Shindokht
 

 





 

شـينـدخــت
یادداشت‌های روزانه‌ی شراره‌ انصاری
Shindokht, Sharareh Ansari's Daily Notes

شيندخت در سايت‌های ديگر :
کاريکلماتور  :  سهراب.ارگ
اکسـير [
مهرآوا : فوک‌لوريک : گنجينه‌ی اسرار ]

شيندخت
Ùˆ
شعر ترکی

شيندخت
و بجنورد


فوتوبلاگ
شيندخت

Saturday, November 29, 2003

 

عيدتان مبارك

 

بير اينسانين دوشلري اولمالي, سوتسوز كيمي
بير اينسانين حسرتلي اولمالي, باير املاركيمي
اومودلارين توكنلايني آنلار دا ينتيشر سانكي بايراملار
بير اينسانين بايرامي پايلاشما جاغي دوستلاري لولمالي, سيزين كيمي ...

انسان روياهايي مي بايست داشته باشد, بي نهايت
انسان حسرتهايي مي بايست داشته باشد مثل عيد
عيدهايي كه درست وقتي تمام اميد ها تمام مي شوند مي رسند.
انسان دوستاني بايد داشته باشد كه شادي عيد را با آنها تقسيم كند, دوستاني مانند شما...
  


Thursday, November 27, 2003

 

در مورد مطلب قبلي كه نوشته بودم كسي همكاري نكرده بي بي عزيز رو فراموش كردم كه يك ضرب المثل زيباي كرماني برام فرستاده بود , بي بي از اقليت هاي زردشتي و براي من دوست بسيار عزيزيه. اميدوارم اين بي دقتي منو ببخشه همينطور نداي عزيز كه گلايه كرده بود كه منو تشويق كرده:)
ياسي عزيز در كامنت در مورد زبان سمناني پرسيده من اينجا توضيحي به اين دوست خوبم ميدم:
, زبان سمناني, يك نوع گويش هست و گويش خاص سمناني مثل گويش مازنداراني و گبلكي و ... بسيار گويش مشكليه ولي دستور زبان كاملي داره براي مثال در گويش سمناني فعل و فاعل براي مونث و مذكر فرق داره . گويش خيلي شيرينيه ولي متاسفانه اين گويش هم مثل بسياري از گويش ها و لهجه ها و زبانهاي بومي ما از حالت بكري خارج شده و نسل جديد كمتر علاقه نشون ميدن با وجودي كه سمناني ها بسيار ناسيوناليست هستند ( و يك علت موفقيت مردم سمنان همين حس ناسيوناليستي و علاقه زياد به وطنشون هست و اين بسيار قابل تقديره) ولي با اين همه نسل جديد كمتر علاقه به صحبت كردن سمناني دارند البته كار قشنگي كه جديدا انجام ميدن آموزش زبان سمناني در مهد كودكهاست و به نظرم كار خيلي باارزشيه براي حفظ فرهنگ همينطور چند وقت قبل اولين نمايشگاه فوكلوريك در سمنان برگزار شد كه فرهنگ عامه استان سمنان رو به نمايش گذاشته بودن و با موسيقي و تعريف كردن داستان با گويش هاي مختلف استان سمنان( چون هر شهر و بخش استان سمنان گويش خاص خودش رو داره) بسيار كار جالبي بود.
  


Wednesday, November 26, 2003

 

آداپتور مودمم گيرپاژ كرده بود:) داشتن مودم اكسترنال همينطور كه مزايايي داره معايبي هم داره! مزاياي اون راحت وصل شدن به اينترنت بخصوص براي ما شهرستاني ها و كمتر قطع شدن در حين كار ولي عيبي هم كه داره بخاطر داشتن آداپتور خيلي حساسه و احتمال اتصالي و سوختن مودم زيادو بخاطر قيمت بالاي اون ضرر ماليش زياده !! مودم قبلي ما در اثر اتصال آداپتور سوخت با وجودي كه فقط دو ماه كار كرده بوديم:(حالا هم آداپتور مشكل پيدا كرده بود تمام سمنان رو گشتيم مشابه اونو گير نياورديم مجبور شديم فعلا همين آداپتور رو تعمير كنيم تا اصل اون برامون برسه ( بخاطر اعتياد به نت !:) البته تنها كسي كه تونست آداپتور رو تعمير كنه آقايي است كه قبلاً در كارخونه نساجي كارگر بهروز بود و بهروز به او ايمان داره و تمام وسايل برقي منزل رو پيش اون مي بره و انصافاً هم خيلي دقيق و با حوصله و وارده! اين آقا علاوه بر وارد بودن به كارهاي برقي در مشابه سازي قطعات وسايل برقي هم وارده! يعني قطعه اي اگه گير نياره خودش مشابه اون قطعه رو با ظرافت درست مي كنه و هميشه كارش خوب بوده . در كارخونه نساجي هم كه كار مي كرد, بهروز مي گفت قطعاتي كه بايد از خارج وارد مي كردن اون با هزينه خيلي كم درست مي كرد و كارخونه هم دستمزدي براي ساخت اين قطعات به اون پاداش مي داد ولي پاداش خيلي كمي با وجودي كه اگه همين قطعه رو تهيه مي كرد چندين برابر بايد هزينه مي كرد ولي براي دادن پاداش به يك كارگر زحمت كش خست بكار مي برد!! به هر حال اين آقا تونست آداپتور ما رو درست كنه با وجودي كه آداپتور پرسي بود اون با اره بريد و خيلي ظريف درست كرد جالبه وقتي اداپتور رو به برق زد از صداي اداپتور تشخيص داد اشكالش چيه در حالي كه جاهاي ديگه گفتن اصلا درست نميشه!!
  


Tuesday, November 25, 2003

 

هر منطقه از كشور ما با آداب و فرهنگ وگويش خاص خودش باعث شده كه كشور ما داراي تنوع گويش ها و فرهنگ ها باشه. هر گويش زيبايي خاص خودش رو داره و توجه و اهميت به فرهنگ بومي هر منطقه و زبان و لهجه هر منطقه باعث حفظ اين فرهنگ ها و زبانها ميشه. متاسفانه تجدد گرايي و زندگي شهري و لوكس باعث شده كه ما كمتر به فرهنگ و زبان محلي خودمون توجه كنيم حتي نسل جديد تلاش زياد براي ترك زبان و گويش و لهجه بومي خودشه و باز هم متاسفانه در كشور ما الگوي زبان فارسي محاوره اي را لهجه تهراني ( كه البته زيبا هم هست:) مي دانند و بسياري از مردم در گوشه كنار كشورمون سعي در صحبت كردن با لهجه تهراني هستند ( بقول معروف تهروني صحبت كردن!:) و همين باعث شده كه لهجه هاي زيباي محلي كم ارزش وگاهي هم مسخره بشه و خيلي ها از داشتن لهجه بومي خودشون خجالت زده!! نسل جديد كمتر به فرهنگ بومي خودش توجه داره و بسياري از آداب و رسوم تحت تاثير سليقه هاي مختلف تغيير كرده! و از حالت بكري در اومده و بسياري هم فراموش شده! من با علاقه اي كه به فرهنگ هاي مختلف كشومون داشتم يكسري ضرب المثل ها و شعر ها با زبان و گويش هاي محلي را جمع آوري و با كمك دوست خوبم آقاي مهرافشان در صفحه اي با نام فوكلوريك در بخش ادبي سايت اكسير گذاشتم و از شما عزيزان هم خواهش كردم كه شعر ها و ضرب المثل هاي محلي خودتون رو با ايميل براي من يا به سايت اكسير بفرستيد ولي بجز اكسير مشهد و آقاي علي كرماني ... هيچ كس همكاري نكرد حتي دريغ از يك ايميل براي دلخوشي يا حتي انتقاد از من!!:( يعني اينقدر فرهنگهاي بومي براي ما بي ارزشه؟! اگر در اون بخش چهارتا جوك يا مطالب مبتذل مي نوشتم شايد تعداد خواننده ها و علاقه مندانش خيلي بيشتر بود!! به هر حال من اين كار رو دوست دارم و باز هم ادامه ميدم ولي خيلي دوست دارم شما عزيزان هم به اون توجه كنيد و با من همكاري كنيد حتي اگر يك ضرب المثل با لهجه محلي خودتون داريد يا شعر يا هر چيز بومي حتي كوتاه, براي من بفرستيد.
  


Sunday, November 23, 2003

 

از اول ماه رمضون در مورد دو موضوع مي خواستم بنويسم, فرصت نشد:) يكي فلسفه روزه گرفتنه! يكي از دلايل روزه گرفتن, كم خوردنه و گرسنگي كشيدنه تا درك كنيم كساني رو كه گرسنه هستند و نمي تونند حتي يه وعده غذا داشته باشند! ولي متاسفانه در اين ماه از وقتهاي ديگه بيشتر پرخوري مي كنيم:) سفره هاي رنگين و چند نوع غذا, پرخوري و هول زدن براي خوردن نكنه گرسنه بشيم و ... حتي مهموني هاي افطاري كه بعنوان نذري داده ميشه فقط بين دوستان و آشناها و اونم چقدر مفصل!!و يك موضوع ديگه عزاداري كردن هاست, در ايام عزاداري همه سياه پوش ميشن آقايون با گذاشتن ريش و مشكي پوشيدن و خانمها با نرفتن به سلموني!! يعني بهداشت و نظافت كه از توصيه هاي پيغمبره رو ناديده مي گيرند به صرف عزادار بودن!با وجودي كه رنگ سياه در اسلام مكروهه ولي آقايون همه سياه پوش ميشن(حتي مربي تيم ملي فوتبال كه مسلمون هم نيست سياه مي پوشه!:) به يكي خبر ميدن پدرت فوت كرده ميگه آخ جون از فردا تريپ مشكي!:)
راستي ديشب افطاري مهمون داشتم كه سفره من خيلي مختصر بود!! فقط حلوا و فرني و آش رشته و يك نوع پلو:) البته مهموني من خصوصي بود و نذري نبود!!
  


Saturday, November 22, 2003

 

ديروز و امروز بجنورد زلزله اومده بود ( زلزله ديروز شديد و طولاني بوده) من امروز زنگ زدم تا خبري بگيرم. مامان مي گفت ديروز خيلي شديد بود اخبار گفت 4 ريشتر ولي شدتش بنظر زياد بوده و مدتش طولاني. مامان تعريف كرد ليا يه دفعه بچه بغل از اتاق بيرون پريده و بطرف درهال دويده!!مامان گفت داد زدم نرو بيرون سرده خودت و بچه مريض ميشين ولي ليا جيغ مي زده و مي دويده, ولي وقتي به در هال رسيده زلزله تموم شده!مامان گفت امروز وقتي زلزله اومد من ليا رو بغل كردم گفتم آروم باش نرو الان تموم ميشه ولي ليا جيغ مي زده مي گفته بچه ام!:) قبلاً هروقت زلزله مي اومد ليا مي دويد تو حياط بقيه رو هم صدا مي زد. حالا بچه اش هم اضافه شده:) يادمه سال پنجاه و هشت بجنورد خيلي زلزله مي اومد مدت دو هفته شايد هر روز يا هر دوروز يكبار طوري كه خيلي ها تو چادر مي خوابيدن و همه آماده باش بوديم وسايل ضروري در يك ساك گذاشته بوديم و منتظر!!حتي دو شب همه اهل محل در اتوبوسي كه مال يكي از همسايه ها بود خوابيديم ( البته خواب كه نه, ما جوونها مسخره بازي و خنده و مسن تر ها نگران:) تا اين كه زلزله دست از سرما برداشت ولي نگراني و استرسش برامون مونده بود. يك روز بعدازظهر من تو اتاقم خوابيده بودم ( اتاق من بالا بود) با لرزش زمين و پنجره ها با هول از خواب پريدم و جيغ زدم زلزله, از همون پنجره پريدم تو هال( فكر كنم ارتفاع 4متر يا بيشتر:) ديدم ليا هم خوابه اونو بغل گرفتم دويدم تو حياط( ليا اون موقع سه سال داشت:) وقتي رفتم تو حياط ديدم مامان خونسرد داره باغچه ها رو آب ميده و با تعجب به من نگاه مي كنه, گفتم زلزله اومد, اونم خنديد گفت نه بابا غلطك بود مي خوان كوچه رو آسفالت كنند!
  


Thursday, November 20, 2003

 






خيلي وقته از آيشين عزيز( برادرزاده ام) نگفتم.ديشب وقتي نگاش مي كردم با خودم فكر مي كردم چقدر زود گذشت و چقدر بزرگ شده! وقتي تو بيمارستان به اون موجود
كوچيك نگاه مي كردم فكر مي كردم چقدر طول مي كشه تا اون بزرگ بشه براي بزرگ شدنش روزشماري مي كرديم و از هر تغييرش لذت مي برديم. وقتي اولين بار با صداهاي كودكانه اش با ما حرف زد و يا بار اول كه نشست, حتي راه رفتنش كه با ترس و با دستهاي باز فقط چند قدم دراتاق راه مي رفت همه براي ما باارزش بود. اولين بار كه طولاني راه رفت, من با خودم بردم تو حياط خونمون جورابهاشو بيرون آوردم و گذاشتم تو حياط! اول با تعجب به من نگاه كرد ولي چون براش تازگي داشت و فضاي باز رو دوست داشت ( بچه آپارتماني:) شروع كرد به راه رفتن و ازترس اينكه زمين بخوره با دقت بيشتر قدم برمي داشت بطوري كه تمام طول حياط رو راه رفت!!حالا هم كه حرف مي زنه چقدر شيرين و قشنگ و با كارهاش و دلبري كردنش حسابي دل ما رو برده, وقتي ميگيم بخند, قهقهه خنده اش و يا كاري كه مي كنه ميگيم اجازه بگير يك انگشتش رو نگه ميداره و ميگه ايجازي!!( بيشتر اين كارها رو من يادش دادم شايد براي همينه لذت مي برم و بهش افتخار مي كنم!!:) آيشين علاقه زيادي به بهدادم داره كه نشانه صداقت و درك محبت عميقه!! بهداد واقعاً آيشين رو دوست داره از لحظه تولدش شايد هرروز اونو ديده حتي زماني كه امتحان و درس داشت براي يك ساعت هم كه مي شد مي رفت آيشين رو مي ديد و خستگيشو اينطوربيرون مي كرد!!همين محبت عميق در قلب آيشين مونده اون هم بهداد رو از همه بيشتر دوست داره و بيشتر به اون توجه مي كنه حتي ترجيح ميده بره تو اتاق بهداد كنار اون بشينه و با كاغذ و خودكاري بازي كنه و بسختي از بهداد جدا ميشه! يك روز بهبود سعي كرد اسمشو به اون ياد بده به اون گفت آيشين بگو : بهبود. آيشين هم نگاش كرد و گفت بهداد!! براي ما جالب بود براي بار اول اينقدر قشنگ و كامل گفت, بهبود دوباره گفت نه, بگو: به --- بود. اونم با همين ريتم گفت: به----داد!! بهبود خيلي تلاش كرد اون اسمشو بگه ولي آيشين با اصرار زياد فقط ميگه بهداد:) و اينطوري دينشو به بهداد كه عميقا اونو دوست داره و بهش محبت مي كنه ادا مي كنه!:)
  


Tuesday, November 18, 2003

 

من الان از مراسم احيا برگشتم, چون تا سحر وقتي نمونده فكر كردم بهتره بيدار بشينم:)هر سال شب بيست و يكم ماه رمضان خونه دوستم مراسم شب احياست, از وقتي كه اومدم سمنان هر سال در اين مراسم شركت كردم, اين دوستم اولين دوست سمناني منه و تو اين مدت با همه اعضا خانوادش دوست شدم و بهتره بگم من عضوي از خانواده اونا شدم:)مراسم احياي اونا هم هميشه خيلي گرم بود ولي امسال متاسفانه مثل هر سال نبود, چون خانمي كه هر سال مراسم رو اجرا مي كرد ناراحتي حنجره پيدا كرده و در مراسم شركت نمي كنه چقدر متاسف شدم, چون خيلي صداي گرم و گيرايي داشت وخوب بلد بود اشك همه رو در بياره بر خلاف اين خانم كه امشب مراسم رو اجرا كرد و خيلي هم سعي داشت مجلس رو گرم كنه ولي نتونست اشكي در بياره حتي وقتي مسئله مي گفت, حرفهاي نامربوطي مي زد چند تا از خانمهاي بزرگ مجلس كه خودشون هم در اين مسائل استاد بودن به او اعتراض كردن!!صداي خوبي هم نداشت و نتونست مثل هر سال جو رو گرم كنه!حتي وقتي دعاي جوشن كبير رو مي خوند بخاطر طولاني بودن اين دعا و سرد بودن مجلس خيلي ها چرت مي زدن, خانمي كه روبروي من نشسته بود كاملا خواب رفته بود فقط هر چند بار با صداي الغوث الغوث ميهمانها چرت اون پاره ميشد و چشمهاشو باز مي كرد:) جالب اين بود در آخر مجلس يك خانمي كه از آشناهاي دوستم به او گفت: تو اينو كشف كردي؟!! عجب پديده اي كشف كردي!!
به هر حال شب احيا خودش گيرايي خاصي داره بخصوص مراسم قران سر گذاشتن و حاجت خواستن, اميدوارم همه حاجت ها برآورده بشه.
  


Monday, November 17, 2003

 

اين خواهرزاده عزيزمن از وقتي اومده كلي ما رو با خودش مشغول كرده:) اين كوچولوي ناز كه الان بيمارستان بستري شده, با تبي كه كرد حسابي ما رو ترسوند. گويا علت تب اون پايين اومدن قند خونش بوده در اثر گرسنگي!!بخاطرضعيف بودنش نتونسته خوب مك بزنه و شيري گيرش نيومده, ليا هم كم تجربه و بچه در اثر گرسنگي و پايين اومدن قند خونش كه به 40 رسيده بود تب مي كنه و دكترش فكر مي كنه عفونت يا ويروسي در بدنش هست اونو بستري مي كنند و آزمايشهاي مختلف كه باعث شد همه ما نگران بشيم وقتي ليا به من زنگ زد و با گريه گفت روناك تب كرده و بستري شده از ناراحتي نمي دونستم چكار كنم البته ليا رو دلداري دادم و گفتم مشكلي نيست ولي خودم خيلي بيتاب شده بودم, بخصوص كه ليا با گريه گفت براش دعا كن!!مي دونيد ليا خيلي به من اعتقاد داره ومريد منه, شايد فكر مي كنه من نظر كرده هستم:)) از نظر اعتقادات مذهبي من جزو پايين ترين دسته هستم يعني فقط واجباتي مثل نماز و روزه رو انجام ميدم هيچ ادعايي هم ندارم شايد خيلي ها منو قبول نداشته باشن(البته قضاوت كننده اصلي كه عادل هم هست بايد در اين مورد نظر بده!!:)چون به حجاب هم اعتقادي ندارم و معتقد به حجاب دل هستم!!من هيچوقت از خدا چيز زيادي نخواستم ولي هر بار هم چيزي خواستم خدا به من داده شايد علت اينكه ليا به من اعتقاد پيدا كرده اين باشه!! موقعي كه بهبود براي كنكور درس مي خوند بعلت بازيگوشي و كم كاري من نگران بودم كه اون قبول نشه( چون برام مهمترين چيز وبزرگترين آرزو دراون موقع قبولي بهبود در كنكور بود شايد يك علتش اين بود كه من بخاطر اون ادامه تحصيل ندادم و يك علت ديگه خودخواهي مادرانه:) براي همين من خيلي دعا مي كردم, دعا كه نه, با خدا حرف مي زدم, خيلي راحت و صميمي به همين زبوني كه با شما حرف مي زنم, همينطوري كه تو اين مدت درشيندخت نوشتم بدون اين كه برام مهم باشه كه آيا نكات دستوري رو رعايت كردم يا نه؟!! آيا اين جمله اي كه اينجا مي نويسم اشكال دستوري داره يا نه؟! چون من با شما حرف مي زنم نه اين كه بخوام مقاله يا كتاب و روزنامه بنويسم, با شما درد دل مي كنم, با خدا هم همينطور حرف مي زدم به همين سادگي ولي از صميم قلب!! يادمه روز قبل از كنكور هوا وحشتناك گرم شده بود و من نگران اين بودم كه گرما باعث بشه بهبود نتونه خوب امتحان بده! ولي همون روز بعد ازظهر هوا يك دفعه چنان تغيير كرد و شب رگبار بارون گرفت, برام باور كردني نبود توي تيرماه سمنان و بارون!من رفتم بيرون زير بارون نشستم و اشك مي ريختم و با خدا حرف مي زدم و تشكر مي كردم و اون بارون رو به فال نيك گرفتم, رگبار بارون باعث شد هوا خيلي خنك بشه, روز بعد هم موقع بدرقه بهبود از زير قرآن وقتي قرآن رو باز كرد و بوسيد و چون عجله داشت به من گفت بخون ترجمه اش چيه بعد به من بگو, من وقتي خوندم دوباره اشكم راه افتاد. معجزه بچه دار شدن حضرت ابراهيم و ساره بود!! و اين وحي كه تو به معجزه ما اعتقاد نداري؟!! وقتي اينو خوندم مطمئن بودم كه بهبود موفق ميشه! اينا جزوي از اعتقادات منه شايد خيلي ها اينو قبول نداشته باشيد درسته بهبود تلاش خودش رو هم كرد ولي من به دعا هم ايمان دارم!در مورد بچه ليا وقتي گفت براي روناك دعا كنم من كار زيادي نكردم فقط از ته قلب ناراحت شدم واز خدا كمك خواستم. و درد دل با دوستانم, شيداي عزيز كه مثل هميشه با حرفهاي قشنگ و آرامش بخشش منو اروم كرد و نداي نازنينم كه با همدردي منو اروم كرد شايد اينا هم نوعي دعا بود چون ليا مي گفت اخر شب بچه تبش قطع شد و خيلي راحت شير خورد و سرحال شد بطوري كه به سكسكه افتاد و من از اين كارش خندم گرفت( احساس زيباي مادرانه تنها يك مادر مي تونه اين لذت رو بفهمه از بچه چند روزه خودش:)
ليا گفت همون موقع گفتم تو دعا كردي و دعات براورده شده!( بهتره يك درختي كنار شيندخت بذارم تا دستمال گره بزنيد مثل اينكه راستي راستي نظركرده هستم:)
  


Friday, November 14, 2003

 

دوستان خوبم ممنون از راهنمايي هاتون, من امروز بعد ازظهر ميرم بجنورد:)البته خيلي راحت اين تصميم رو نگرفتم, متاسفانه خواهرزادم بخاطر تب بيمارستان بستري شده, ديشب ليا زنگ زد و گريه مي كرد من تصميم خودم رو گرفتم صبح با وجودي كه خبر دادن بچه حالش بهتره ولي رفتم بليت خريدم :) گاهي بعضي تصميم گيريها خيلي سخته, با وجودي كه عميقاً و از ته قلب كاري رو مي خواهيم انجام بديم ولي فكر مي كنيم بايد دليل و بهونه اي براي اين كار پيدا كنيم. منم دوست داشتم برم بجنورد شايد تب روناك بهونه اي براي رفتنم شد:) در مورد سه تا به بايد بگم من خودم خيلي مقصرم شايد اگه برگشتم در اينمورد بيشتر صحبت كنم و با شما درد دل كنم چون مي دونم اونا هم به خوبي اين مدت رو مي گذرونند من خودم زيادي سخت مي گيرم!!
پس تا بعد .
برامون دعا كنيد.

مطلب بالا رو ظهر نوشتم اومدم پست كنم ديدم بلاگر خرابه, شايد نبايد مي فرستادم كه خداحافظي من همراه سلامي دوباره باشه:) كارهاي من خنده داره نه؟!! ديشب كه ليا زنگ زد گفت بچه اش مريضه من تصميم جدي گرفتم كه برم بچنورد و سحر به بابا اينا خبر دادم كه ميخوام بيام, با وجودي كه بابا گفت بچه بهتر شده ولي من گفتم حتماً ميام! صبح اول وقت هم رفتم بليت قطار گرفتم و اومدم تند تند كارا رو كردم , حتي چمدونم رو بستم از دوستان سمناني خودم هم خداحافظي كردم(دوستاني كه هرروز با من تماس دارن و از نبودنم نگران ميشن:) بعد از اين همه كار, ليا زنگ زد و اصرار زياد كه نبايد بياي! گفتم بليت گرفتم و همه كارا رو رديف كردم , سه تا به هم خودشونو اماده كردن كه من برم ولي اون گفت نه, دوست ندارم اينطوري بياي, مي دونم بياي اينجا بتو خوش نمي گذره و تو فقط چون نگراني ميخواي بياي, الان من و بچه بيمارستان هستيم بچه هم حالش خيلي خوبه و مشكلي نيست به تو هم اجازه نميدن بياي بيمارستان پس نمي تونيم با هم باشيم بهتره نياي!!خلاصه با كلي اصرار منو مجبور كرد بليتم رو برگردونم و بعد از عيد فطر با خيال راحت برم(فكر كنم سه تا به دعا كردن و خدا نذاشت كه برم:)
به هر حال من فعلاً هستم:) اينم سلام دوباره من
  


Wednesday, November 12, 2003

 

اين روزا خيلي دلم هواي بجنورد رو كرده, حال و حوصله هيچ كاري ندارم, خيلي دلم گرفته:(اين موقع هاست كه احساس دلتنگي و غربت مي كنم, وقتي دلم مي خواد بجنورد باشم ولي نمي تونم! بخاطر ماه رمضون نمي تونم سه تا به رو تنها بذارم. سالي كه بهبود براي كنكور درس مي خوند برادرم امين ( برادر دومم كه خيلي هم به اون وابسته بودم چون چند سالي پيش ما بود) ازدواج كرد و مراسم خواستگاري و بله برون و ... من نتونستم براي مراسم خواستگاري برم چون بهبود در درس خوندن نياز به هندل داشت:)و من نمي تونستم اونو تنها بذارم براي همين هر روز تلفني صحبت مي كردم و خبرها رو مي پرسيدم وقتي مي ديدم همه جمع هستند و از مراسم حرف مي زنند و چقدر خوش مي گذره و ... اون موقع احساس تنهايي و غربت مي كردم ( البته دوهفته بعد براي مراسم نامزديش كه با برنامه ما هماهنگ كرده بودن رفتيم:) الان هم همين احساس رو دارم هر بار كه زنگ مي زنم مي بينم همه پيش ليا هستند و ميگن جاي تو خاليه بغضم مي گيره بخصوص ديروز وقتي با ليا حرف مي زدم و صداي گريه دخترش رو شنيدم .... ! شايد براي شما خنده دار باشه ولي واقعاً دلم گرفته و بد جوري هوس كردم الان بجنورد باشم. وقتي براي يكي از دوستانم تعريف كردم مي گفت خوب همين الان بليط بگير برو!! من مي خنديدم مي گفتم به همين راحتي؟! اونم مي گفت آره, تا كي مي خواي سه تا به رو وابسته خودت كني؟ بسه ديگه بذار خودشون كاراشونو بكنن! وقتي مي گفتم خوب نميشه بهداد درس داره, بهبود دانشگاه, بهروزهم صبح ميره دم افطار مياد كي براشون افطاري و سحري درست كنه؟! اگه وقت عادي بود مشكلي نداشتم ولي الان, خوب نمي تونم تنهاشون بذارم. دوستم با عصبانيت به من گفت برات متاسفم, افتخار مي كني به اين كارت؟!! كه اونا رو اينطور وابسته كردي؟!! واقعاً نمي دونم, افتخار نمي كنم, ولي خوب عادت كردم بيست ساله اين كار رو كردم هيچ وقت هم ناراحت نبودم ولي در موارد خاص مثل اينبار خيلي اذيت ميشم. بايد بگم من با حرف دوستم هم كاملا موافق نيستم, چون اون عقايد كاملاً فمينيستي داره و من دراين مورد ملايم تر هستم:) اين احساس دلتنگي هم گذراست و من زود فراموش مي كنم و هيچوقت هم از اينكه بخاطر بچه ها و خانواده ازخودم گذشتم ناراحت نميشم ولي گاهي حرفهايي مثل حرفهاي اين دوستم باعث ميشه من احساس بدي داشته باشم و اين كه راه و روش من اشتباه بوده, به نظر شما كار من اشتباهه؟!! دوستم درست ميگه؟! يعني من بدون اين كه به اينا فكر كنم برم بجنورد؟!
  


Tuesday, November 11, 2003

 




عكس خواهرم ليا موقع ازدواج من



از همه شما عزيزان كه در شادي من شريك شديد و با پيام هاي زيباتون منو خوشحالتر كرديد ممنونم. همه ما در شادي وغم نياز داريم كه تنها نباشيم!! در شاديها براي تقسيم شاديهامون و درغم براي كمك و همدردي !! دوستان بهترين شريك شاديها و غمهاهستند, شما عزيزان هم مثل هميشه منو همراهي كرديد از همه شما ممنونم خيلي زياد. اميدوارم لايق اين همه محبت و دوستي شما باشم!
دوستاني كه از ابتدا با شيندخت همراه بودن, به ياد دارن خاطرات سفرم رو كه سال قبل نوشته بودم, سفري كه با خوشي و عروسي شروع شد ولي پايان بدي داشت, اونم وقتي در غربت و اونقدر دور از خونه بوديم با سقط جنين خواهرم ( ليا) و خبر فوت مادربزرگم به پايان رسيد!(خاطرات سفرم را اينجا مي تونيد بخونيد:)خيلي طول كشيد تا اين خاطره بد رو بتونم فراموش كنم. ليا تنها خواهرم چهارده سال ازمن كوچكتره و براي من خيلي عزيزه شايد چون در بزرگ كردن و تربيتش خيلي سهم داشتم:) وقتي در اون سفراون اتفاق براي ليا افتاد من احساس گناه مي كردم , فكر مي كردم بايد به او مي گفتم سفر براش خوب نيست و نا آگاهي من باعث اين اتفاق شد(با وجودي كه دكتر اصلا به اين اعتقاد نداشت) ليا هم روحيه بدي داشت و تا مدتها اين خاطره بد در روحيه او اثر گذاشته بود, براي همين خبر تولد فرزندش و سالم بودن هر دوي اونا براي من باارزشترين خبر بود و من خوشحال شدم:) هر چند از اين كه نتونستم در اون لحظه كنارخواهرم باشم ناراحت بودم ولي شما عزيزان نگذاشتيد من احساس تنهايي وغربت بكنم و پيامهاي تبريك شما براي من بهترين پيامها بود.
  


Monday, November 10, 2003

 

كامنتاي تولد روناك

 

[X]
| Please Donate and Upgrade Now|
11:31PM | Nov 11th 2003 بي بي
مبارک مبارک تولدش مبارک...

email | www


1:30AM | Nov 11th 2003 شراره
دوستان عزيز از همه شما بخاطر پيامهاي تبريكتان تشكر مي كنم, اميدوارم منهم شريك شادي هاي شما باشم.
مهران عزيز ممنون از لطفت, من مديون محيتهاي شما هستم. آذرخش عزيز ممنون از تبريك و شعر زيبايت, شيدا جان ممنونم متاسفانه هنوز نمي تونم نه روي فرشته كوچولو ونه مادرشو ببوسم چون دورم ازشون, مسافر كوچولوي عزيز ممنونم كه ورودت به خانه من با پيام تبريك بود, آسياي عزيز مرسي از لطفت اميدوارم تو تجربه عمه شدن رو بچشي كمتر از خاله شدن نيست, مقساي عزيز از شعر زيبايت ممنونم, بابونه عزيزمرسي, حتما به خونه خوبت سر ميزنم, فواد عزيز از اينكه بيادم هستي ممنونم, سهراب عزيز خوشحالم كردي با پيامت بايد بگم من 21 سال پيش طعم خاله شدن رو به ليا چشوندم ولي من خيلي انتظار كشيدم تا خاله بشم:) سياوش عزيز مرسي از لطفت وجود همين دخترها تو خانواده جبران نداشتن دختر رو برام مي كنه البته در انتخاب اسمش هم كمك كردم اونا هم اسم روناك رو كه از اسامي پيشنهادي من بود قبول كردن در مورد تجربه خاله شدن هم فقط مي تونم بگم برات متاسفم:)همشهري خوبم كاوه عزيز ممنونم از لطفت , الين آغور مسين. فائزه عزيز ممنونم از لطفت و تبريكت. بيتاي عزيز ممنونم.

email | www


11:48PM | Nov 10th 2003 bita
از صميم قلب تبريک ميگم.موفق باشيد.

email | www


10:13PM | Nov 10th 2003 فائزه و اراجيف مزمن
مبارکه . تجربه اش رو داشتم و مي دونم خيلي حسه خوبيه . خوش به حالت ..

email | www


5:52PM | Nov 10th 2003 كاوه
سلام.
تولده مبارك اولسون.
چخ ساغول

email | www


5:10PM | Nov 10th 2003 سياوش
شراره عزيز، تبريك مي‌گم. حالا كه شما، اين‌قدر داشتن دختر را آرزو داشتيد، مي‌توانيد حداقل يك نام براي اين كوچولو انتخاب كنيد، تا كمي به داشتن احساس اين كه، يك دختر داريد بيش‌تر نزديك شويد. راستي خوش‌ به حال شما، من كه فكر ‌كنم تا آخر عمرم خاله نخواهم شد.

email | www


5:07PM | Nov 10th 2003 سهراب
سلام
مبارک باشه.
من معمولا براي اين جور نوشته ها کامنت نميگذارم. ولي خوشحالي از وبلاگ شما سرازير هست!
ديگه چي بگم؟
خدا قسمت خودتون هم بکنه! و دفعه بعد، خواهرتون خاله بشود و شما نقش اون را داشته باشيد.
کاره ديگه!
:)
باز هم مبارک باشه

email | www


4:19PM | Nov 10th 2003 Foaad Khaknezhad
تبريک .... شيندخت

email | www


12:45PM | Nov 10th 2003 بابــونه
من هم تولد اين فرشته کوچولو رو تبريک مي گم!!!
ضمنا خوشحال مي شم به چهار ديواري من هم سري بزنيد؛....شادکام باشيد

email | www


11:49AM | Nov 10th 2003 maghsa
گرفته ساغر عشرت، فرشته ي رحمت....زجرعه بر رخ حور وپری گلاب زده....
سلام. و تبريک

email | www


9:59AM | Nov 10th 2003 آسيا
مي گن بچه خواهر خيلي عزيزه، ببوسش، به مامانش تبريك بگو .

email | www


3:58AM | Nov 10th 2003 mosaferkoochoolooo
بهتون تبريك ميگم قدمش مبارك باشه الهي ...

email | www


12:28AM | Nov 10th 2003 شيدا
از صميم قلب بهت تبريک مي گم. فرشته کوچولو را از طرف من مخصوص ببوس. به مادرش هم تبريک بگو. منم خيلي خوشحال شدم.

email | www


11:13PM | Nov 9th 2003 آذرخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــش
راه در جنگل اوهام گم است.

سينه بگشاي چو دشت

اگرت پرتو خورشيد حقيقت بايد.


وقتي از جنگل گم

پا نهادي بيرون

و رها گشتي

از آن گره كور گمار

ناگهان

آبشاري از نور

بر سرت مي ريزد.


و آسمان

با همه پهناوري بي مرزش

در تو مي آويزد.


اي فراز آمده از جنگل كور

هستي روشن دشت

آشكارا بادت.

بر لب چشمه خورشيد زلال

جرعه نور گوارا بادت.

email | www


11:07PM | Nov 9th 2003 آذرخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــش
زاده شدن نو رسيده فرخنده بــــــــــــــاد
من از ته دل بهت تبريك ميگويم

email | www


8:23PM | Nov 9th 2003 مهران
اميدوارم خواهرزاده‌تون و مادرش سالم باشن. خيلی خوش‌حال شدم. مبارک باشه.

email | w
  


Sunday, November 09, 2003

 

الان يكي از بهترين لحظه هاي زندگي منه, اونقدر خوشحالم كه نمي دونم چي بنويسم فقط مي خوام شما عزيزان هم در خوشحالي من شريك باشيد.
بهترين خبري كه منتظرش بودم به من رسيد. امروز يك فرشته كوچولو يك دختر ناز به خانواده ما اضافه شد.

من خاله شدم
  


Thursday, November 06, 2003

 

بهداد براي درس شيمي كلاس كنكور ميره و دبير اين درس چون از تهران مياد فقط روزهاي جمعه بصورت مختلط كلاس داره, ولي آموزش و پرورش بخاطر مختلط بودن اين كلاس ايراد گرفته مسئولين آموزشگاه بعد از دوندگي زياد تونستن اجازه تشكيل اين كلاسها را بصورت مختلط بگيرند با اين شرط كه يك آقايي در كلاس حضور داشته باشه و مواظب بچه ها!!!! وقتي بهداد اينو گفت من نمي تونستم باور كنم! اين همه سخت گيري براي يك عده جوون كه تمام فكرشون مسئله كنكوره؟!!در يك كلاس براي سي تا دانش آموز در حضور دبير يك مراقب بذارن؟!! خنده دارترين چيزي بود كه من شنيدم:) وقتي بهداد ديد من تعجب كردم و كمي عصباني از اين كار, گفت زياد مهم نيست اوني كه گذاشتن خودش پسر جوونيه و كلي خلاف!!
فكر نمي كنيد اين همه ناهنجاريها و سنت شكني ها و بي بند و باريهايي كه در جامعه و بين جوونها شايع شده همين سختگيري هاي بي مورد باشه؟!! اگر بچه هاي ما از همان ابتدا كه واردمدرسه ميشن بصورت مختلط باشن شايد اين همه دوستي دخترها و پسر ها مشكل ساز نباشه.!! و اينقدر اين مسئله ( دوستي دختر و پسر) كه ميتونه ساده ترين مسئله براي يك جوون باشه و خيلي راحت و قابل هضم , براي اونا مهم و با ارزش نباشه!
  


Tuesday, November 04, 2003

 




استخر بش قارداش


در مورد بش قارداش بارها در شيندخت نوشتم و عكسهاي زيباي اونوگذاشتم ولي هربار عكسي از اونجا مي بينم دوست دارم باز هم بنويسم. اين پارك زيبا كه در شش كيلومتري بجنورد قرارداره يكي از ديدني ترين جاهاي بجنورده بخصوص آب اون كه از بهترين نوع آبهاي معدني و با خواص زيادي به ثبت رسيده. عكس بالا هم نمايي از استخر بش قارداش است كه دوست خوب همشهري من آقاي حسين ر برام فرستادن
  


Sunday, November 02, 2003

 






عكس بالا,دو نوازنده محلي بجنوردي در حال نواختن قوشمه كه نوعي ني است و ال دفي كه همين دف است، اين دو ساز وقتي با هم نواخته ميشن چنان موسيقي بوجود ميارن كه روح ادمو شاد مي كنه! وقتي شاد مي نوازن , از شادي به رقص ميآييم و وقتي سوزناك و عاشقانه مي زنن باز هم ادم رو مجذوب مي كنه من كه خيلي دوست دارم صداي قوشمه و ال دفي رو, شما هم به اين عكس نگاه كنيد و به موسيقي بجنوردي كه در پايين صفحه هست گوش بدهيد تا بهتر حس كنيد اينو.
استاد يزداني ( نوازنده قوشمه) با اين سن و سال چنان نفسي داره كه باور كردني نيست درجشن نامزدي برادرم پنج ساعت تمام بدون استراحت فقط قوشمه زد و جقدر هم عالي و با هيجان ( از اركستر جاز بيشتر مجلس رو گرم كرده بود:)
با تشكر از دوست خوب بجنورديم كه اين عكس زيبا را برام فرستادن.
  


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

ترجمه‌ی
کتاب

يازده
دقيقه
پائولو کوئلو
 

Recent

تغییر ادرس
خانه جدید
تولد امام رضا
سانسور یا سکوت؟!
مراکز خرید مدینه
بدون شرح!
سکوت ، گاه هزاران معنی دارد که از گفتن بر نمی آی...
ته چین
دروغ خوشایند!
اصلاح یک شعر

Archives

February 2002
October 2002
November 2002
December 2002
February 2003
July 2003
November 2003
January 2004
February 2004
May 2004
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 Ø´Ø±Ø§Ø±Ù‡ انصاری