم که جوونهامون غربزده شدن و بايد جلو تهاجم فرهنگی را بگيريم !

"همين دوستم ( قدسی) تعريف می کرد پارسال برای بزرگداشت " مولانا" با تور به قونيه رفته بودند, از همه کشورها بودند و مراسم جالبی اجرا شده از رقص سماع , شعر خوانی , سخنرانی و..
قدسی ( دوستم ) می گفت: بعد برنامه ها وقتی گروه تور دور هم جمع ميشديم من آواز می خوندم و يک آقايی سه تار می زد , خلاصه بزمی دوستانه داشتيم و من بيشتر اشعار مولانا رو می خوندم , می گفت وقتی آوازم تموم شد يک خانم اسپانيايی اومد منو بغل کرد و بوسيد و چنان گريه می کرد و بعد گفت ( البته براش ترجمه کردن) اين صدا از کجا در مياد که تا اعماق قلب من مينشينه ! من هيچی از شعر متوجه نشدم چون فارسی نمی دونم ولی خوندن تو و ساز اين آقا چنان گرم بود که تا اعماق قلبم لرزيد!
و تا مدتی که ما اونجا بوديم هر روز ساعت10 خانم اسپانيايی می اومد هتل و از من خواهش می کرد براش بخونم و خودش چنان غرق ميشد که انگار با تمام وجود معنی شعر ها رو احساس می کرد!"

وقتی ما چنين هنری داريم و حمايت و تشويق نمی کنيم , انتظار داريم که جوونها گرايش به موسيقی غربی پيدا نکنند؟!!
  


Wednesday, November 20, 2002

 

دوست خوبم آناهيتا از وبلاگ بندری در قطب شمال برام نوشته بود , دخترجنوبيه ولی در نروژ زندگی ميکنه , اين دوست خوبم که ناخواسته ( طبق خواسته والدين ) مجبور به مهاجرت شده برای همين نسبت به بزرگترها کمی بدبينه , آناهيتا يکبار در ايميلی به من گفت : " همه بزرگترها احمقند!"
من از حرف او ناراحت شدم ولی او نظرش را در ايميل بعدی کامل تر توضيح داد که حرف او منو به فکر انداخت چون او تقريباً همسن و سال پسرهای منه و من هميشه دوست دارم با جوونهای تو اين سن بهتر آشنا بشم تا بتونم پسرهام رو بهتر درک کنم و مشکلاتشون رو بشناسم.
او در ايميلش نوشته بود : " نه از نظر من , بلکه از نظر بهداد و ( اون يکی پسرت که اسمش با " ب" شروع ميشه ) بزرگترها قابل تحمل نيستند .... حتی شما هم در باره بزرگترها ( وقتی کوچيک بودی يا همين حالا) همين نظر رو داری چون اين قانون همگانی است! اينجا دخترها وقتی 18 ميشن و پسرها وقتی 20سال ميشن از پدر و مادرشون خداحافظی می کنند ( طبق آمار ) ولی در ايران دخترها تا کلی وقت پيش مامان و باباهاشون ميمونند, اين دليل اين نيست که ايرانی ها از اسکاند يناوی ها با محبت ترند بلکه به اين دليله که اينجا ما بعد از 18 سالگی از کمک دولت برخورداريم , اينجا چيزی به اسم دختر خيابانی وجود نداره , اينجا کسی را اعدام نمی کنند و اينجا هيچ دختر و پسر جوونی به خاطر وابستگی مالی پيش بابا, مامانا نمی مونند..."
اين قسمتی از ايميل دختر خوبم آناهيتا ( بندری در قطب شمال ) بود.
من نمی دونم اين دختر خوب چند ساله دور از وطنه و شايد چون در سن پايين از محيط گرم جنوب به سرزمين يخ و سرما رفته , قلبش هم اونجا منجمد شده !
من قبول دارم که بچه ها عقايدی برای خودشون دارند که ممکنه مخالف عقايد پدر و مادرهاشون باشه اين قانون طبيعيه و اگر اينطور نبود که همه افکار راکد وبسته می موند ولی اين دليل نميشه که بزرگترها رو احمق و يا غير قابل تحمل بدونيم!
من اختلاف سليقه در هر نسل و هر سن را باعث پيشرفت بشر ميدونم يعنی اگر ما کور کورانه پيرو پدر و مادرهامون بوديم که الان اينجا نبوديم , هنوز در همون عصر حجر و مانند انسانهای اوليه زندگی می کرديم ( هرچند الان از بعضی جهات داريم به اون دوران برمی گرديم و من فکر می کنم اين يک چرخه زندگی است!!)
ولی هميشه احترام گذاشتن به عقايد بزرگترها و استفاده از تجربيات آنها نه در کشور ما که در همه دنيا رايج بوده وهيچوقت نسل جديد به خودش اجازه نمی داده به نسل قبل توهين ويا بی احترامی کنه , حتی اگر کاملاً با عقايدشون هم مخالف بوده باشند!
ممکنه من گاهی با بچه ها اختلاف سليقه داشته باشم ولی در موضوعات مهم و جدی هميشه حرف من و پدرشون رو قبول دارن وميدونند که ما صلاح اونا رو ميخواهيم وتجربه ما در اين موارد بيشتر از اوناست !
اين دختر خوبم گفته بود که من به اين دليل تو قطب هستم چون پدرم خواسته!
من درجواب گفتم شايد پدر تو فکر می کرده کار درست انجام ميده و برای صلاح توو آينده تو اين کار رو کرده !!
در مورد استقلال جوونهای اسکانديناوی و يا کلاً غربی ها , و وابستگی جوونهای ايرانی و شرقی , من مخالف اين هستم که فقط مسائل مالی باعث اين وابستگی در ايرانه !
چرا که می بينيم جوونهايی را که استقلال مالی دارند ولی دوست دارند تا موقع تشکيل خانواده جديد در کنار پدر و مادرشون بمونند, البته يک دليل ديگه هم فرهنگ ماست که هنوز تنها زندگی کردن يک جوون ( چه دختر و چه پسر ) براشون قابل هضم نيست يعنی فکر می کنند اگر پسر يا دخترمجردی در شهر خودشون تصميم بگيرنداز خانواده شون جدا باشند و مستقل زندگی کنند حتماً مشکلی دارند!
ولی اکثر کسانی که دارای خانواده هستند ( بخصوص وقتی رابطه خانوادگی خوب باشه ) هيچوقت دوست ندارند جدا ازخانواده زندگی کنند. حتی زمانی که به دليل کار ويا تحصيل دور از خانواده هستند اين کمبود را احساس ميکنند .
پس ما می تونيم بگيم وابستگی عاطفی در ايرانی ها ست که باعث ميشه ما از خانواده جدا نشيم , حتی در زمان بزرگسالی !
  


Tuesday, November 19, 2002

 

وبلاگ سهراب منش عکس زيبای مينياتوری از چهره يک زن زيبای ايرانیگذاشته و نوشته :
" فکر میکنم اولین بار که به چشم خریدار به یک چهره مورد علاقه نگاه کردم،زمانی بود که سریال هزار دستان پخش میشد."
اين بهانه ای شد تا در باره زيبايی نسل جديد و اينکه ما زيبايی را در چه می بينيم مطلبی بنويسم.
اگر شما هم اون عکس زيبا را ببينيد واقعاً می پسنديد مثل شعر های خيام و حافظ می مونه !
ولی آيا الان اثری از اين زيباي ها باقی مانده ؟! و يا نسل جديد آيا اين زيبايی را می پسند ند و آيا ما زيبايی را فقط در ظاهر زيبا می بينيم ؟!!
زيبايی و زيبا دوستی خصلتيه که در همه وجود داره چه پير و چه جوون !!
همه دوست دارند زيبا جلوه کنند و هميشه به طرف زيبايی ها کشيده می شوند! ولی معيار زيبايی در هرکس و هر نسل فرق می کنه , بعضی ها زيبايی را در آرايش هاو لباس های آنچنانی می دونند ! بعضی ها زيبايی را در سادگی و ساده پوشی , بعضی ها به زيبايی های درونی اهميت ميدن و....!!
اينکه هر نسلی سليقه خاص خودش را دارد جای بحث نيست ولی توجه به فرهنگ و آداب هر کشور و منطقه و اينکه معيار های گذشته را کاملاً پشت سر بذاريم به بهانة کهنه بودن و قديمی بودن و حتی کسانی که به اين معيارها اهميت می دهند را هم کهنه پرست بدانيم واقعاً تاسف باره !! همين کاری که نسل جديد کرده , سنت شکنی به شکل افراطی !!
امروزه در جامعه ما اهميت دادن به ظاهر زيبا به صورت افراطی در آمده به طوری که زيبا پوشی و زيبا به نظر رسيدن يک ارزش شده !!
عملهای جراحی بينی و ارتودنسی نه فقط بين دختر ها بلکه بين پسر ها به عنوان يک اپيدمی در اومده ( شايد ارتو دنسی يک کار ضروری در دندانپزشکی باشه ولی متاسفانه بعضی ها به ديد ظاهری و ژست اين کار را انجام ميدن و خيلی از کسانی را که اين کار سخت و گران را انجام ميدن ولی شايد در مسواک زدن آنقدر اهميت ندهند!!) .
رنگ مو بين خانمها , شايد باور کردنی نباشه بعد انقلاب بيش ترين در صد استفاده از رنگهای مو آنهم در سنين جوانی ( قبل از سفيد شدن مو) در ايران انجام ميشه و به جرآًت می تونم بگم از هر ده خانم جوون 7نفر موی رنگ کرده دارند , گاهی خانمهايی را می بينم که مشکل مالی دارند و رنگ کردن مو هزينه زيادی براشون داره و با وجودی که موهاشون نياز به رنگ نداره ولی دوست دارند اين کار را انجام بدهند !!!
حتی خانمهايی هستند که موهای رنگ کرده دارند ولی به تميزی مو و مرتب بودن اون اهميت نميدن ( در باشگاه ورزشی خيلی از اين خانمها را ديدم !)
همه اينها به دليل برداشت غلط ما از زيبايی بخصوص در اين چند سال اخير و تقليد از فرهنگ غربه
( با وجودی که غربی ها آرزوی موی سياه شرقی ها رو دارند ولی ما هجوم آورديم به بلوند کردن موهامون!)
برای همينه وقتی عکس های زيبای مينياتوری و اصيل را می بينيم و حسرت می خوريم دريغ از اين زيبايی که ديگه وجود نداره !
بياييد کمتر به ظاهر خودمون بپردازيم ما می تونيم با آراسته بودن و خوب پوشيدن و تميز بودن و رفتار خوب خيلی زيبا به نظر برسيم , با داشتن روح زيبا !!
به اين متن که از کتاب " قبل از طوفان " اثر " الکساندر دوما " برداشتم توجه کنيد :
قشنگی او از نوع قشنگی روحی به شمار می آمد و هر کس او را می ديد می فهميد که صباحت آن زن فقط از گوشت و پوست و خون سرچشمه نمی گيرد بلکه از روح او هم سيراب می شود , زيبايی هايی که از روح پديدار می گردد بزودی از بين نمی رود.
افراد عوام زيبايی را فقط در ابروی کمانی و بينی قلمی و صورت سرخ و سفيد می بينند و نمی توانند در يابند که زيبايی روحی چيست !
  


Friday, November 15, 2002

 

ديروز بهبود از خواب بيدار شد مثل يک پسر خوب رفت نشست سر درسهاش ! من خيلی تعجب کردم چون هميشه اولين کاری که ميکنه کمی با گيتارش ور ميره بعد سراغ کامپيوتر ميره و اگر هم عشقش کشيد يه نگاهی به درسهاش ميندازه!
برای همين وقتی ديدم گوش شيطون کر نشسته سر درسهاش چيزی نپرسيدم که حواسش پرت نشه! خلاصه بعد کلی درس خوندن وقت استراحتش پيشم اومد , من که از صبح تو دلم مونده بود که ازش بپرسم , بلاخره سوال کردم چه خبره ؟ ماه از کدوم ور در اومده داری درس ميخونی ؟!
بهبود با خنده گفت 5 شنبه ميان ترم ترمو داريم ( تر مو ديناميک) يک استاد خفن داريم که نگو و نپرس!! ( من اين اصطلاحات رو از قول بهبود همينطوری که گفته می نويسم وگرنه منو چی به اين جور حرف زدنا!)
بعد راجع به استادش تعريف کرد که برام جالب بود و اينجا می نويسم .
بهبود گفت: اين استاد رو ترم قبل هر روز ميديدم وشايد ده بار بيشتر باهاش روبرو شدم وحتی متوجه نشدم تنه هم بهش زدم ولی تنها چيزی که فکر نمی کردم اين بود که او استاد باشه اونم استاد... معروف باشه!! حالا اين ترم وقتی می بينيمش تا کمر خم ميشيم بهش سلام ميديم ولی اون انگار نه انگار !!
نمی دونی چه اعجوبه ايه , قد متوسط , موهای کم و بد لباس خلاصه ظاهر هيچی نداره ولی وای چنان جذبه ای داره که نگو و نپرس!
اولين جلسه سر کلاس با صدای خيلی آروم ( اونقدر آروم حرف ميزنه که هيچکس نفس نميکشه چون تکرار نميکنه جواب نميده!!) خودش رو معرفی کرد و گفت 30 آبان امتحان نيم ترم ! هيچکس حق اظهار نظر نداره .
اما درس دادنش , جزوه نداره کلی کتاب معرفی ميکنه , هيچوقت سوال هاش تکراری نيست ولی نمی دونی چی ميگه ا ونروز در مورد يک منحنی که به نظر خيلی ساده می اومد يک ساعت و نيم صحبت کرد ! ولی خدا نکنه از کسی چيزی ببينه و يا خوشش نياد بيچاره ديگه بايد بره ترم بعد بياد !
خلاصه همچين استادی که هر کی 10ازش گرفته شيرينی داده , درس خوندن نداره مخصوصاً که ترمو شاخ رشته متاله!
بچه های ما بخار ندارن وگرنه بايکوت می کرديم ولی کو جراًت؟!
من با تعجب ازش پرسيدم بايکوت ديگه چيه؟!
بهبود گفت بچه های ترم بالايی تعريف کردن که اونام يک استاد ...مثل استاد ما داشتند دو ترم هيچکس با اين استاد درس برنداشت تا دانشگاه مجبور شد استاد رو عوض کرد !
من اينا رو نوشتم قضاوت با خود شماست , به نظر شما حق با استاده يا دانشجو؟!
آيا به نظر شما استادها زيادی خشک و سخت گير ند يا دانشجو ها پر توقع هستند!
ويا اصلاً سيستم آموزشی ما در دانشگاهها درسته؟! يعنی دانشجو فقط بايد به دنبال نمره باشه؟! ( حالا نمره قبولی و يا بالاتر!)
  


Thursday, November 14, 2002

 

من هميشه دوست داشتم اين سوال رو از دوستان بکنم ؛ آيا شما هم آدمها رو از روی ظاهرشون می شناسيد و در مورد آنها قضاوت می کنيد؟!
مثلاً اگر خانمی کم حجاب باشه ( فکر می کنم اين اصطلاح درستتر از بی حجابه!) و ظاهر مرتبی داشته باشه تو جامعه ما همه فکر می کنند که اون کافره و يا معتقد به دين و ..نيست! ويا آقايی که ظاهر مرتب و آراسته داشته باشه همينطور !
و معيار مومن بودن در جامعه ما برای خانمها داشتن چادر و آقايون ريش !!
من قبلاً بگم که خدای نکرده قصد توهين به خانمها و آقايونی که واقعاً مومن و معتقد هستند ندارم ومخالف چادر برای خانمها و ريش برای آقايون هم نيستم ولی معتقدم هرکس بايد خودش نوع پوشش و روش زندگيش رو انتخاب کنه نه اينکه به دليل جبر در جامعه و يا به خاطر محيط کاری خودش رو طوری که نيست نشون بده ! چون من از تظاهر نفرت دارم و هيچوقت هم نميتونم به خاطر منافعم آنطوری که نيستم خودم رو نشون بدم و شايد اين باعث شده که من خيلی ضرر هم بکنم !
من طوری تربيت شدم که هميشه دوست داشتم نماز بخونم وروزه بگيرم وهيچوقت اجباری در کار نبوده و در عين حال در بعضی موارد هم خيلی آزاد و راحت بودم , منهم بچه های خودم رو همينطور تربيت کردم و خوشبختانه نتيجه خوبی هم داشته ولی هيچوقت در اين مورد تظاهر نمی کردم و نمی کنم ؛ ولی متاسفانه گاهی برخوردها در جامعه طوريه که باعث عصبانيت من ميشه چون می بينم در بارة آدمها از ظاهرشون قضاوت می کنند , چند روز پيش در باشگاه ورزشی همين موضوع پيش اومد که باعث ناراحتی من شد !
به دليل شب نوزدهم ماه رمضون می خواستند ساعت باشگاه رو تغيير بدن و از ساعت هميشگی يک ساعت دير تر بذارند , يک عده موافق و يکعده مخالف بودن و هر کس دليلی برای خودش داشت ولی يکی از خانمهايی که مثلاً زيادی مومن و فکر ميکنه خودش وسط بهشت جا داره و بقيه همه جهنمی هستند!! برگشت گفت معلومه شماها نميريد مراسم شب قدر برای همين دوست نداريد ساعت تغيير کنه !
اين خانم فکر ميکنه چون اون ميخواد بره برای مراسم حق داره همه , برنامه خودشون رو با ايشون تنظيم کنند و مشکلات بقيه رو درک نمی کنه!
اين حرف منو ياد چند سال پيش انداخت ( حدود 10-15 سال قبل) يک شب من و همسرم از مراسم احيا برميگشتيم ( چون خونه دوستم هرسال مراسم دارند ومن سالهاست اونجا ميرم ) ديديم يکی از همسايه ها داره زنگ در همه خونه هارو ميزنه که برای سحری بيدار بشن ! همسرم که با اون آقا آشنا بود احوالپرسی کرد و گفت چرا زنگ ما رو نميزنيد ما دو شب پيش خواب مونديم , اون آقا با تعجب پرسيد مگه شما روزه ميگيريد؟!
من نمی دونم کسانی که روزه ميگيرند بايد روی صورتشون بنويسند؟! ولی من فهميدم چون ما جوون بوديم و من کم حجاب , همسايه ها فکر ميکردن که ما اهل روزه نيستيم!
در مورد همسرم هم همينطور قضاوت می کنند چون او هم هيچوقت دوست نداشته نا مرتب باشه و هميشه آراسته است حتی گاهی همکارانش به طعنه در مورد اصلاح صورتش ( چون هرروز اصلاح کرده و مرتب ميره سر کار ) بهش گفتند تو حتی روزهای وفات هم اصلاح ميکنی ؟!!
من به اين نتيجه رسيدم تو جامعه ما خانمها اگه چادر داشته باشند و آقايون ريش از همه مسلمون ترند و بقيه کافرند!!
  


Tuesday, November 12, 2002

 

مرحوم مادر بزرگم هفت دختر داشت , هروقت می خواست يکی از اونا رو صدا بزنه دچار مشکل ميشد , گاهی اسم شش دختر ديگه رو می برد ولی اونی که باهاش کار داشت رو نمی گفت ما هم هميشه به بيچاره می خنديديم , خودش هم به کار خودش خنده اش می گرفت و می گفت خوبه اسمهای متنوع انتخاب کردم ولی باز هم نمی تونم درست صدا بزنم !
حالا من به روز مادربزرگم دچار شدم ! من نه هفت تا دختر دارم و نه دچار کم حواسی شدم مشکل من نزديک بودن اسمها تو خونه است , به ترتيب : بهروز ( همسرم ) بهبود و بهداد , فکر کنيد من بخوام هر سه رو صدا بزنم وااااااای!!
موقعی که من و همسرم می خواستيم اسم بچه هامونو انتخاب کنيم من پيشنهاد دادم فرزند پسر مون رو هم اسم همسرم و فرزند دختر را هم اسم من انتخاب کنيم ! خدا رحم کرده ما همين دو تا رو داريم و اگر بيشتر از اين می شد !!!!!!!!! ا
باور کنيد گاهی از صدا کردن اينهمه " به " دچار مشکل ميشم و بعضی وقتها که با هر سه شون کار دارم فقط صدا ميزنم " به " ولی اونا هم اعتصاب می کنند و جواب نميدن!!
حالا خوبه من همين " شيندخت " رو دارم وگرنه تو خونه همه" مرد" همه " به " اونوقت من بيچاره چه می کردم؟!!
ياد مادر شوهر مرحومم می افتم اون بيچاره هم نه فرزند داشت که چهار تاشون پسر بود اونهم اسمهای هم قافيه با پدر شوهرم گذاشته بود : به تر تيب : اسدا...( مرحوم پدر شوهرم ) , حجت ا..., نعمت ا..., حبيب ا...
و همسر من که نهمين فرزند و ته تغاری بود و فکر کنم به خاطر همين مشکل اسم اونو " بهروز " گذاشت!
  


Thursday, November 07, 2002

 

رقص درمانی

رقص درمانی عنوان مطلب بسيار زيبايی است که دکتر فاضلی در وبلاگ از غرب نوشتند و من قسمتی از آنرا انتخاب کردم و در اينجا می نويسم .

.....رقص درمانی رشته نسبتآ جديد، اما دانش بسيار قديمي است. مطالعات رقص درماني نشان مي دهد در آفريقا، كه ”سرزمين رقص“ نام دارد، بيماري هاي رواني و حركتي از تمام نقاط ديگر جهان كمتر است. به همين دليل امروزه گرايش رقص درماني آفريقا رشته مستقلي است كه به مطالعه رقص هاي آفريقايي مي پردازد. هند هم موقعيت ويژه ايي از نظر مطالعات رقص دارد زيرا هند آلبوم رقص هاي پيچيده و عمدتآ درمان بخش است و رقص درماني هندي يا شرقي هم گرايشي ديگر رشته ماست. بعد از اينها هم كشورهاي اروپايي و آمريكا قرار دارند و گرايشي هم به نام رقص درماني غربي وجود دارد. هر يك از گرايش هاي مذكور ويژگي هاي درماني و سلامتي آفرين رقص هاي سنتي و مدرن منطقه ايي را مطالعه مي كند. شما كه انسان شناس هستيد حتمآ كلمه ”انقلاب رقص“ به گوشتان خورده است. اكثر كشورهاي غربي در دو دهه گذشته توجه خاصي به گسترش رقص در مدارس و كليسا ها و رسانه ها و جامعه داشته اند، زيرا رقص فوايد زيادي در پيش گيري و درمان بيماري ها دارد. به همين دليل بكار و گسترش آن در كشورهاي غربي را نوعي انقلاب و تحول عظيم مي نامند. نقش رقص براي سلامتي و بهداشت جامعه و فرد واقعآ هم معجزه آساست.
كاملآ سردرگم شده و حرف هايش را آشكارا نمي فهميدم. نگاه ايراني، كه رقص را پاره ايي از لهو ولعب و فسق و فجور مي شناسد، فاصله زيادي با اين نگاه داشت .
شادي و نشاط بخشيدن تنها بخشي از هنر رقص است. با توجه به اين واقعيت كه در نتيجه توسعه تكنولوژي، مردم ديگر چندان كارها و حركت هاي بدني نمي كنند، بايد زمينه ها و شرايطي فراهم كرد كه مردم به بدنسازي و نرمش و حركات بدني علاقه مند شوند. مطالعات نشان مي دهد رقص يكي از مهمترين شيوه هاي جذب مردم به بدنسازي و مراقبت از بدن هاي شان است. بيش از هشتاد درصد كساني كه به رقص مي پردازند رژيم غذايي ويژه ايي دارند تا تناسب اندام شان بهم نخورد. در دنيايي كه چاقي مهمترين عامل مرگ و مير افراد است، آيا روشي بهتر و كم هزينه تر از رقص براي پيشگيري از چاقي وجود دارد؟ از نظر بهداشت رواني نيز رقص با شادي بخشيدن و نشاط آفريني اش انرژي فوق العاده ايي به فرد مي دهد كه مانع از افسردگي و دپرس، كه شايع ترين بيماري هاي زمانه ماست مي شود. در كنار اينها جنبه خلاقانه و هنري رقص وجود دارد. رقص هم نوعي ورزش و هم نوعي هنر است. جنبه هنري رقص باعث مي شود كه فرد به جهان هنر ها وارد شود و با هنرهاي ديگر مانند موسيقي، تئاتر، فيلم و سينما پيوند بخورد.....

متن کامل اين مطلب را در وبلاگ از غرب بخوانيد.

من وقتی مطلب " رقص درمانی " را می خوندم با خودم فکر می کردم ديد ما نسبت به رقص و رقصيدن چقدر سطحی است.
اگر به رقص از چنبه هنری و علمی نگاه کنيم و به آن بها بديم ديگه رقصها اينقدر تقليدی و بی هويت نميشند!
کشور ما از قومها و فرهنگ های مختلف تشکيل شده که هر کدوم از آنها موسيقی و رقص خاص خودش را دارد مثل : ترکی , کردی , بلوچی, بندری و....حتی رقص اصيل ايرانی ؛ که اين رقصها با موسيقی و ساز خاص و لباسهای زيبای محلی هر منطقه واقعاً زيبا و ديدنی است و شايد کمتر کشور غربی دارای چنين هنر گسترده و متنوعی باشه ولی متاسفانه اين هنر هم مثل خيلی چيزهای ديگه به علت بی توجهی يا کم توجهی داره از بين ميره .
برای مثال در بجنورد رقص بجنوردی ( کردی بجنوردی ) رقص بومی و محلی منطقه ( شمال خراسان ) است که با سازهای سنتی , " قوشمه" ( نوعی نی ) و " اَل دَفه " ( همان دف به زبان ترکی ) نواخته ميشه و با لباسهای زيبای محلی واقعاً جذاب و ديدنی است .
اين رقص که يک رقص گروهی است که بصورت دايره وار رقصيده ميشه و مردها در وسط دايره با چوب و زنها در دور آنها با بشکن و حرکت های خاص دست و پا که هماهنگ با ريتم آهنگ است و هر آهنگ حرکت خاص خودش را دارد ( تقريباً شبيه سماع عارفان است!) و اين رقص از ترکيب چند آهنگ از : "ساده , قوَلنکه, ايچ قرصه , قالده قالده و شلنگی " تشکيل شده که با هماهنگی خاصی رقصيده ميشه.
اين رقص سنتی را بجنوردی ها در مراسم جشنها و عروسی ها پير و جوون همه می رقصند و چون آهنگ های شاد و پر تحرکی داره همه بيننده ها حتی کسانی که با اين رقص آشنايی ندارند خوششان مياد!
ولی متاسفانه رقص بجنوردی هم مثل زبان ترکی بجنوردی روز بروز از اون حالت بکر و اصيل بودن خارج ميشه و کم کم روبه فراموشی ميره چون آموزش اصولی داده نميشه و نسل جديد يا نمی تونند برقصند و يا اشتباه و غير اصولی می رقصند و گاهی حرکتهای اضافی قاطی اين رقص زيبا شده .
اگر ما به موسيقی و رقص فولکلور بيشتر توجه کنيم ديگه وحشتی از تهاجم فرهنگی و رقص و موسيقی غربی نخواهيم داشت.!
  


Tuesday, November 05, 2002

 

از لابلای ايميلهای شما


An Indian doctor says "Medicine in my country is so advanced that we acn take a kidney out of one man,
put it in another, and have him looking for work in six weeks."
A German doctor says "That is nothing, we can take a lung out of one person,
put it in another, and have him looking for work in four weeks."
A Russian doctor says " In my country, medicine is so advanced that we can take half a heart out of one person,
put it in another, and have them both looking for work in two weeks."
The American doctor, not to be outdone, says "You fellows are way behind,
we just took a man with absolutely no brain out of Texas, put him in the White House,
and now half the country is looking for work
از ايميل شيفته ( آلاچيق دو نفره )

francviha admhai khili az khod razi hastand,
ausraliiha mardom khili baz va azadi hastan yani inkeh be kasi ajazeh nmidan tahteh
hich shraiti az onha salb azadi bekoneh
maxikiha az lehaz raftar taghriban be iraniha shbih hastand
philipiniha feker mikonand keh zerang hastand
va japoni ha khili mozi
englisi ha padar sokhteh va doro
(jolot mehrabonand va posht sarat badgooi shoma)
koriha khili meli parstand va khili sai mikonand keh az japoni ha jolo beoftand .
از ايميل ژيان ( دوست بجنورديم از ژاپن )

There was a Door to which I found no Key,
There was a Veil past which I could not see:
Some little Talk awhile of Me and Thee
There seem ’d-and then no more of Thee and Me.
"KHAYYAM"
از ايميل مهدی ( دوست بجنورديم از شيراژ)


http://dokhtarak.blogspot.com/ (she is really good)
http://jina.blogspot.com/ (good guy with a very good attitude)
http://shindokht.blogspot.com/ (BinGo :D
http://www.freewebz.com/alphaweblog/ (useful links and stuff)
http://golku.blogspot.com/ (again some correspondance about social matters one of the the first ones I used to read)
http://azade.blogspot.com/ (highs and lows :)
از ايميلflo (از آمريکا)
  


Sunday, November 03, 2002

 

مطلب زير همون مطلب يادگاری پسر خاله ام " سعيد " است , اينو سال سوم دبيرستان نوشته بود , و چون به نظرم جالب اومد ازش گرفتم و همين مطلب باعث شد بعد سالها به يادش بيفتم و در موردش بنويسم.
يادش گرامی , روحش شاد
شما بگوييد چه کنم ؟!...

سلام , هی چت شده پسر مگر کشتيهات غرق شدن , هان ؟! هی با تو اًم چی شده ؟!
ها... آها با منی ؟! دارم به يک موضوع فکر می کنم , موضوعی که مدتها تو فکر من جا باز کرده و همونجا لونه کرده و نمی خواد بيرون بياد ؛ ببينم شما تا حالا عاشق شدين ؟
شما را بخدا نخنديد , راستشو بخوای من داشتم به اين موضوع فکر می کردم . آره من عاشق شدم , اينقدر تعجب نکنين شما هم حتماً روزی عاشق ميشين.!
باور کنين من اونقدر عاشقم که معشوقم را در روز بيش از دو سه بار می بينم , حتماً تعجب می کنين و می خواين بدونين اون کيه که تونسته تو قلب من جای به اين بزرگی باز کنه ؟!
دست نگهداريد اينقدر عجله نکنين , بهتون ميگم ؛ من آنقدر اونو دوست دارم که بدون اون نمی تونم زنده بمونم , يکی از بهترين صفات اون پر حوصلگی در آراستن و تغيير شکل دادن است در هر وعده ملاقات که می بينمش بيشتر شيفته اش ميشم و اونقدر بهش نزديک ميشم که دلم نمی خواد ازش جدا بشم هر دفعه با يک عطر خاص منو جذب خودش کرده , شما بگيد اگه جای من بوديد عاشق نمی شديد , چون اون خيلی خوبه و در خوبی واقعاً مشهوره و همه شما می شناسيدش ! حالا متوجه شديد اون کيه ؟!
ای وای .. داشت يادم می رفت الان باهاش قرار دارم ؛ فهميدين اون کيه ؟! ها.. نه, نه , خوب باشه خودم ميگم . اون معشوقی که منو تا سرحد ديوانگی برده : عشق من " غذا " ست !!
غذا ! تا روزی که زنده ام ازت جدا نمی شم , قسم می خورم !!
حيفم مياد بدن زيبايت را با چنگال بيرحمانه پاره کنم و در دهانم بگذارم , ولی چاره ای ندارم , چکنم ؟
"شما بگوييد چه کنم ؟!
  


Saturday, November 02, 2002

 

چند وقتی باخودم کلنجار رفتم که اين مطلب رو اينجا بنويسم , يا نه ؟! نمی دونم چرا , ولی از برداشتها می ترسم و از اينکه به خودم قول دادم سياسی ننويسم چون هيچوقت سياست رو دوست نداشتم و ندارم ! هرچند از نظر خودم اين مطلب مثل بقيه مطالبم است و علت اونهم يک خاطره است که منو به اين فکر انداخت که بنويسم , پس می نويسم .
چند وقت قبل تو کشو کمدم که صندوقچه گنجهامه دنبال چيزی می گشتم يک نوشته که يادگار دوران نوجوونی من بود پيدا کردم و همين باعث شد تصميم بگيرم و اين مطلب رو بنويسم و يک روز هم اون نوشته رو اينجا ميذارم , اين نوشته از دوست وهمبازی دوران کودکی من بود , پسر خاله ام سعيد.
بيشتر دوستان من دختر و پسرهای فاميل بودن از دختر دايی و دختر خاله و دختر عمو گرفته تا پسر خاله و پسر دايی و پسر عمو , چون همه در يک حدود سنی بوديم با يکی دو سال بالا و پايين برای همين خيلی با هم صميمی بوديم ؛ سعيد ( پسر خاله ام ) يک سال از من کوچکتر بود ولی بهترين دوست و همبازی من بود ! ما با هم بزرگ شديم و چون همسايه هم بوديم بيشتر اوقات با هم بوديم , سعيد بر خلاف من که يک دختر شيطون و پر سرو صدا بودم ( مثل معنی اسمم واقعاً آتشپاره بودم و شايد هم " شر , آره " ) پسر آروم و خجالتی بود و تنها با من به راحتی می تونست حرف بزنه چون من شنونده خوبی بودم ! هر چند گاهی هم سر به سرش می ذاشتم!
يکی ديگه از هم بازی های من داريوش پسر عموم که همسن سعيد بود يعنی يک سال از من کوچکتر بود با وجودی که ما با خانواده عمو اينا خيلی صميمی بوديم و مرتباً با هم بوديم ولی داريوش خيلی گوشه گير بود و کمتر با من می جوشيد و گاهی فکر می کردم شخصيت مرموزی داره و کمتر ميشه شناختش !
دوستی من با سعيد از بازيهای کودکانه شروع شد تا زمان نوجوونی و جوونی ادامه داشت با خاطرات انقلاب و کارهايی که اون موقع می کرديم ,( يادمه سعيد که بوکسور بود موقع پيروزی انقلاب دستکش های بکسش رو تو برف پاکن ماشين کرده بود و با برف پاک کن روشن تو شهر می گشت و شکلات پخش می کرد) , تا اينکه من ازدواج کردم و نا خودآگاه اين دوستی کم رنگ تر شد هرچند از نظر من سعيد هنوز هم همون دوست خوبم بود ولی خوب مثل قبل نمی تونستيم بيشتر با هم باشيم بخصوص که من مجبور بودم از بجنورد دور باشم .
من تازه سمنان آمده بودم ولی برای کاری با همسرم رفته بوديم تهران سال 60 بود اوج فعاليت گروهکها و ترور های خيابانی !!
تهران بوديم که خبر رسيد سعيد کشته شده , باور نمی کردم چطور , چرا سعيد ؟! ما بلافاصله به طرف بجنورد حرکت کرديم , من همش چهره آروم و خجالتی سعيد پيش چشمهام بود , وقتی می خواست بخنده مثل دختر های خجالتی لبهاشو غنچه می کرد و مثل لبو سرخ می شد ( بر خلاف من که قهقهه می زدم و بی توجه به حرفهايی که يک دختر خوب اينطوری نمی خنده !!!!) و من به ياد يک خاطره از او افتادم وقتی اول دبيرستان بود در درس نگارش گفته بودند مشخصات خودتونو بنويسيد و سعيد نوشته بود : " چشم ميشی , ابرو کمونچه , لب مثل غنچه " وقتی من اينو خوندم اونقدر خنديدم و تا مدتها سربه سرش ميذاشتم و با همون ريتم صداش می کردم ! تا بجنورد به ياد او بودم و فقط آروم اشک می ريختم .
علت کشته شدنش : منافقين برای ترور طلافروشی که همسايه مغازه پدر سعيد بوده ميرن و شليک می کنند ولی موفق نميشند اونو بکشند و در حال فرار سعيد تصادفاً با اونا روبرو ميشه ودر گير چون يکی از اونارو می شناسه ( بعد دستگيری منافق تعريف کرده) اونا هم به سر سعيد شليک می کنند و سعيد بعد سه روز شهيد ميشه . وقتی ما بجنورد رسيديم ديدم پدرم خيلی ناراحته و گريه می کنه , البته سعيد رو همه دوست داشتن چون واقعاً پسر خوبی بود ولی گريه پدرم طور ديگه ای بود و بعد پدرم گفت می دونی داريوش رو کشتن !!!
من همونجا خشکم زد , چرا ؟ داريوش ديگه چرا ؟!
پدرم تعريف کرد : داريوش مدتها فعاليت سياسی داشته و گويا تو گروهک کمونيستی فداييان خلق فعاليت می کرده و تازگيها دستگير شده بود و علت دستگيری اش رو هم نمی دونستيم ولی بعد اين ترور به تلافی پنج نفر رو اعدام کردن که داريوش يکی از اونا بود !
شما مجسم کنيد شرايط روحی خانواده ما رو , وقتی از مجلس سعيد به مجلس داريوش رفتيم همه با ما به سردی برخورد می کردن طوری که انگار ما دشمنشون هستيم چون در تشييع جنازه سعيد اعلام کرده بودن به تلافی اين پنج نفر رو کشتن !
اين دو جوون در سن 18 سالگی به دو روش مختلف کشته شدن يکی ( سعيد ) شهيد نام گرفت و ديگری ( داريوش ) حتی اجازه پيدا نکرد در قبرستان عمومی دفن بشه !
اين که راه کدومشون درست بود ما نمی تونيم قضاوت کنيم چون اونا خودشون راهشون رو انتخاب کردن ولی چيزی که جالبه اينه سعيد به خاطر مردی کشته شد که او الان زنده است و يک ساعت فروش موفق !
و داريوش که آلت دست رهبرانی شد که جوونهايی مثل اونو جلو انداختند و خودشون بعداز حس کردن خطر يا فرار کردن ويا با يک توبه جونشونو نجات دادن ؛! رهبر داريوش هم بعد مدتی زندانی بودن الان به راحتی در بجنورد زندگی می کنه !
  


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

ترجمه‌ی
کتاب

يازده
دقيقه
پائولو کوئلو
 

Recent

تغییر ادرس
خانه جدید
تولد امام رضا
سانسور یا سکوت؟!
مراکز خرید مدینه
بدون شرح!
سکوت ، گاه هزاران معنی دارد که از گفتن بر نمی آی...
ته چین
دروغ خوشایند!
اصلاح یک شعر

Archives

February 2002
October 2002
November 2002
December 2002
February 2003
July 2003
November 2003
January 2004
February 2004
May 2004
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 Ø´Ø±Ø§Ø±Ù‡ انصاری