Shindokht
 

 





 

شـينـدخــت
یادداشت‌های روزانه‌ی شراره‌ انصاری
Shindokht, Sharareh Ansari's Daily Notes

شيندخت در سايت‌های ديگر :
کاريکلماتور  :  سهراب.ارگ
اکسـير [
مهرآوا : فوک‌لوريک : گنجينه‌ی اسرار ]

شيندخت
Ùˆ
شعر ترکی

شيندخت
و بجنورد


فوتوبلاگ
شيندخت

Monday, February 27, 2006

 

طلوع ... غروب

 

پری کوچولوی قصه ها, روی ماسه های نرم کنار ساحل نشسته بود ؛ در حالی که زانوهایش را به بغل گرفته بود بالا آمدن آرام آرام خورشید را نگاه می کرد و با خود فکر می کرد چقدر طلوع خورشید زیباست.


نور طلایی خورشید که در افق خاکستری می درخشید تابلوی زیبایی درست کرده بود. پری کوچولو با وجودی که غمگین بود ولی زیبایی و آرامش دریا لذت خاصی به او می داد. او از خودش پرسید, آیا طلوع خورشید را بیشتر دوست دارد یا غروب را؟ نمی توانست برای این سوال خود جوابی پیدا کند. همیشه شنیده بود غروب غمگین است و او در آن لحظه غمگین بود- می خواست غمگین بودن غروب را ببیند. خورشید آرام آرام مثل دختر عشوه گری با ناز خود را به وسط آسمان کشیده بود . پری کوچولو تصمیم داشت خورشید را تا وقت غروب همراهی کند.


او گاهی به خورشید و گاهی به آبهای زیبای دریا نگاه می کرد. موج های آرام دریا با ریتم خاصی حرکت می کردند , انگار برای خورشید خودنمایی می کردند. شاید هم از گرمای نور خورشید مست شده و برای خورشید می رقصیدند!


نسیم خنکی از طرف دریا وزید . پری کوچولو لرزید و زانوهایش را بیشتر به خود فشرد وقتی به خورشید نگاه کرد دید در حال پایین رفتن است.
وقت غروب بود. چقدر زود گذشت. چقدر فاصله طلوع تا غروب کوتاه است!


او رفتن خورشید را دنبال کرد. خورشید همانطور که آرام آرام آمده بود به همان آهستگی هم می رفت. انگار هیچ عجله ای نداشت. نورکمرنگ خورشید باز هم زیبا بود و غروب ...
غروب هم زیباست به زیبایی طلوع.
پری کوچولو به غروب خورشید نگاه کرد و با خود گفت چه کسی گفته غروب غمگین است؟! غروب نمی تواند غمگین باشد. غروب خیلی زیباست ... و هیچ غمگین نیست... چرا؟!


ناگهان از روی ماسه ها بلند شد و در طول ساحل شروع به دویدن کرد و فریاد زد می دانم چرا... چون منتظر طلوعی دیگر است- چون می داند فردایی دیگر باز هم طلوعی دیگر به همراه دارد.
من هم منتظر فردا می نشنیم و فرداهای دیگر. در انتظار طلوع و غروبی که بهمراه می آورد. شاید فاصله طلوع و غروب خیلی کوتاه باشد ولی باید یاد بگیرم از زیبایی هردوی آنها استفاده کنم
. در حالی که با شادی فریاد می زد گفت:
من ... منتظر... طلوع ... دوباره... هستــــــــــــــــــــــــــم ...
پری کوچولوی قصه ها دیگر غمگین نبود.
  


Sunday, February 26, 2006

 

تشکر

 






از همه شما دوستان خوبم که از طریق ایمیل و کامنت سالگرد شیندخت رو تبریک گفتید ممنونم.
همینطور تو دوست عزیزم که در این چهار سال با محبت هات ثابت کردی در این دنیای مجازی هم دوستی ها می تونه پایدار باشه .









اصلاح با طعم نسکافه

در جامعه ما خانمها که به آقایون نرسیدن ولی آقایون تونستن خودشون رو به خانمها برسونن( تساوی حقوق زن و مرد:)
  


Thursday, February 23, 2006

 

چهارمین سالگرد شیندخت

 






دوستان خوبم, چهار سال همراه شما سالگرد وبلاگم رو جشن گرفتم. شیندخت با همراهی شما عزیزان چهارسال رو پشت سر گذاشت و رشد کرد. امیدوارم باز هم همراه من و شیندخت باشید.


به مناسبت شروع پنجمین سال وبلاگ نویسی تصمیم گرفتم شیندخت رو دات کام کنم.
دوست جوون و بسیار خوبم, آقای رئیسی زحمت این کار سخت رو قبول کردن و خیلی هم تلاش کردن برای امروز آماده بشه ولی مشکلاتی که پیش اومد فعلن سایت آماده نیست. و من هنوز در همینجا می نویسم. (برای خودم هم سخت بود دل کندن از این خونه قدیمی:)از آقای رئیسی عزیز بخاطر همه زحماتشون ممنونم.

جا داره اینجا از دوست خوب و باارزشم, آقای مهرافشان که در این چهارسال مثل یک پزشک خوب به شیندخت رسیدن, تشکر کنم . اگر کمک های فنی ایشان نبود شیندخت نمی تونست اینقدر دووم بیاره. من همیشه مدیون محبت ها و کمک های این دوست خوبم هستم و هیچ جوری نمی تونم جبران کنم , جز اینکه دعا کنم همیشه سلامت و موفق باشن.

همینطور از آقای عظمتی عزیز هم بخاطر همه کمک هاشون ممنونم.

دوستان خوبم, امیدوارم خداوند همیشه به شما توانایی و قدرت کمک کردن به دیگران را بده و همیشه در زندگی موفق باشید.





فوتو بلاگ با عکس های زیبایی آپدیت شد.
شیندخت و بجنورد رو هم ببینید.

  


Tuesday, February 21, 2006

 

روز جهانی زبان مادری

 



به آنچه از مادر آموختى بسنده نكن!
كودك من٫ زبان تركى ات را رشد بده!
زبانمان آنچنان زيباست كه٫
مانند درياچه هاى ساكنمان آرام
مانند آبهاى روانمان پر خروش.....
اما فرزند من٫
زيبائى هم مراقبت مىخواهد.
نخست ترانه هايمان را بياموز!
از بر كن لالايى هايى را كه تو را بزرگ نمودند٫!
و مرثيه هاى سروده شده براى رفتگان را....
زيباترين هر واژه در تركى ماست
آلودگى هاى زبانت را پاك كن!
و واژگان بيگانه را ترك!
ببين٫ "دئوريم" (انقلاب) چه زيباست
"باريش" (صلح) چه زيباست
"دايانيشما" (همبستگى)٫ "اؤزگورلوك" (آزادى).....
و البته كه "باغلىسيزليق" (استقلال)
اما زيباترينشان "دوستى"
٫ تركى را دوست بدار٫ كودكم!
دوست بدار آنانكه زبانشان را دوست مىدارند!!!!

«رفعت ایلغاز»


متن ترکی این شعر را در اینجا می توانید بخوانید.
  


Sunday, February 19, 2006

 

کودکی بهبود

 



یکسالگی بهبود, او همیشه در حال خنده بود:)

چند روز پیش کمد رو مرتب می کردم کاست صدای بچگی بهبود رو پیدا کردم, گوش کردم و رفتم به بیست سال قبل . چقدر با حوصله براش وقت می ذاشتم, کتاب می خوندم, شعر یادش می دادم (چون مهدکودک نمی رفت خودم باهاش کار می کردم) بهبود خیلی زود یاد می گرفت. کتابهاشو که من براش می خوندم اون شعرها رو حفظ می شد و از روی عکس اونا رو می خوند. هنوز شعرهایی که باهاش کار کردم یادمه :)
قسمتی از صدای بهبود رو اینجا گذاشتم.



پ.ن: بهداد وقتی صدای بهبود رو شنید گفت: چرا صدای من رو ضبط نکردی؟! گفتم : چون تو همش در حال گریه کردن بودی!
. بهداد با حاضر جوابی گفت: اون گریه ها فرمول های ریاضی بودن, شما متوجه نمی شدید! من از همون بچگی انیشتین بودم:)
  


Saturday, February 18, 2006

 

تضاد

 

در زندگی همیشه تضادهایی وجود دارد. ما در روابط مون از این تضادها گله و شکایت داریم ولی غافل از این هستیم که این تضادها گاهی باعث پیشرفت میشه و اگر درست با اون برخورد بشه می تونه خیلی هم مفید باشه.
با دوستی در این مورد صحبت می کردم. ایشون معتقد بودن : « تضاد, زیباترین کلمه برای سازندگی» است. همینطور علت عقب ماندگی کشورهای جهان سوم رو بخاطر عدم وجود احزاب و تک حزبی بودن می دونستن؛ یعنی نبود تضاد .






مولانا در این مورد می فرمایند:



نور نور چشم خود نور دل است
نور چشم از نور دلها حاصل است.

باز نور نور دل نور خداست
کاو زنور عقل وحس پاک وجداست

شب نبد نوری ندیدی رنگها
پس به ضد نور پیدا شد ترا
  


Monday, February 13, 2006

 

شیرینی خانگی دامغان

 



اگر گذرتون به دامغان افتاد, شیرینی خانگی اونجا رو امتحان کنید:)


یکی از بهترین دوستان دوران دانشجوییم که هنوز با هم تماس داریم, اعظم , که دامغانیه. او با وجودی که دهسال از من کوچکتره ولی خیلی با هم صمیمی هستیم . اگر اغراق نکنم او همیشه مرید من بود:)هر کار می خواست بکنه همیشه از من کمک و راهنمایی می خواست منم مثل خواهر بزرگتر تا جایی که می تونستم کمکش می کردم. حتا موقع ازدواجش , با من مشورت کرد و من نظرم رو گفتم, خوشبختانه همسر خیلی خوبی هم داره (همسرش متخصص قلبه)
دامغانی ها در پختن شیرینی خانگی معروفن و بهترین شیرینی ها رو می پزن, مامان اعظم هم در پختن شیرینی خانگی استاد بود. تمام شیرینی مجلس عروسی اعظم رو خودش درست کرده بود و چقدر عالی.
از همون سال های دانشجویی سهمیه من رو هم که همیشه یک چعبه بزرگ بود می فرستاد و هنوز هم این لطفش شامل حالم هست . دیروز یک جعبه از شیرینی های دستپخت مامان اعظم بدستم رسید. جاتون خالی چه شیرینی هایی!
داشتن دوستان خوب هم نعمتیه:)





زمانی بود که راستگویی هم تا حدی پیشرفت داشت و کم و بیش قابل اغماض بود. اما امروز دیگر اصلاً بازار ندارد. پاپ اعظم آن را یک کالای روستایی و بدوی و بسیار پرخرج می داند, در ضورتی که دروغ و ریا کالایی است به نرمی مخمل و همیشه رایج و نه تنها ارزان بلکه مفید هم هست.

  


 

به مانند باد، روز‌ها و سال‌ها گذشت. نفهميدم چه چيز خوب است، کدام راه درست است، که را بايد پرستش کرد، چه کار صحيح است، کدام انتخاب معقول و چه کسی قابل اطمينان است. اما خوب فهميدم چه چيز خوب نيست، کدام راه اشتباه است، که لياقت دوست داشتن را ندارد، چه کار کاملا غلط است، کدام انتخاب غير عقلانی است و... اين را هم خوب فهميدم که در اين دنيا به هيچ‌کس نبايد اعتماد کرد.

پ.ن: این متن رو جایی خونده بودم و خوشم اومده و سیو کردم , متاسفانه آدرسش رو ندارم
  


Friday, February 10, 2006

 

استعداد یا پشتکار؟

 

استعداد یا پشتکار؟

همیشه پدر و مادرها از هوش بچه هاشون تعریف می کنن و میگن: خیلی تیز و باهوشه. خیلی زود یاد می گیره و ...
امروزه ضریب هوشی بچه ها خیلی بالاست و یادگیری خوبی دارن ولی اگر این هوش همراه با پشتکار نباشه کاربرد چندانی نداره!
تجربه به من ثابت کرده پشتکار بهتر از هوش بالاست! گاهی بچه های باهوش بخاطر اینکه خیلی زود یاد می گیرن تلاش چندانی نمی کنن. بخصوص با سیستم آموزشی ما که فقط دنبال نمره و ... هوش بدون تلاش بدرد نمی خوره.
بهبود جزو بچه هایی بود که همیشه خیلی زود یاد می گرفت ولی هیچوقت تلاش نمی کرد, حتا برای کنکور هم با آرامش و اعتماد به نفس کامل درس خوند. دبیرهاش همیشه می گفتن اون نون هوشش رو می خوره! برخلاف او, بهداد بچه بسیار پرتلاش و با پشتکاریه, چه در دوران مدرسه و چه الان, در دانشگاه همیشه سعی کرده بهترین باشه و خیلی زحمت می کشه, خوشبختانه نتیجه زحماتش رو هم گرفته.
بهداد برای درس برنامه نویسی پروژه ای داشت که باید یک بازی رو طراحی می کرد. برای این کار خیلی وقت گذاشت و خوب هم نتیجه گرفت. از «سه و نیم» نمره این پروژه , بهداد «چهاروهفتاد و پنج» گرفت!

برنامه ای رو که بهداد درست کرده, می خواستم اینجا بذارم ولی چون فایل بصورت
(EXE )
بود نمی دونستم چجوری باید درستش کنم و بذارم. اگه کسی می تونه کمکم کنه ممنون میشم برام ایمیل بزنه و راهنمایی کنه .

پ.ن:بهداد با معدل 27/19 رتبه اول رو آورده.(رشته برق/ قدرت)
  


Tuesday, February 07, 2006

 

خنده- گریه

 

جایی خونده بودم, کسانی که خوب می خندن, خوب هم گریه می کنن!
چون این جمله در مورد خودم صدق می کرد قبول داشتمش. ولی همیشه از اینکه اینقدر راحت اشکم در میاد از خودم عصبانی بودم ولی با خوندن مطلب زیر, زیاد نگران نیستم از اینکه هم خوب می خندم و هم خوب گریه می کنم!

علم در مورد گریه و خنده به چیزهای جالبی دست یافته ، حتما شنیدید که یک خنده درست حسابی باعث میشه که گردش جریان خون راحتتر بشه یا اینکه میگن خنده یکجور دویدن درجاست یا دهها موارد دیگه که همگی به طور علمی اثبات شده اند ، فقط کافیه که یه جستجوی کوچولو تو اینترنت کنید اون وقت خواهید فهمید که دنیا از چه قراره ... ولی گریه هم بی نصیب نشده و فایده های جالبی داره . اول اینو باید بگم که وقتی در اثر پیاز خورد کردن یا رفتن گرد و غبار تو چشم ، اشکمون در میاد ، مواد تشکیل دهنده این قطره اشک با اون حالتی که به طور عاطفی گریه می کنیم تفاوت داره . وقتی عاطفی اشک میریزیم ، این قطره اشک حاوی پروتئین و آدرنالین هست و همین کمک میکنه تا فشار خونمون را پایین بیاره و به حد عادی برگردونه ، برای همین هست که بعد از گریه کردن احساس سبکی میکنیم. اوج کار برای من وقتی بود که فهمیدم اون قسمتی از مفز که وظیفه کنترل خنده را داره ، وظیفه گریه هم بر عهده اش هست .

***

این هم نوحه تکنو برای دوستانی که این روزها با سرچ کردن « نوحه تکنو» به شیندخت میان.

(نوحه « ممد نبودی ...» رو از اینجا هم می تونید دانلود کنید.)
  


Sunday, February 05, 2006

 

زندگی

 

خبرهای خوبی شنیده نمیشه. پرونده هسته ای ایران به شورای امنیت سازمان ملل رفت. بوی جنگ و تحریم میاد و به دنبالش, تورم و گرانی و ... . مردم خسته و افسرده هستن. همه تو لاک خود فرو رفته- بیماری های اعصاب و افسردگی بیداد می کنه- هیچ شوق و انگیزه ای وجود نداره- همه بی تفاوت شدن.
پرستوی عزیز نوشته :
دلم می‌خواد هممون از بی‌آگاهی بميريم؛ مردن يعنی زندگی نکردن.

ولی... باید زندگی کرد و امیدوار بود.
متن زیر رو « لئو بوسکالیا» در مقدمه «کتاب زاده برای عشق» نوشته , بخونید:

هر روز صبح از خواب که بیدار می شوم, بیش از هر چیز به اخبار گوش می دهم. می شنوم که دونده ای را در پارک به کتک گرفته اند, دیوانه ای به ضرب گلوله کودکی را مجروح کرده, مردی زنش را از سر خشم و حسادت خفه کرده, رسوایی تازه ای برای دولت پیش آمده, نبرد قومی تازه ای در گرفته, نظام قضایی فرتوت ما باز هم دسته گلی به آب داده و در زندانهای مملو از زندانی قیامهای خشونت بار دیگری دارد شکل می گیرد. آری, همه ی اینها را می شنوم و باز هم صبحانه ام را می خورم, لباسهایم را می پوشم و با عزمی تازه, در حالی که زره خوش بینی به تن کرده ام, همچون عاشقی به دیدار جهان می روم. می دانم به چشم بدبینان, ممکن است خام و شاید هم کمی ساده لوح بیایم, ولی به نظر خودم عاقلانه ترین تصمیمی که می توان گرفت همین است.
  


Friday, February 03, 2006

 

قطاب

 




خمیر قطاب به صورت گلوله های کوچک آماده شده برای باز کردن و گذاشتن مواد در داخلش


بفرمایید « قطاب»


امروز قطاب درست کردم. نوعی پیراشکی بجنوردی. مواد داخل آن: گوشت چرخ کرده- و عدس و اسفناج پخته و چرخ کرده است.
قطاب, یک غذای کامل و بسیار مقوی برای هوای سرد زمستانه و بسیار خوشمزه ( به تندی و خوشمزگی سمبوسه:)

***
همه ما خاطرات زیادی از دوران کودکی و جوانی خودمون داریم. نمی دونم یادآوری خاطرات کودکی و گذشته برای شما چقدر مهمه ولی من همیشه از یادآوری خاطرات کودکیم لذت می برم و بارها در این جا نوشتم. شاید زندگی در غربت باعث شده همیشه این خاطرات رو مثل آلبوم عکس در ذهنم مرور کنم. عده ای معتقد هستن وقتی از زادگاهت دور شدی باید فراموش کنی و به محیط جدید عادت کنی ولی من این رو قبول ندارم. همینطور که ایرانی های خارج از کشور همیشه خودشون رو ایرانی می دونن با دو هویت (جدید و قدیم) منهم همین حس رو دارم.
هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز کسانی رو پیدا کنم که در این حس با من شریک باشن. وقتی ایمیل های دوستان همشهریم در گروه بجنوردی ها رو می خونم که از خاطرات کودکی و بازی های اون دوران با اسم های محلی می نویسن , از یادآوری خاطره اون بازی ها, خیلی خوشحال میشم و از این که کسانی هستن که وقتی من از « تَنَسِگل» می نویسم, این میوه رو می شناسن و با من همراه میشن و به سالهای کودکی شون برمی گردن و یا از خاطراتم از بجنورد می نویسم برای اونا تداعی کننده خاطرات خوبیه که در گذشته داشتن, حس خوبی پیدا می کنم. برای من باارزشه که این دوستان با وجودی که سال ها دور از وطن و زادگاه شون هستن ولی هنوز اصالت شون رو حفظ کردن و با افتخار از اون یاد می کنن.

کسی می دونه بازی «الک - دولک» چه جوریه و قوانین اون چیه؟ این بازی در بجنورد به اسم« چلی آغاج» معروفه.
  


Thursday, February 02, 2006

 


تلاش برای برپايی بهشت بر روی زمين، هميشه راه به جهنم برده است. کسانی که می پندارند قادرند بشريت را سعادتمند کنند، آدم های خطرناکی اند.

کارل پوپر


***
رمان علیه بی‌روحی و خشکی مبارزه می‌کند
***
شیندخت و شعر ترکی بعد از مدتها به همت دوست خوبم آقای وحید طلعت آپدیت شد.

شیندخت بجنورد و فوتو بلاگ هم آپدیت شدن, ببینید.
  


Wednesday, February 01, 2006

 

همکلاسی

 

ایمیل یک دوست جدید بجنوردی , خاطرات جوونی رو برام تداعی کرد. این همشهری خوبم, ازنزدیکان بهترین دوست دوران دبیرستانمه. وقتی ایمیلش رو می خوندم احساس می کردم بعد از سالها دوستم فرشته رو دیدم. خیلی ذوق زده شده بودم چند بار ایمیل رو خوندم و بعد رفتم سراغ آلبوم عکس هام و به عکس هایی که با فرشته داشتم نگاه کردم.
فردای روزی که آخرین امتحان نهایی رو دادیم با چند تا از دوستانم خونه فرشته رفتیم و برای خودمون مثلن جشن فارغ التحصیلی گرفتیم و عکس انداختیم. چقدر زود اون سال ها گذشت. فرشته و فرزانه و اعظم هر سه مشهد زندگی می کنن. همیشه جویای حالشون بودم و دورادور ازشون خبر دارم ولی هیچ کدوم رو بعد ازدواج ندیدم. (من از همه اونا زودتر ازدواج کردم و اومدم سمنان)
فرشته دختر آرومی بود برخلاف من که خیلی شیطون و پر سر و صدا.... ولی خیلی خوب با هم کنار اومده بودیم , یادم نمیاد که اصلن از هم دلخور و ناراحت شده باشیم. گاهی فکر می کنم دوستی های اون زمان خیلی ساده و بی ریا بود. شاید به سادگی عکس های سیاه وسفیدی که می گرفتیم,رنگی در کار نبود!
وقتی به عکس ها نگاه می کردم, چنان دلم هوای اون روزهای بی خیالی رو کرد که بغضم گرفت. چه نقشه هایی برای آینده مون می کشیدیم ولی غافل از بازی سرنوشت بودیم! و چقدر متفاوت شد آینده مون با اون چیزی که در ذهن داشتیم! (بخصوص برای فرشته- روزهای سختی رو تجربه کرد!)
نمی دونم اگه الان فرشته رو ببینم باز هم اونقدر حرف برای گفتن داریم یا نه؟ شاید مشغله زندگی ما رو عوض کرده و دیگه نتونیم مثل قبل باشیم! مثل خیلی هایی که این سال ها نزدیکم بودن و عوض شدن شون رو دیدم, عوض شدن های باورنکردنی!
شاید خاطره بعضی از دوستی ها رو فقط در ذهن و آلبوم خاطراتمون باید نگه داریم!
  


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

ترجمه‌ی
کتاب

يازده
دقيقه
پائولو کوئلو
 

Recent

تغییر ادرس
خانه جدید
تولد امام رضا
سانسور یا سکوت؟!
مراکز خرید مدینه
بدون شرح!
سکوت ، گاه هزاران معنی دارد که از گفتن بر نمی آی...
ته چین
دروغ خوشایند!
اصلاح یک شعر

Archives

February 2002
October 2002
November 2002
December 2002
February 2003
July 2003
November 2003
January 2004
February 2004
May 2004
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 Ø´Ø±Ø§Ø±Ù‡ انصاری