Shindokht
 

 





 

شـينـدخــت
یادداشت‌های روزانه‌ی شراره‌ انصاری
Shindokht, Sharareh Ansari's Daily Notes

شيندخت در سايت‌های ديگر :
کاريکلماتور  :  سهراب.ارگ
اکسـير [
مهرآوا : فوک‌لوريک : گنجينه‌ی اسرار ]

شيندخت
Ùˆ
شعر ترکی

شيندخت
و بجنورد


فوتوبلاگ
شيندخت

Wednesday, November 30, 2005

 

دل

 





دل چیز غریبی است. با کوچکترین شادی و خوشی , بزرگ می شود . آنقدر بزرگ که می توانی تمام شادی ها و خوشی های دنیا را در آن جا دهی ... و با کوچکترین غم, کوچک می شود و فشرده و کمترین غم هم روی آن سنگینی می کند و احساس دلتنگی می کنی.

***

پ.ن: وقتی حس می کنم دلم داره کوچک میشه فوری به ورزش پناه می برم. مثل الان که می خوام برم باشگاه و حسابی ورزش کنم تا بتونم دوباره دلم رو گشاد کنم. گشادِ گشاد, که بتونه همه شادی ها رو جمع کنه تا بین شما دوستان تقسیم کنم:)
  


Tuesday, November 29, 2005

 

یک کامنت قشنگ

 

آدم باید روح بزرگی داشته‌باشد برای شنیدن درد‌های یک دوست و دفن کردن شنیده‌ها در دل خود..
اکثر آدم‌ها روح‌شان کوچک است.. روزی نه چندان دور، درد‌هایت را بر صورتت استفراغ می‌کنند..
دفن کردن درد در دل خود ساده‌تر است تا زدودن استفراغ دیگران.



متن بالا رو فروغ در رابطه با مطلب فنجان سفید... من, در وبلاگش نوشته. متن زیباییه که شاید بسیاری از ما هم به اون معتقد باشیم و گاهی هم با این نوع استفراغ کردن برخورد کرده باشیم!
ولی یکی از دوستان فروغ کامنت زیبایی براش گذاشته, کامنتی مثبت و با نگاه زیبا. با اجازه فروغ این کامنت رو اینجا می ذارم. چون همیشه آدمهای مثبت اندیش برام قابل احترام هستن


Dooste aziz,hich be in fekr kardi ke lazem nist ghateaneh birahm bood va zarooratan gozashteh ra door rikht, lzem nist ke roohat bozorg bashad baraye shenidan harfhaye dele digaran va estefragh nakardaneshan dar roozi digar. donya antorha ham ke fekr mikoni siah va sefid nist. mitavan be vaghtash birahm bood va be monasebati digar delrahm. bavar kon donyaye rangin kheyli zibatar az donyaye siah o sepid ast. faghat bayad yad gereft ke ranghara did.





اگر رییس جمهور بسیار محترم بخواهد در مسابقات ورزشی شرکت کند،چکار می کند؟

***

این کلیپ رو ببینید , جالبه . بخصوص آهنگ اون که من رو بیاد خاطرات جوونیم انداخت. ولی هرچقدر به مغز ناقصم فشار آوردم یادم نیومد آهنگ اصلی اون رو کی خونده اگه شما می دونید لطفن برام بنویسید.
(لینک از فرنگوپولیس)

***

محیط زیست از کسوف.(قابل توجه دکتر فاطمه جوادی)

  


Sunday, November 27, 2005

 

بانک اطلاعات ...

 

مدتی قبل همشهری خوبم آقای اسکندری, پیشنهاد دادن بانک اطلاعات بجنوردی ها رو در شیندخت بذارم تا همشهری های عزیز بتونن با هم تماس داشته باشن. از همون موقع به فکر درست کردن جدولی از اطلاعات بودم ولی با امکانات کم وبلاگم به هیچ طریقی نمیشد این کار رو انجام داد و تنها راه, نوشتن آنها در یک پست و آپدیت کردن گاه به گاه است. من اسامی دوستانی که تمایل داشتن در این لیست قرار بگیرن رو تهیه کردم و در شیندخت و بجنورد گذاشتم. دوستان بجنوردی جدیدی هم که تمایل دارن در این لیست قرار بگیرن برایم ایمیل بزنن.






رنگهای زیبای پاییز را از نگاه دوربین سایه آبی ببینید.

***
عکسهای جدید فوتو بلاگ شیندخت رو ببینید





پ.ن: سرعت عمل دوستان در سایت دو در دو رو ببینید. تازه مطلبم رو پست کردم داشتم گرد و غبار لباسم رو می تکوندم که دیدم به این مطلبم لینک دادن:)
خسته نباشید دوستان.

  


Saturday, November 26, 2005

 

فنجان سفید لب طلایی

 






فنجان سفید لب طلایی من, فنجانیه که دوسش دارم و چای خوردن فقط توی اون به من خیلی مزه میده. با خودم فکر می کنم اگه این فنجان بشکنه ممکنه به نبودنش عادت کنم ولی شاید چای توی فنجان دیگه برام طعم فنجان خودم رو نداشته باشه! شاید اونو چسب بزنم و استفاده کنم ولی آیا باز هم برام مثل الان زیبا و دوست داشتنی میشه؟ و چای خوردن در اون مزه میده؟

خیلی چیزها در زندگی مون وجود داره که یکروز مثل این فنجان زیبا و دوست داشتنی و برامون با ارزش بوده ولی بدلایلی شکسته, با چسبوندن تیکه های اون هم نتونستیم مثل اولش کنیم . حتا گوشه هایی از فنجان چسب خورده زندگی مون که لب پر شده, باعث زخمی شدن لب مون شده!
فکر می کنید باید اون فنجان چسب خورده رو دور بندازیم؟ یا اینکه بدون استفاده, همین ؟جوری نگهش داریم و فقط گاهی به اون نگاه کنیم بیاد روزهایی که فنجان زیبایی بود!
  


Friday, November 25, 2005

 

یک روز خوب فمینیستی

 

شیمای عزیز, به دعوت دوست سمنانی اش اومده بود سمنان و من سعادت آشنایی با شیمای عزیز و دوستان خوب سمنانی اش رو پیدا کردم و روز خوبی رو در کنار اونا گذروندم. شیما , دختر نازنین و دوست داشتنیه ,خوشحالم از نزدیک دیدمش.
شیما جان تو و دوستانت یک روز خوب فمینیستی رو برام ساختید:)




آقای احسان سیدی زاده از روزنامه خراسان شمالی زحمت کشیدن و سه عکس بسیار زیبا از بجنورد برام فرستادن که در فوتو بلاگ گذاشتم. با تشکر از این دوست خوب و باارزشم و به امید همکاری های بیشتر.





اطلاعاتی در مورد خدماتی که دولت استرالیا به شهروندانش میده. برای علاقه مندان مهاجرت به استرالیا. باتشکر از آقای اسکندری برای فرستادن این لینک.

  


Wednesday, November 23, 2005

Tuesday, November 22, 2005

 

درد دل

 

از وقتی با دنیای مجازی و وبلاگ نویسی آشنا شدم , احساس می کنم خیلی تغییر کردم , رشد کردم . تجربه ای که در طول این چهارسال بدست آوردم خیلی بیشتر از تجربه چهل و چهارساله زندگیم بود. خوب و بد, غمگین و شاد... همه و همه من رو با دنیای جدیدی آشنا کرد. از طریق دنیای مجازی تونستم اول خودم رو بشناسم ( قوت و ضعف هام رو) بعد هم به اطرافم با دید دقیق تر نگاه کنم.
در این دنیای مجازی بارها دلم شکست ولی خورده هاشو جمع کردم و دوباره چسب زدم و سعی کردم ترمیم کنم زخم هاش رو.
بارها غرورم جریحه دار شد ولی سعی کردم غرورم رو زیر پا له کنم و به دوستی ها فکر کنم.
در دوستی از صداقتم سواستفاده شد و بی اعتمادی به سراغم اومد ولی سعی کردم جبران کنم ضعف هام رو تا بتونم باز هم اعتماد کنم...
ولی با همه این ها , این دنیای مجازی و وبلاگ نویسی رو دوست دارم . در صفحه روزانه نویسی درد دل هام رو نوشتم. وقتی خوشحال بودم با شادی و وقتی غمگین بودم با دلتنگی نوشتم . کودک درونم رو آزاد گذاشتم تا کودکانه شادی و غمگینی ش رو نشون بده بدون نگرانی از قضاوت ها! می خواستم در این خانه شیشه ای خودم, خود واقعیم باشم و کمتر تظاهر کنم. ولی بدون توجه به احساس درونیم, متهم به خاله زنک نویسی شدم! من ادعای نویسندگی نداشتم و ندارم و بارها گفتم اینجا خونه درددل های منه, می خوام اونچه که در درونم هست بریزم بیرون.

از بجنوردم نوشتم, زادگاهم که بیست و پنج ساله از اون دورم و هر چه خاطره دارم مربوط به دوران کودکی و نوجوانیه. بجنوردم تغییر کرده ؛ هم شهر و خیابون هاش و هم آدم هاش . ولی برای من هنوز همون بوی سی سال پیش رو میده. وقتی جلوی «دبیرستان ایراندخت » ش می ایستم و به ساختمون کهنه اون نگاه می کنم , چهارسال از بهترین سالهای نوجوانیم رو بیاد میارم, سالهای پرشرو شوری ... به کوچه های قدیمی شهرم میرم و می بینم ساختمان های قدیمی همه از بین رفته و تبدیل به آپارتمان شده و چهره کوچه ها رو تغییر داده که حتا کوچه قدیمی خودمون رو هم نمی تونم بشناسم!
وقتی می بینم بجنوردم مظلومانه داره برای حفظ هویت خودش مقاومت می کنه تا زبان ترکی که زبان اصلی اونجاست فراموش نشه, و رقص زیبای بجنوردی که بین نسل جدید ناشناخته است و آروم آروم میره که در لابلای رقص های غربی و تقلیدی گم شه, دلم می گیره و دوست دارم از بجنورد بنویسم... ولی چوب ناسیونالیستی برسرم می زنن.

بارها دلم گرفت, بارها تصمیم گرفتم خداحافظی کنم و تموم کنم شیندخت رو . مثل خیلی ها که رفتن, ولی نتونستم. شیندخت دختر کوچک منه. نه... بهتره بگم شیندخت خود من هستم که دختر کوچکی شدم. و کم کم دارم رشد می کنم و بزرگ میشم! این رشد و بزرگ شدنم رو مدیون شما هستم که در این چهارسال همراه من بودید. وبلاگ هایی که در کنار شیندخت هست, علایق من هستن, مثل کلکسیونی که یک دختر بچه دوست داره جمع کنه ولی باز هم متهم شدم اینبار از طرف یک دوست!
دیشب وقتی این متلک رو در لابلای ایمیل دوستی خوندم:

«مبارکت باشه وبلاگای زنجیره ایت و مبارکت باشه اعتبارت و موقعیتت.»

همون لحظه تصمیم گرفتم , تموم کنم وبلاگ نویسی رو چون این حس که بعد از چهار سال اینجا نوشتن هنوز نتونستم شخصیت واقعیم رو نشون بدم و هنوز دوستانی هستن که من رو این می بینن! و فکر می کنن نوشتن در یک وبلاگ کوچک اعتبار و موقعیتی به من داده و یا میده و یا من برای اعتبار و موقعیت این ها رو می نویسم واقعن متاسف میشم و دلم می گیره, بدجوری هم دلم می گیره. همینجور که از دیشب بغضی در گلوم نشست. بغضی که بخاطر همه اذیت هایی که از وبلاگ نویسی شدم و سعی کردم با سکوت فراموش کنم, دوباره پیدا شد.

ولی این بغض با یه پیغام دیگه و ایمیلی دیگه مثل همیشه فراموش شد. ایمیل دوست بجنوردیم آقای احسان سیدی زاده که مثل بقیه همشهری هام من رو مورد لطفشون قرار دادن .

دوباره تلاش برای ماندن و نوشتن... و چتر سوراخ شده از باران متلک ها را بالای سرم نگه می دارم و ادامه میدم شاید یک روز این دوست و دوستان دیگرم من رو بهتر بشناسن .و بدونن برای من چه در زندگی و چه وبلاگ نویسی دوستی ها , کمک به دیگران و خوشحال کردن اشخاص خیلی بیشتر از اعتبار و احترام ظاهری ارزش داره! (اگر وبلاگ نویسی اعتباری داشته باشه!)

وقتی دوستی از خارج کشور برام ایمیل می زنه و میگه روزنوشت های من رو می خونه و احساس نزدیکی به وطن می کنه و خاطراتی رو براش تداعی می کنه که باعث شادی اون میشه. و یا یکی از همشهری هام برام می نویسه, از اینکه در مورد زادگاه مون می نویسم و این وبلاگ کوچک من تنها دریچه به زادگاهیه که سالها ازش دوره... اینها انگیزه برای ماندن و نوشتن به من میده حتا اگه دوستانم دلم رو بشکنن!

می دونید من شراره هستم, (جرقه ای که یهو به هوا می پره وخیلی زود خاموش میشه. ) به دل گرفت حرف دوستانم هم برای من مثل همین جرقه است فقط خواستم درددلی کنم. همین:)
  


Monday, November 21, 2005

 

فوتو بلاگ

 

مدت ها بود تصمیم داشتم عکس هایی که در طول چهارسال وبلاگ نویسی در شیندخت گذاشتم رو یکجا جمع کنم تا دسترسی به اونا راحت تر باشه. همین موضوع انگیزه ای شد برای درست کردن صفحه فوتو بلاگ.

در صفحه فوتو بلاگ عکس هایی با موضوع های متنوع مثل: بناهای دیدنی و تاریخی- تفریحی – طبیعت- آشپزی و ... میذارم. ولی چون من نه عکاس حرفه ای هستم و نه خبرنگار و اطلاعاتم در این زمینه ها خیلی کمه, اشکالات زیادی از قبیل کیفیت عکس ها و انتخاب سوژه ها و ... در کارم پیدا میشه. از همه شما عزیزان انتظار دارم با راهنمایی ها و انتقادات تون در این زمینه من رو مثل همیشه یاری کنید.

***

ممنونم بابت همه زحمت هایی که همیشه برای شیندخت می کشید.
  


Saturday, November 19, 2005

 

دل پری از ...

 

همیشه سعی کردم دوتا « به» رو طوری تربیت کنم که حس مردسالاری و برتری های پسرونه نداشته باشن. در رابطه ی اونا با دخترها هم همیشه سعی کردم در دوستی ها و رابطه های فامیلی و ... جنبه جنسیت مطرح نباشه. در مورد بهبود این مسئله تا حدودی راحت تر بود چون همبازی های دوران کودکی اون بیشتر دختر بود و روحیه اجتماعی بهبود باعث شد که خیلی راحت با دخترها برخورد کنه و کمتر مشکلی داشته باشه ولی بهداد بخاطر دیرجوشی و خجالتی بودنش کمتر با دخترها همبازی و هم صحبت بود تا سنین دبیرستان که به شدت مخالف دخترها بود! این حس , شاید بخاطر علاقه زیاد من به دختر و اینکه بارها از من شنیده بود که چقدر دوست داشتم او دختر باشه, در او پیدا شده بود!
به هر حال من همیشه سعی کردم این ذهنیت رو از بهداد دور کنم. بخصوص وقتی دانشجو شد تاکید داشتم که حتمن با دخترهای کلاسشون رابطه دوستانه داشته باشه و او باید با همه همکلاسی هایش دوست باشه و رابطه برقرار کنه و به جنسیت اونا کاری نداشته باشه. بهداد هم سعی خودش رو می کرد ولی متاسفانه دخترهای کلاس شون تمایلی به ایجاد رابطه نشون نمی دادن. طوری که بهداد می گفت : دخترها ترجیح میدن برای باز کردن و بستن پنجره از اول کلاس به ته کلاس برن ولی با پسری که نزدیک پنجره نشسته حرف نزنن!
من در جوابش می گفتم خب اوایل سال تحصیلیه کم کم آشنا می شن, ولی گویا دخترای کلاس اونا برای خودشون حصاری درست کردن و سر در حصارشون تابلوی« ورود پسر ممنوع » رو زدن!

چند روز پیش بهداد می گفت: دخترها اینقدر از تساوی حقوق و برابری دختر و پسر حرف می زننن, خودشون اصلی ترین عامل این تفاوت ها هستن.
پرسیدم چطور؟!
گفت: سر کلاس, من و چند تا از پسرها جلو نشسته بودیم, یکی از دخترهای کلاس اومد و گفت ناسلامتی دختری گفتن و پسری گفتن, چرا شما جلو نشستید برید ته کلاس صندلی های جلو برای دخترهاست!
گفتم: خب دخترها دوست دارن ردیف جلو بشینن
بهداد گفت: اولن جا برای نشستن اونا بود می تونستن کنار ما بشینن ولی نمی خواستن, بعد هم می تونست با لحن بهتری بگه نه اینکه از حربه دختر و پسری استفاده کنه!
با خودم فکر کردم اینو درست میگه, خیلی از ما خانم ها که ادعای تساوی حقوق داریم در بیشتر موارد از جنسیت مون برای بدست آوردن حق و حقوق مون استفاده می کنیم!

بهداد دل پری زیادی از دخترها داشت و با اعتراض گفت: کی میگه به دخترها ظلم میشه! دخترهای کلاس ما که نورچشمی اساتید هستن. ده تا دختر و سی تا پسر هستیم ولی استاد برنامه کلاس رو بخاطر ده تا دختر تغییر داد بدون اینکه نظر سی تا پسر رو بپرسه!
در نمره دادن که ارفاق به دخترها بیشتره!
سرویس دانشگاه دخترها رو تا داخل دانشگاه می بره ولی ما پسرها تو بارون باید بیرون دانشگاه پیاده بشیم و...
...
اینا درد دل های پسر ضد فمینیست من بود و تاکید کرد که حتمن در شیندخت بنویسم:)





آشنایی با آهنگهای مقامی شمال خراسان

  


Friday, November 18, 2005

 

پاییز

 



پاییز را بستای
و طیف طولانی رنگهای زرد را
و بادهای در هم کوبنده را ...









برای دیدن بقیه عکس ها به اینجا بروید.
  


Wednesday, November 16, 2005

 

وین دایر

 





غم را دیدم که پیاله ای اندوه سر می کشد,
صدا زدم: شیرین است, این طور نیست؟
غم پاسخ داد« تو مرا گیر انداختی و کار و بارم را خراب کردی, چگونه از این پس می توانم اندوه را بفروشم, در حالی که تو دانستی غم هم یک نعمت است.»

  


Tuesday, November 15, 2005

 

سیاسی بید؟!

 

بهروز تعریف می کرد: توی صف نون بوده, یک روحانی اومده توی صف نون فوری (اینجا نانوایی ها دو صف دارن – یک صف برای کسانی که نون زیاد می خوان و یه صف برای کسانی که فوری و تعداد کم می خوان. نون سنگکی یکی- تافتون سه تایی و لواش پنج تایی) و سه تا نون تافتون می گیره و پول یک نون دیگه رو هم میده و میگه کمی صبر می کنم یک نون دیگه هم بده چون چهارتا می خوام. نوبت نون گرفتن بهروز بوده, بهروز به اون آقا میگه یکدونه رو بردار. اون روحانی میگه: نه درست نیست باید رعایت حق شما رو بکنم! بهروز هم در جواب میگه: دراین مملکت که این همه بی قانونی هست و حق و حقوق خورده میشه حالا برای یک دونه نون رعایت می کنید؟!
وقتی بهروز اینو تعریف کرد, من و بهداد با تعجب نگاهی به هم کردیم بهداد گفت: این... یعنی چی؟ سیاسی بید؟!( با لهجه برره ای بخونید:)
برای منهم عجیب بود چون بهروز خیلی آرومه و اصولن اهل غر زدن های سیاسی نیست اون هم به یک روحانی!

***
در رابطه با مطلب قبلی, بهبود به من گفت : مامان, سیاسی می نویسی؟!
گفتم : نه. می دونی که از سیاست بازی و سیاسی نویسی خوشم نمیاد, ولی... مثل ظرف شیری که روی حرارت زیاد گذاشتیم و یهو جوش میاد و سرریز میشه, منهم گاهی سرریز میشم !
بهبود گفت: به هرحال, ما حال و حوصله ملاقات اومدن نداریم, گفته باشم!!
  


Monday, November 14, 2005

 

انتصاب فامیلی

 


يك انتصاب فاميلي ديگر
دكتر فاطمه جوادي رييس سازمان محيط زيست همسرش مجيد يزداني را به عنوان مشاور عالي و رييس بازرسي ويژه اين سازمان منصوب كرد.


مملکت ما همیشه انتصاباتش فامیلی بوده گاهی آشکار و گاهی مخفی. این انتصاب هم مثل بقیه! (مگر خود دکتر جوادی به پشتوانه عموی محترمشون انتخاب نشدن؟!)
  


Sunday, November 13, 2005

 

بجنورد

 




چهارراه چه کنم بجنورد در یک شب بارانی


در هر سفرم به بجنورد سعی می کنم مطالبی در مورد بجنورد تهیه کنم. اینبار باوجود کوتاهی سفر و فرصت کمی که داشتم ولی سفرم پربار بود. تولد روناک - دیدار فامیل - دیدار با یک پژوهشگر بجنوردی که مطالب خیلی خوبی در اختیارم گذاشت.(حسابی باک رو پر کردم :)
از همه مهم تر اینکه برای اولین بار در این چهارسال وبلاگ نویسی بهروز همراه من در یکی از قرارها شرکت کرد! من همیشه برای تهیه مطلب و قرارها همراه بچه ها می رفتم این بار چون اونا نبودن, بهروز همراهم اومد و خیلی هم براش جالب بود و اولین بار بود که به کار تحقیقی من علاقه نشون داد! برای همین تحقیق اخیرم برای من باارزش تر از کارهای دیگه است.

شیندخت و بجنورد رو بخونید.
  


Saturday, November 12, 2005

 

روناک

 







دو سال پیش روز هجدهم آبان در یک بعدازظهر سرد پاییزی, بهترین خبر زندگیم به من رسید, خبر خاله شدنم. روناک کوچولو با بدنیا اومدنش من رو به آرزوم رسوند. و حالا فرشته کوچولوی ما دوساله شده و شیرین و دوست داشتنی. روناک چنان بلبل زبون شده که باورم نمیشه این همون روناک کوچولوی ماست که چند روز بعد از بدنیا اومدنش با بیماریش ما رو ترسوند و اشک همه ما رو درآورد:)

روناک خیلی کامل و خوب حرف می زنه و یک وروجک تمام عیار شده. همه چیز رو می دونه , هر حرفی می زدیم اون دنبال حرفمون رو می گرفت و با ما هم صحبت می شد.
به لیا گفتم : چیزی مونده که دخترت بلد نباشه؟! بعد گفتم ترکی بلد نیست؟ با هم ترکی حرف بزنیم.
روناک گفت: بلدم و بلافاصله گفت: « باخمَه»
از روناک پرسیدم « باخمه» یعنی چی؟ اون گفت: «ببین»
البته «باخمه» یعنی نگاه نکن ولی اون که از حرف های لیا با مامان این رو یاد گرفته اشتباهن «ببین» معنی کرده!
باورتون میشه یک بچه دوساله اینقدر زبل و تیز باشه؟!
  


Monday, November 07, 2005

 

باک رو پر کردی؟!

 



پيران در گذشته زندگی می کنند ,جوانان در آينده

«فروید»


گاهی که دلتنگ می شم دوست دارم از خاطراتم بنویسم. دوست دارم به گذشته ها فکر کنم. جدیدن دلتنگی های من زیاد شده. دلتنگ رفتن به بجنورد!
دوستی می گفت در آفریقا قوچ ها وقتی موقع مرگشون میرسه, به زادگاهشون مهاجرت می کنن! شاید منم دارم پیر میشم که این حس رو پیدا کردم!

کتاب« آشنایان غریب» پایان نامه دکترای محمد باستانی , تحقیقی در مورد ایرانیان مهاجر در اتریش بخصوص نسل دومی ها ست. در بخشی از این کتاب نوشته:
« در احوالپرسی های دوستانه بین ایرانی های مقیم وین با دوست یا آشنایی که پس از اقامت کوتاهی دوباره به وین مراجعت کرده اند, استفاده می شود, می گویند:« باک رو پر کردی ها؟!»

احساس می کنم که جدیدن باک من هم سوراخ شده و زود بزود نیاز داره, پرش کنم!
اینا رو نوشتم که بگم فردا( بهتره بگم امروز چون از نیمه شب گذشته) دارم میرم بجنورد:)
از اول ماه رمضون تصمیم گرفتم بعد از عید فطر برم بجنورد شاید برای تجدید قوا و شارژ شدن. حالا واقعن قبول دارم که وبلاگ نویسی باعث شده بزرگ بشم! باید بگم این بدآموزی های اینترنتی (به قول بهروز) دامن بهروز رو هم گرفت, حالا خودش منو می بره بجنورد!:)
از فردا تا آخر هفته شیندخت تعطیله. اگر عمری باقی بود و برگشتم باز اینجا می نویسم.
تا بعد.




حالا که می خوام برم کمی بیشتر پر حرفی کنم!


راهنمایی رانندگی اعلام کرده در معابر شهری, بستن کمربند اجباریه و جریمه داره.

تنها فرهنگ جریمه, جوابگوی بی فرهنگی های ماست! وقتی خودمون به فکر ایمنی نیستیم و بستن کمربند ایمنی در داخل شهر رو مسخره می دونیم, تنها راه , جریمه شدنه!(فرهنگ بستن کمربند در جاده ها و اتوبان ها هم در همین چند سال اخیر برای ترس از جریمه شدن جا افتاد!)

ای کاش راهنمایی رانندگی این ها رو هم شامل جریمه می کرد:
توجه نکردن عابر پیاده به چراغ قرمز بخصوص در شهرستان ها(در شهرستان ها چیزی به اسم خط کشی عابر پیاده و چراغ قرمز برای عابرین مفهومی نداره و عابرین, وسیله نقلیه رو موظف می دونه در هر شرایطی برای عبور عابر پیاده توقف کنه و در غیر اینصورت اخم و بدو بیراه های زیرلبی نثار راننده میشه!)
جریمه کردن راننده در صورتی که بچه ها در صندلی جلو نشسته باشن. ( چند وقت قبل راننده پرایدی رو دیدم که بچه چند ماه اش رو بغل کرده بود و رانندگی می کرد و همسرش هم در کنار او نشسته بود! فکر کنم این از افتخارات و هنرنمایی های این آقای محترم در حین رانندگی بود!)
جریمه کردن عابرینی که در بلوار ها از پل هوایی استفاده نمی کنن! (باز هم در شهرستان ها پل هوایی فقط جنبه تزیینی داره, شاید برای زیبایی خیابون! و یا برای عکس گرفتن و تفریح!)
موارد دیگه فعلن به ذهنم نمی رسه ...





آقايان لطفا از شکيرا ياد بگيرند!

(لینک از هفتان)

La-tortura
آهنگ جدید شکیرا رو اینجا گوش کنید.

(سیو تارگت از )

***
زن و زمان در سکس و فلسفه مخملباف

  


Sunday, November 06, 2005

 

باران پاییزی

 

دیشب اولین بارون پاییزی در سمنان بارید. وقتی از باشگاه برمی گشتم, نم نم بارون همراه با بوی خاک بارون خورده و هوای تمیز پاییزی منو سرحال تر از قبل کرد و خستگی یکساعت و نیم ورزش رو از تنم بیرون کرد:)

نمی دونم چه به سر سیستم کامنت اومده؟! فکر کنم اشکال از بلاگر باشه
این پست رو برای تست بلاگر می فرستم.
امیدوارم زودتر درست بشه:)
  


Saturday, November 05, 2005

 

جملات قصار

 



استنباط من این است که هر کسی نمی تواند شوخ طبع باشد. شوخ طبعی فقط از آن کسی است که بازیگوش باشد, از زندگی لذت ببرد و احساس زنده بودن کند.
«آن ویلسن اسکف»

رویاهایت را از دست نده که اگر رویاها بمیرند, زندگی مرغ پرشکسته ای می شود که دیگر نمی تواند پرواز کند.
« لنگستن هیوز»

خوشبختی درونی است نه بیرونی؛ از این رو به آنچه هستیم بستگی دارد, نه آنچه داریم.
«هنری وان دایک»

هر که قابلیت دریافت زیبایی را داشته باشد, هرگز پیر نخواهد شد.
« فرانس کافکا»

خیر و شری نیست جز این که ساخته و پرداخته ذهن باشد.
« ویلیام شکسپیر»

  


Friday, November 04, 2005

 

عیدتان مبارک

 





بير اينسانين دوشلري اولمالي, سوتسوز كيمي
بير اينسانين حسرتلي اولمالي, باير املاركيمي
اومودلارين توكنلايني آنلار دا ينتيشر سانكي بايراملار
بير اينسانين بايرامي پايلاشما جاغي دوستلاري لولمالي, سيزين كيمي ...


انسان روياهايي مي بايست داشته باشد, بي نهايت
انسان حسرتهايي مي بايست داشته باشد مثل عيد
عيدهايي كه درست وقتي تمام اميد ها تمام مي شوند مي رسند.
انسان دوستاني بايد داشته باشد كه شادي عيد را با آنها تقسيم كند, دوستاني مانند شما...
  


Thursday, November 03, 2005

 

چرا عید نشد؟!

 

در عصر تکنولوژی و با وجود داشتن این همه امکانات , مشکل داشتن برای تشخیص ماه نوبره! من نمی دونم چجوریه اون سال ها که هیچ امکاناتی نداشتیم اینقدر برای تشخیص اول و آخر ماه رمضان مشکل نداشتیم ولی این جناب ها اومدن حتا ماه رو هم دچار مشکل کردن! (فکر کنم ماه هم سردرگم شده, مثل ما!)
دیشب تا دیروقت منتظر اعلام عید بودم ولی هیچ خبری نشد و دست از پا درازتر آخر شب, سحری مو درست کردم. (من وقتی خودم رو برای کاری و یا چیزی آماده می کنم و بهم می خوره خیلی دلخور میشم مثل امروز:)

***
این خبر رو الان ساعت سه و نیم بعدازظهر خوندم.
¤ آیت الله صانعی پنج شنبه را عید اعلام کرد
(لینک از لینکدونی هنوز)

وقتی دین از سیاست جدا نباشه, شلم شوربایی میشه مثل این!!
بدبختی اینجاست که اینا فقط در سیاست با هم اختلاف ندارن در شرع هم نمی تونن با هم کنار بیان و این وسط همه کاسه و کوزه ها سر ...!!



فلسفه های روزه گرفتن زیاده, یکی از اونا اینه که گرسنگی بکشیم تا گرسنگان رو درک کنیم. ما بیست و چهارساعت گرسنگی می کشیم بعد از اون می دونیم سفره پر و رنگین منتظرمونه ولی گرسنه ها چی...؟
در این یک ماه خیلی کم تونستم کتاب بخونم چون با شکم گرسنه اصلن نمی تونستم تمرکز بکنم, اون موقع فکر می کردم بچه هایی که بدون صبحونه و غذای درست و حسابی مدرسه میرن چی می کشن؟!
همه ما, چه روزه بگیریم و گرسنگی بکشیم و چه کسانی که روزه نمی گیرن اینو می دونیم و می تونیم حس کنیم اون بچه ها چی می کشن ولی فقط در حد شعار دادن اونا رو درک می کنیم!
از بچه های خیابانی حرف می زنیم و برای دفاع از حق و حقوق آنها می نویسیم و می نویسیم... از بچه هایی که توسط بزرگترهاشون استثمار می شن و بجای رفتن به مدرسه و یا بازی در پارک ها, در خیابون ها با اصرار و سماجت خاص خودشون آدامس و دعا و ... می فروشن, می نویسیم و برای دفاع از آنها گلو پاره می کنیم!
همه ما خوب بلدیم حرف بزنیم و شعار بدیدم ولی چقدر به فکر کمک کردن به همین بچه ها بودیم؟ کمک واقعی, نه شعار! چجوری باید به اونا کمک کرد؟!
هیچوقت به مناطق جنوبی شهرتون رفتید؟ کوچه های تنگ با خونه های دخمه ای (در کوچه های قدیمی سمنان , خونه های کلنگی در دالان های تاریک و دراز وجود داره که در هر خونه چندین خانوار زندگی می کنن در یکی از همین دالان های تنگ و تاریک شاهد بازی هفت- هشت تا بچه در سنین سه تا هفت سال بودم) وقتی اونجا برید و بچه ها رو که دورتون جمع میشن تا چیزی از شما بگیرن و بعد با خوشحالی ازتون دور میشن, ببینید می فهمید گرسنگی یعنی چی؟!یک وعده غذای درست و حسابی خوردن برای اونا مثل رویاست!
ای کاش ما به جای حرف زدن عمل می کردیم . به جای شعار دادن در مورد بچه های خیابانی نانی به آنها می دادیم. چون حرف ها همیشه راحت تر و زیباتره!

***
بخش جدیدی از کتاب یازده دقیقه پائولو کوئیلو به همت روحان عزیز ترجمه شد.
  


Tuesday, November 01, 2005

 

او یک فرشته بود!

 

سریال« او یک فرشته بود» بعد از افطار شبکه دو تلویزیون با وجود ی که کلیشه ای و اعصاب خورد کن و وقت تلف کنه و یکسری هدف های خاص رو دنبال می کنه (یک نمونه اش, جنبه تقدس و پاک بودن روحانی محل! نشون دادن خوبی و بدی در مقابل هم و ... ) ولی با پیامی که این فیلم داره کاملن موافقم. «غرور داشتن» و «منم کردن» های آقا بهزاد (حسن جوهرچی) باعث بهم ریختن زندگیش شد.


موضوع فیلم (برای دوستان خارج از کشور):
بهزاد( حسن جوهرچی) یک مهندس موفق و سالم که زندگی خوبی داره و با آرامش زندگی می کرد در اثر سانحه رانندگی با دختر جوونی تصادف می کنه که این دختر حافظه اش رو از دست می ده و اونا مجبور میشن از دختر نگهداری کنن تا خوب شه و بتونن خانوادش رو پیدا کنن. با ورود این دختر زندگی این آقا دگرگون شد. به دختر علاقه مند شد و با همسرش اختلاف پیدا کرد , مادرش رو از دست داد و ...
کم کم مشخص شد که این دختر شیطانه و چون بهزاد در گفت و گویی که با دوستش داشته با غرور حرف زده و دوستش رو رنجونده , شیطان وارد زندگی او شده تا ثابت کنه که او رو هم می تونه زیر سلطه خودش درآره!
بهزاد در گفت و گویی با دوستش که در زندگی شکست خورده و دست کمک بسوی او دراز کرده می گه: من مثل تو بی اراده نیستم. من می تونم جلوی هوا و هوس خودم رو بگیرم و ...

این سریال خیلی ابتدایی ساخته شده, ضعف های زیادی در فیلم وجود داره, در یک صحنه شیطان بصورت مردی در مسجد با بهزاد روبرو میشه( در حالی که شیطان هیچوقت مسجد نمیره!) ولی در صحنه دیگه وقتی روحانی محل میاد خونه بهزاد همین که وارد هال میشه (زوم کردن دوربین روی پاهای روحانی ) شیطان دگرگون میشه و حالش بد میشه. تناقض هایی مشابه این در سریال وجود داره. استفاده از بازیگران جوونی که اولین بار نقش اجرا می کنن با ضعف بازیگری. استفاده کردن از وجود خانم ثریا قاسمی (مادر بهزاد) و حسن جوهرچی (بهزاد ) که هردو با سابقه هستن و از سریال درپناه تو محبوبیتی پیدا کردن برای جذب بیننده ! صحنه های این فیلم آدم رو عصبی می کنه ولی با همه اینا برای دیدن سریال همه رو پای تلویزیون می کشه!!

به نظر من فرقی نمی کنه که مذهبی باشی یا نه ,ولی این ثابت شده کسانی که غرور داشتن و با منم کردن هاشون دیگرون رو رنجوندن , نتیجه منفی غرورشون رو بصورتی در زندگی شون دیدن.
همه کارهای ما نتیجه اعمال خودمونه, نیازی نیست که منتظر بهشت و جهنم بمونیم چون همین دنیا دار مکافاته!

خیلی کلیشه ای حرف زدم ولی اینو از صمیم قلب باور دارم که غرور داشتن, رنجوندن دیگرون و دل شکستن, اثراتش رو خیلی زود در زندگی نشون میده.


پ.ن: نتیجه گیری اخلاقی بهدادم از این سریال اینه که اگه با کسی تصادف کردی و زخمی شد, دنده عقب بگیر و برگرد دوباره روش تا بمیره چون اونجوری دردسرش کمتره!:)
  


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

ترجمه‌ی
کتاب

يازده
دقيقه
پائولو کوئلو
 

Recent

تغییر ادرس
خانه جدید
تولد امام رضا
سانسور یا سکوت؟!
مراکز خرید مدینه
بدون شرح!
سکوت ، گاه هزاران معنی دارد که از گفتن بر نمی آی...
ته چین
دروغ خوشایند!
اصلاح یک شعر

Archives

February 2002
October 2002
November 2002
December 2002
February 2003
July 2003
November 2003
January 2004
February 2004
May 2004
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 Ø´Ø±Ø§Ø±Ù‡ انصاری