Shindokht
 

 





 

شـينـدخــت
یادداشت‌های روزانه‌ی شراره‌ انصاری
Shindokht, Sharareh Ansari's Daily Notes

شيندخت در سايت‌های ديگر :
کاريکلماتور  :  سهراب.ارگ
اکسـير [
مهرآوا : فوک‌لوريک : گنجينه‌ی اسرار ]

شيندخت
Ùˆ
شعر ترکی

شيندخت
و بجنورد


فوتوبلاگ
شيندخت

Tuesday, May 30, 2006

 

حسن ختام کمک به هنرمندان

 

بلاخره دیروز شماره حساب های سه هنرمندموسیقی مقامی شمال خراسان آقایان (علی یزدانی معروف به آبچوری- ببی- قلی پور) به دستم رسید و من بلافاصله برای راوی عزیز ایمیل کردم و ایشان هم اقدام کردند و پول ها را به حساب این سه هنرمند ریختند. تنها پولی که از طریق من به این حساب ها واریز شد مبلغ نودهزارتومان(90) بود که همشهری خوبم آقای اسکندری که ساکن ملبورن هستند از طریق واسطه ای برایم فرستادند که به هر شماره حساب, سی هزارتومان واریز شد.

راوی عزیز برای هر هنرمند مبلغ دویست و پنجاه و پنج هزارتومان واریز کرده که در مجموع به حساب هر یک از آنها مبلغ دویست و هشتاد و پنج هزارتومان ریخته شده.








روی عکس ها کلیک کنید تا فیش ها را بزرگتر ببینید.


از راوی عزیز که بخاطر خواهش من قبول زحمت کرد و خیلی هم اذیت شد و من شرمنده زحمات او, تشکر می کنم امیدوارم همیشه سلامت باشد و دعای خیر این هنرمندان همراهش.
همینطور از همه دوستانی که به این هنرمند ها کمک کردند تشکر می کنم و امیدوارم همیشه دست یاری دهنده داشته باشند و خودشان هیچوقت نیازمند نباشند.

با تشکر از «آقای داورپناه» که پی گیر این مسئله بودند و زحمت کشیدند و شماره حساب ها را برایم فرستادند.
دیروز با آقای عیسی قلی پور (خواننده و دوتارزن گروه) هم تلفنی صحبت کردم و گفتم مبلغ ناچیزی به عنوان هدیه از طرف دوستانی برای تان می فرستیم . ایشان با خوشحالی تشکر کردند و برای همه عزیزان دعا کردند. آقای قلی پور بیمار هستند .

شماره حساب های « سیبا بانک ملی » این سه هنرمند را اینجا می گذارم اگر دوستانی تمایل داشتند به آنها کمک کنند مستقیمن اقدام کنند.

علی یزدانی (معروف به آبچوری) : 0300312922000

حسین ببی: 0300311628002

عیسی قلی پور: 0300303300004
  


Sunday, May 28, 2006

 

معبد شهر Nikko

 




معبد Rinnoji Temple
در قرن هشتم توسط Shodo Shonin
بنا شده که شامل سه مجسمه طلائی بارتفاع 8/5 متر بنام های (شاخه ای از بودیزم)
Bato-Kannon,
Amida-Nyorai
Senju-Kannon.

محوطه این بنا بصورت یک نمایشگاه در برگیرنده وسایل وابزار عتیقه ای در رابطه با معبد می باشد.

این معبد در شهر Nikko (ژاپن) قرار دارد.

عکسهای این معبد را در فوتوبلاگ ببینید.

توضیحات بیشتر در مورد این معبد را در اینجا بخوانید.

با تشکر از آقای ساعدی
  


Saturday, May 27, 2006

 

تورم

 

بعد از چند روز هوای ابری و باد و رگبار باران, امروز هوا آفتابی و نسبتن خوب است.
حیاط را می شستم در گوشه حیاط چشمم به دوچرخه بچه ها افتاد. با لاستیک پنچر و خاکی که بررویش نشسته غریبانه در آنجا بدون مصرف افتاده. دوسه سالی می شود که کسی از آن استفاده نکرده. به یاد چیزی افتادم و خنده ام گرفت:

سال 61 اولین ماشین مان را که رنوی صفر بود, به قیمت 80 هزارتومان خریدیم.
سال71 دوچرخه را برای بهبود , 80 هزارتومان خریدیم.
سال 81 « سی دی من» برای بهداد خریدیم به قیمت 80 هزارتومان.
و امسال (85) یک جفت کفش 80 هزارتومان.
با خودم فکر کردم درسال 91 با 80 هزارتومان چه چیزی می توانیم بخریم؟!







شیندخت و شعرترکی با شعر زیبایی که رشید بهبوداف آنرا خوانده آپدیت شد. اگر کسی از دوستان این آهنگ و یا لینک آنرا دارد ممنون میشم برایم بفرستد.

  


Thursday, May 25, 2006

Wednesday, May 24, 2006

 

برای مهربانی های زیر صندل ها!

 




  


Tuesday, May 23, 2006

 

برای خنک شدن دل آقایون:)

 




  


Monday, May 22, 2006

 

گاهی بعضی از حرف ها چنان دل ما را بدرد می آورد که به راحتی نمی توانیم فراموش کنیم. مثل خراشی بر روح ماست و این همیشه به جا می ماند. زخم و درد جسمی قابل تحمل است ولی روحی ... !

***

به تازگی افتخار آشنایی با شهربانوی عزیز از وبلاگ زن متولد ماکو را پیدا کرده ام. دوست با ارزشی که با من همکاری می کند و اشعار زیبای ترکی را برای وبلاگ شیندخت و شعر ترکی می فرستد. ضمن تشکر از این دوست خوبم , در مورد وبلاگ شعر ترکی و وبلاگ های دیگر شیندخت, مثل : شیندخت و بجنورد و فوتو بلاگ باید توضیحی عرض کنم. این وبلاگ ها را من بخاطر علایقم درست کردم ولی برای آپدیت کردن آنها نیاز به همکاری دارم آنها تنها متعلق به من نیست.

شیندخت و شعر ترکی متعلق به همه ترک زبان هاست , هدف من از راه اندازی آن معرفی زبان زیبای ترکی در قالب شعر بود. دوست ندارم با تعصب در این زمینه ها صحبت شود, وقتی می شود با لطافت شعر آن را بیان کرد. پس هر دوست ترک زبانی که برایم اشعار ترکی با ترجمه بفرستد در آنجا می گذارم.

شیندخت و بجنورد متعلق به همه بجنوردی هاست, من بارها از همشهری هایم تقاضا کردم که مطالبی در مورد بجنورد برایم بفرستند تا در آنجا بگذارم.

فوتوبلاگ هم با کمک دوستانی که گاهی برایم عکس های زیبا می فرستند آپدیت می شود.
از همه دوستانی که همیشه همراه من بوده اند و من را یاری داده اند سپاسگزارم.

***

آقای «بهمن جوان» اگر هنوز خواننده شیندخت هستید من به شما یک عذرخواهی بدهکارم.
  


Saturday, May 20, 2006

 

معیار شناخت

 

برای شناخت و محک زدن آدم ها از چه معیارهایی استفاده می کنید؟!
آیا برایتان ظاهر اشخاص و طرز لباس پوشیدنش مهم است و یا میزان سواد و تحصیلاتش؟
به موقعیت اجتماعی و شغل افراد اهمیت می دهید و یا خانواده و اصالتش؟!

شاید همه ما به این معتقد باشیم که انسان ها را با انسانیت شان و نوع رفتارشان محک می زنیم. و به ظاهر و مقام و ... اهمیت نمی دهیم ولی آیا در واقعیت هم همینطور است؟! در برخوردهای روزمره و زندگی هم به این اصل پای بندیم؟ در مراحل جدی از زندگی مثل ازدواج هم معیارهای مان تغییر نمی کند؟!
همه ما شعارهای زیبا می دهیم و برای خوب و روشنفکر نشان دادن خودمان از این شعارها استفاده می کنیم ولی موقع عمل ... خواسته یا ناخواسته برخلاف این اصل عمل می کنیم.

کمی واقع بین باشیم و با خودمان صادق, آیا در برخوردهایمان با کسی که مقام اجتماعی بالاتری دارد و از نظر ظاهر هم خوب و مرتب است, بیشتر توجه می کنیم و احترام می گذاریم یا به کسانی که در طبقات پایین جامعه هستند؟!

من همیشه سعی کردم بین افراد تبعیضی نگذارم و از تمام اقشار هم دوستانی دارم ولی اتفاقی برایم افتاد که به من ثابت کرد این حس تبعیض گذاشتن در ضمیر ناخودآگاه ماست و ما گاهی ناخواسته و ندانسته این کار را انجام می دهیم.

چند وقت قبل برای کاری ضروری ماشین دوستم را گرفتم چون عجله داشتم به توضیحات دوستم در مورد مشکل داشتن دنده عقب و این که چطور می توانم آن را جا بیندازم توجه نکردم و فقط با خنده گفتم, کار زیادی ندارم و جایی که می روم نیاز نیست از دنده عقب استفاده کنم.
با عجله کارم را انجام دادم و در راه برگشت در مسیرم, خیابان را برای فاضل آب شهری کنده بودند و خیابان بسته بود و من هیچ راهی بجز دور زدن و برگشتن نداشتم!
در حالی که بدجوری گیر افتاده بودم , هرچقدر تلاش می کردم دنده جا نمی افتاد. خسته و کلافه شده بودم. ماشین ها می آمدند و وقتی راه را بسته می دیدند بر می گشتند بدون توجه به من که وسط خیابان گیر افتاده بودم.
در همین موقع پسر جوانی با گاری نان خشکی آمد. کمی به من نگاه کرد و بعد به طرفم آمد و پرسید: چی شده؟
من که خسته ودرمانده شده بودم با ناراحتی گفتم: دنده عقب جا نمی افته دور بزنم.
پسر جوان گفت: بذار امتحان کنم.
با کمی شک از ماشین پیاده شدم وقتی پسر جوان می خواست داخل ماشین بنشیند , پرسیدم: رانندگی بلدی؟! (اولین بدبینی با این سوال احمقانه شروع شد! )
پسر چیزی نگفت و ماشین را به طرف جلو برد من ترسیدم او رانندگی بلد نباشد از شیشه ماشین گرفته بودم و گفتم: نرو جلو ممکنه توی جوی اب بیفته, چکار می کنی؟!
پسر گفت: می خوام دور بزنم, اجازه بده
همینطور که از شیشه ماشین گرفته بودم گفتم مواظب باش ,ماشین امانتیه, اصلن نمی خوام دور بزنی!!
پسر در سکوت با دنده ور رفت. او هم خیلی تلاش کرد ولی دنده جا نمی افتاد و من همینطور که شیشه ماشین را چسبیده بودم نگران افتادن ماشین در جوی آب بودم ولی ناگهان دنده عقب جا افتاد و پسر ماشین را عقب برد و دور زد و با لبخند پیاده شد .
من شرمنده از این رفتار ابلهانه خودم, از او تشکر کردم و گفتم: ماشین امانتی بود برای همین نگران بودم.
او هیچی نگفت ولی با غرور لبخندی زد. آن موقع احساس کردم که خیلی بد هستم و چقدر رفتارم با حرف هایی که همیشه می زدم تناقض داشت!
موقع حرکت یکبار با دقت به چهره او نگاه کردم. پسر نسبتن خوش قیافه و بلند قدی بود با عینک ظریف. رفتار و ظاهرش نشان می داد که باسواد است! برایش بوق زدم و دست تکان دادم او هم با خوشحالی برایم دست تکان داد. ولی من از خودم عصبانی بودم از رفتار ابلهانه ای که داشتم از اینکه بخاطر ظاهر نامرتب و گاری نان خشکی او اعتماد نکردم ! با خودم فکر کردم اگر یک پسر سوسول با یک ماشین شیک می آمد و می خواست کمک کند آیا من چنین برخوردی می کردم؟! این افکار باعث شد دلم از این همه تبعیض و نابرابری بگیرد.
نان خشکی و شغل های مشابه آن که در جامعه ما جزو شغل های پست هستند, شغل آبرومندانه برای جوانی که کاری ندارد و هیچ پشتوانه و حامی ندارد است ولی این دید اشتباه ماست که باعث شده بسیاری از داشتن چنین شغل هایی احساس حقارت کنند.
من همیشه برای این افراد احترام قائل بودم و آنها را محترم تر از یک جوان بیکار که از صبح تا شب با ماشین های آخرین مدل در حال ولگردی هستند می دانستم ولی موقع عمل ناخواسته چنین رفتاری از من سر زد که از دست خودم عصبانی شدم و نمی توانستم خودم را ببخشم.






شیندخت و بجنورد و کتابخانه آپدیت شد.

  


Thursday, May 18, 2006

 

بارسلون قهرمان:)

 





بلاخره بارسلونا قهرمان شد. حق این تیم و مربی خوبش « ریکارد» بود.
دیشب با بهبودم این بازی را تماشا می کردیم. بهبود دوست داشت آرسنال برنده بشود. وقتی گل اول را آرسنال زد او با خوشحالی شروع به کرکری خواندن کرد .
دقیقه 75 به من گفت : دیگه ناامید شدی؟!!
ولی من مطمئن بودم بارسلونا قهرمانه و فقط از بدشانسی می ترسیدم!
از فوتبال انگلیسی خوشم نمیاد. بازیکن ها و تماشگران متعصبی دارند. (شنیدید که: مردان انگلیسی بیشتر از زنانشان به فوتبال علاقه دارند و توجه می کنند!)
سال گذشته وقتی لیورپول قهرمانی را ناباورانه از میلان گرفت و میلان برنده و در نزدیکی جام, ناگهان شکست خورده و جام از دست داده از زمین خارج شد, خیلی دلم سوخت و امسال بارسلونا همین حس را به آرسنال داد!
من بیشتر بخاطر مربی خوب بارسلونا دوست داشتم این تیم قهرمان باشه. «ریکارد» هلندی در زمان خودش فوتبالیست خوبی بود و حالا مربی عالی.

پ.ن: پرستوی عزیز درسته شما از هلندی ها خوشتون نمیاد ولی باور کنید بهترین فوتبالیست ها را دارند و من همیشه طرفدارشون بودم : یوهان کرویف - فون باستن- رود گولیت و ریکارد و ... همه عالی بودن:)





مشکل اول از اونجا ناشی می شه که وبلاگ نويس ها خودشون شروع کردند به نوشتن برای مردم. هدف دفترچه خاطرات شخصی از ياد رفت و عنوان گنده و دهن پرکن «ژورناليسم سايیر» (بيچاره زبان فارسی) بهش تحميل شد. «روزمرگی» شد گناه و بد.

متن بالا از وبلاگ ارزیابی شتابزده است. من با نظرشان موافقم.
متن کامل را در وبلاگشان بخوانید.

***
زن فرمانبر، مرد فرمانروا

  


Wednesday, May 17, 2006

 

روز جهانی موزه

 






روز هجدهم ماه می(بیست و هشتم اردیبهشت) , روز جهانی موزه است. سال 2006 به عنوان سال « موزه و جوانان» نامیده شده با هدف جذب جوان ها بطرف موزه ها که سرگرمی هایی مانند سینما- کامپیوتر و ... روی بازدید این قشر از موزه تاثیر گذاشته!

عکس هایی از موزه سیدنی و موزه مهاجرت ملبورن را اینجا گذاشتم, ببینید.
با تشکر از آقای اسکندری
  


Monday, May 15, 2006

 

آیشین و عمه اش:)

 

آیشین( برادر زاده ام) روی صندلی رفته بود و با دستمال ماشین های دکور اتاق بهداد( پسرم) را تمیز می کرد.
مامان ِآیشین پرسید: چکار می کنی؟
آیشین: دارم برای عمه جون پیرم کار می کنم!

( میگن حرف راست را از بچه بشنوید:)

***
مشغول کار بودم آیشین گفت: عمه جون این قدر کار نکن پیر میشی!
گفتم: اگر کار نکنم کارهام را کی بکنه؟
آیشین اشاره به بهداد و بهبود: این ها!!

(اگر بهبود و بهداد کار می کردن که...!)

***
آیشین برایم صحبت می کرد و می گفت: آقا ها میرن بیرون کار می کنن, میرن مسافرت و... خانم ها توی خونه می مونن!
برای آیشین توضیح می دادم که خانم ها هم بیرون کار می کنند و اگر لازم باشه مسافرت هم می روند و ...
بهداد خندید و گفت: خدا مامان را شناخته به او دختر نداده وگرنه چنان دختر فمینیستی بار می آورد که روی دستش باد می کرد!

(طفلک آیشین هرزنی که دوروبرش بوده , خانه داره, فکر کرده دنیا همینه و همه زن ها, همین!)






شیندخت و شعر ترکی - کاریکلماتور آپدیت شد.

با تشکر از آقای مهدی ساعی برای ارسال کاریکلماتورهای زیبا.

  


Saturday, May 13, 2006

 

کتاب

 

اين اشتباه محض است اگر ما اميد را در بيرون از خود جستجو كنيم. يك روز از خانه بوي نان تازه مي‌آيد و روز ديگر بوي دود و خون, يك روز از بريدن دست باغبان, شما از هوش مي‌رويد و پس از گذشت هفته اي از روي اجساد كودكان خردسالي كه در يك بمباران زيرزميني از ميان رفته‌اند, قدم بر مي‌داريد. اگر زندگي اين است پس اميد كجاست؟

قبل از پايان جنگ جهاني دوم, هر روز مرگ را از خدا آرزو مي‌كردم. روياهاي وحشتناكي هر شب به سراغم مي‌آمد تا آنكه خواب از ديدگانم گرفته شد و بكلي بيمار شدم يكشب در خواب ديدم كه صاحب فرزندي شده‌ام و اين بچه زندگاني من است. اما طفلي سبك مغز بود و من دائماً از او مي‌گريختم, با اصرار خود را به گردنم مي‌آويخت يا به دامنم چنگ مي‌زد, تا به خود گفتم اين بچه هر چه باشد از آن من است پس شايد اگر او را ببوسم بخواب روم. پس روي صورت شكسته او خم شدم و او را بوسيدم. صورتش خيلي كريه و زشت بود ليكن او را بوسيدم و فكر مي‌كنم در نهايت هر كس بايد زندگي را در آغوش بگيرد و آن را ببوسد.

پس از پاییز /آرتور میلر




هر وقت به اینجا سر می زنم و مطالبش را می خوانم , لذت می برم و بیادم می آید که قبلن چقدر کتاب می خواندم و با چه لذتی از آنها یادداشت بر می داشتم!
مدت هاست مثل قبل کتاب نمی خوانم. بعد از پانزده سال عضویت در کتابخانه اولین بار است که اعتبار کارتم تمام شده و من هنوز تمدید نکردم!
ولی در عوض چند تا کتاب خوب به خودم هدیه دادم.

زن تسخیر شده (ترجمه: شیوا مقانلو)

عطر سنبل, عطر کاج ( نویسنده: فیروزه جزایری دوما)

ناتور دشت (نویسنده: جی, دی, سلینجر)

جنگل واژگون (نویسنده: جی, دی, سلینجر)

این کتابها را بهبودم(پسرم) از نمایشگاه کتاب خریده و هنوز به دستم نرسیده.
بی صبرانه منتظرم
  


Thursday, May 11, 2006

 

سرمشق

 

چند شب است خودم را جریمه کردم و سرمشق هایی می نویسم تا شاید یاد بگیرم...

سری که درد نمی کنه دستمال نمی بندن.
آمد ثواب کند, کباب شد.
آدم یکبار پایش به چاله می رود.
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی.
تهمت را یا به گربه می زنند یا به مرده!
برای کسی بمیر که برات تب کنه.
پشت دستم را داغ گذاشتم.
قورخن گوز ه, چیپ باتیه. (به چشمی که می ترسد, چوب فرو می شود)


سرمشق های قبلی را خط زدم.

تو نیکی می کن و در دجله انداز_____________ که ایزد در بیابانت دهد باز
تو به دریا بنداز , ماهی ندونه, خداش می دونه.
  


Tuesday, May 09, 2006

 

خلوتگاه امن

 

وقتی دختر کوچکی بودم در حیاط خانه مان زیر داربست های انگور, گوشه دنجی برای خودم درست کرده بودم که عروسک ها و اسباب بازی هایم را آنجا چیده بودم و با دختر همسایه خاله بازی می کردم. آن گوشه دنج را خیلی دوست داشتم ولی یک روز آنجا مورد تاخت و تاز شیطنت های برادرم و همبازیش قرار گرفت و دیگر آنجا امن و دنج نبود!
کم کم بزرگتر شدم و به دنبال خلوتگاهی برای کتاب خواندنم می گشتم. اتاقک زیر شیروانی بهترین جا بود. این اتاقک از کمدی که در داخل اتاق راه داشت و طبقه های کمد, مانندِ نردبان عمل می کرد و آن اتاق زیر شیروانی خلوتگاه من در روزهای گرم تابستان برای فرار از خواب اجباری بعدازظهر بود. من یواشکی به آنجا می رفتم و ساعت ها کتاب می خواندم تا اینکه یک روز این مخفیگاهم لو رفت و دیگر آنجا هم گوشه دنج برایم نبود. هر از گاهی خلوتگاهی پیدا می کردم و ...
سالها گذشت و من نه فرصت و نه جا برای خلوت کردن داشتم. تا اینکه وبلاگ را پیدا کردم, وبلاگ خلوتگاه من شده بود و من در آنجا دوباره دختر کوچکی شده بودم و کودک درونم را آزاد می گذاشتم و از این کار لذت می بردم. تا اینکه ... اینجا هم لو رفت ... و دیگر خلوت نیست! من خیلی سعی کردم مثل قبل در اینجا بنویسم ولی نمی توانم و ناخودآگاه در مسیر دیگری قرار گرفتم! دیگر در اینجا هم نمی توانم برای خودم خلوت کنم .
  


Sunday, May 07, 2006

 

تقدیم به راوی عزیز و ...

 

ویدئوی شماره سه موسیقی خراسان شمالی را به راوی عزیز و همه دوستان خوبی که با این هنرمندان همدردی کرده و به آنها کمک کردند تقدیم می کنم.




شیندخت و شعر ترکی به همت شهربانوی عزیز آپدیت شد.

کتابخانه هم آپدیت شد, ببینید.
  


Friday, May 05, 2006

 

مظلومیت یک زن

 

هیچوقت دوست ندارم با تندی در مورد ظلم به زنان و نامردی های بعضی به ظاهر مردان حرف بزنم, ولی وقتی مظلومیت او را می بینم و این همه زجری که در این سال ها کشیده و توهین ها و تحقیرهایی که شده و اشک هایی که ریخته, نمی توانم آرام باشم.
آیا تمام این ظلم هایی که به او رفته بخاطر بی کسی و بدون حامی بودنش است و یا بخاطر مظلومیتش؟ آیا اگر او هم حامی داشت و می توانست از خودش دفاع کند ,باز هم آن حیوان او را آزار می داد؟ او همیشه فقط اشک ریخته و سکوت کرده و به قول خودش آبروداری!... بخاطر بچه ها! ... پس خودش چی؟ ذره ذره آب شدنش را همه می بینیم ولی هیچ کاری هم نمی توانیم بکنیم جز اینکه به درد دل هایش گوش کنیم و دلداریش دهیم.
وقتی شنیدم بیماره و با وجود بیماریش باز هم تحقیر و اذیت شده دلم می خواست فریاد بزنم و از اینکه هیچ کس نمی تواند کمکش کند کلافه و عصبانی بودم.

بخاطر بیماری رحم , کورتاژ مصنوعی کرده. برای عمل کورتاژ نیاز به رضایت همسر داشت! او به تنهایی با آزانس رفته و یکساعت بعد همسرش به بیمارستان رفته, فرم را امضا کرده و منتظر عمل نشده! پرستار از او پرسیده نگران حال خانمت هستی؟! او هم گفته نه!
می گفت: نگران که نبود هیچ, قبل از عمل کلی هم توهین و تحقیر کرده که: چرا باید اینطور شده باشی؟! بخاطر اینکه پیش دکتر مرد رفتی و معلوم نیست ... !
شرم آوره! مردی که خودش مثل یک حیوان پست و کثیف است این حرف ها را به زنی مظلوم بگوید, اورا باید خفه کرد و کشت! کسی نیست به او بگوید این درد را از تو حیوان کثیف گرفته از تو که برای عیاشی هایت به ...خانه های دوبی ,ترکمنستان- ترکیه و... می رفتی. تو حیوان کثیف که به مرد بودنت افتخار می کنی!
با تمام دردهایی که داشت اشک می ریخت و می گفت: چرا باید این بلاها سر من بیاد که من را بیشتر محتاج و خار این مرد کند؟!

فکر می کنید چه تعداد از این مردان در جامعه ما وجود دارند؟! مردانی که با این همه پستی ولی بخاطر موقعیت شغلی و پولشان در اجتماع مورد احترام هستند! (این حیوان میلیاردره)

وقتی می دیدم دوستان جوانم به دنبال گرفتن حق خود برای رفتن به استادیوم ورزشی هستند با خودم می گفتم ای کاش آنها به دنبال حق مهمتری بودن, قانون حمایت از زنان مظلوم و بدون حامی! یک قانون واقعی و نه لفظی و تشریفاتی. قانونی که زنانی مثل او را حمایت کنند و او نگران طلاق و آینده فرزندان و خودش نباشد. قانونی که پول شوهر او نتواند جلوی حق او را بگیرد!

پ.ن1: در مورد این موضوع در خانه با سه تا« به» صحبت کردیم ... بحث کردیم ... گفتم.... گفتند ....
گفتند باید حقش را بگیره؟
گفتم با کدام قانون و حمایت کننده؟!
گفتند باید ترس از آبرو را بذاره کنار و ...
این بحث مثل همیشه به بحث کلی تر کشیده شد و در نهایت به تعصبات تو خالی و...
بهبودم گفت: این یک مسئله سنتی- فرهنگی در جامعه ما است به اسم «غیرت» که فقط در مردان ایرانی است!

پ.ن2: در این بحث ها بهروز(همسرم) مثل همیشه حق را به من می داد و از من دفاع می کرد . (به قول دوستی شوهر خوبی دارم و زیادی منو لوس کرده:)

***
غفلت فمينيست هاى ايرانى
(حمیدرضا جلایی پور)

مرد خوب در خانواده مردسالار:
-مرد خوب: مردى است كه براى اعضاى خانواده زحمت بكشد و نان آور خانه باشد، با قدرت از ناموس و اعضاى خانواده دفاع كند و غيرت بورزد، وظايف جنسى را انجام دهد، به بيان ديگر در مردانگى كم نياورد؛ اما عشق ورزيدن به همسرش را امرى ضرورى نمى داند.

زن خوب در خانواده مردسالار:
زن خوب: زنى است كه خانه دار خوبى باشد، بچه ها را به خوبى تر و خشك كند، از شوهرش اطاعت كند، در برآوردن نيازهاى جنسى همسرش كوتاهى نكند، و به شوهرش عشق بورزد، فعاليت زن در عرصه عمومى لازمه رشد او نيست بلكه محدود شدن او به امور خانه به مصلحت اوست و حضور او در عرصه عمومى مفسده خيز است


***

با زنی زجر کشیده از قشر زنان مظلوم بتازگی آشنا شدم , مطالب خواندنی وبلاگش را بخوانید.
  


Wednesday, May 03, 2006

 

شرکت کارستون

 





در مورد شرکتی که بهبود( پسرم) و شرکایش نمایندگی آن را در ایران دارند( شرکت کارستون) , قبلن اینجا نوشته بودم. نمونه ای از کارهایی که اجرا کردند همراه با توضیحات را برای معرفی بیشتر امروز اینجا می گذارم (تبلیغ برای شرکت :)
شرکت آنها نمایندگی نوعی کف پوش بتنی منقوش را از یونان گرفتند. این کف پوش با طرح ها و رنگ های متنوع و زیبا و با دوام و قیمت مناسب, نسبت به کف پوش های دیگر برتری دارد.



طرح BYZANTINE

گروه صنعتی s.a.borovas تنها مجری اختصاصی سیستم فرش کردن خیابانها و معابر با فن آوری نوین «بتن منقوش» یا « نما سنگ» در جهان با سابقه ای پانزده ساله می باشد و شرکت «بتن سامانه کارستون» به عنوان نماینده رسمی و انحصاری این گروه در خاورمیانه می باشد.
نماسنگ ( STONEWORK) , روش نوین فرش معابر, ترکیبی از بتن تقویت شده c16-20 میباشد که به وسیله پلی پروپیلن به استحکام آن افزوده شده است. نماسنگ, با طرح های متنوع و زیبای خود پاسخ مناسبی برای هر گونه سلیقه محسوب می شود.سطح کار توسط موادی خاص با رنگ های زیبا که دارای خواص سخت کنندگی نیز می باشند, پوشیده می شود.( Colour Hardener )
در پایان کار نوعی جلادهنده خاص ( Clear Sealer ) روی سطح پاشیده می شود تا زیبایی, شفافیت و جلوه آن را تکمیل نماید.
شرایط آب و هوایی هیچگونه تاثیری بر نماسنگ ندارند. زیرا در ترکیبات بتن, مواد خاصی بکار رفته است که ان را در مقابل اینگونه تغییرات کاملاً مقاوم نموده و از ترک خوردن سطح آن در اثر یخ زدگی و یا گرمای شدید جلوگیری می کند.
رنگ های بکار برده شده در این سیستم هرگز تیره و کدر نمی شوند و همواره شفافیت و درخشندگی خود را حفظ می کنند و عوامل طبیعی چون اکسیداسیون و عوامل مخرب دیگر در اثر گذشت زمان بر آنها تاثیر نمی گذارد.
نکته قابل توجه و حائز اهمیت در نماسنگ, بکار بردن جلادهنده ویژه بر سطح آن می باشد. عواملی که عموماً باعث تیره و لک شدن معابر می گردد از قبیل لکه های ناشی از روغن اتومبیلها, گل و لای و غیره بر این مواد هیچ تاثیری نداشته و تنها با آب ساده میتوان آنها را برطرف نمود. در صورت ایجاد شوره و لکه های مشابه در اثر مرور زمان با پاشیدن لایه نازکی از سیلر درخشندگی اولیه آن را باز خواهد یافت.
نماسنگ با طراحی ویژه خود در برابر سُر خوردن مقاوم بوده و این شرکت استفاده از آن را بدون سُر خوردن در سطوحی تا شیب 17% تضمین می کند و بعلت وجود مواد سخت کننده این خاصیت تا سالها در آن باقی می ماند.



طرح HERRINGBONE BRICK

نماسنگ را میتوان برروی سطوح از پیش آماده شده مانند آسفالتهای فرسوده و سیمان و یا خاک بکار برد. از آنجاییکه در این سیستم محل اتصالی وجود ندارد, هرگز شاهد روویدن گیاهان وحشی و به نوعی مخرب برای سطوح در بین شیارها و محل اتصال نخواهید بود. علاوه بر این, در طراحی نماسنگ و انتخاب طرح های آن می توان ساخت و سازهای احتمالی و حفاری های مقطعی توسط سازمانها و نهادهای مختلف (گاز, برق, تلفن و...) را پیش بینی نمود بطوریکه برداشت بخشی از آن و نصب مجدد آن بسیار ساده و آسان بوده و پس از بازسازی هیچ اثری از خرابی دیده نخواهد شد.
استفاده از طرح ها و رنگ های متنوع در این سیستم به مهندسین و مجریان طرح های عمرانی این امکان را خواهد داد که با توجه به بافت سنتی یا مدرن محل اجرای پروژه و شرایط اقلیمی و فرهنگی محیط در انتخاب این طرح ها و رنگ ها کاملاً مخیر بوده و محدودیتی از این لحاظ نداشته باشند.
نماسنگ سطحی مطمئن و زیبا برای خیابانها- جاده ها- پیاده رو ها- پارکها- نمایشگاه ها- رستوران ها- پارکینگ ها و موزه ها و ...





نمونه دیگر از کارها را در فوتوبلاگ ببینید.
  


Tuesday, May 02, 2006

 

آداب لباس پوشیدن هم عوض شده!

 






یک وقتی برای هر مکان و زمان , لباس خاص می پوشیدیم. لباس شب جدا بود و لباس روز جدا- مهمانی رسمی لباس خاص خودش را داشت و مهمانی عصرانه و دوستانه لباس مخصوص. ولی بس که مانتو پوشیدیم , آداب لباس پوشیدن هم از یادمان رفته! در مهمانی عصرانه لباس شب می پوشیم و در عروسی و مهمانی های رسمی شلوار جین! جدیدن هم که دکولته رو بورسه در هر فرصتی استفاده می کنیم, از باشگاه ورزشی گرفته تا مهمانی های رسمی و غیررسمی!
ولیمه حاجی دعوت بودم. وقتی وارد سالن رستوران شدم و مهمان ها را با لباس شب های دکولته دیدم هاج و واج مانده بودم. باورم نمی شد در مهمانی حاجی اینطور لباس پوشیدن؟! شاید من عقب مانده هستم و نمی دانم!
  


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

ترجمه‌ی
کتاب

يازده
دقيقه
پائولو کوئلو
 

Recent

تغییر ادرس
خانه جدید
تولد امام رضا
سانسور یا سکوت؟!
مراکز خرید مدینه
بدون شرح!
سکوت ، گاه هزاران معنی دارد که از گفتن بر نمی آی...
ته چین
دروغ خوشایند!
اصلاح یک شعر

Archives

February 2002
October 2002
November 2002
December 2002
February 2003
July 2003
November 2003
January 2004
February 2004
May 2004
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 Ø´Ø±Ø§Ø±Ù‡ انصاری