Shindokht
 

 





 

شـينـدخــت
یادداشت‌های روزانه‌ی شراره‌ انصاری
Shindokht, Sharareh Ansari's Daily Notes

شيندخت در سايت‌های ديگر :
کاريکلماتور  :  سهراب.ارگ
اکسـير [
مهرآوا : فوک‌لوريک : گنجينه‌ی اسرار ]

شيندخت
Ùˆ
شعر ترکی

شيندخت
و بجنورد


فوتوبلاگ
شيندخت

Monday, October 31, 2005

 

حاج قربان سلیمانی

 





هنگامى كه ساز مىنوازم٫ سازم ديگر ساز من نيست٫ من ساز منم.

ساز چالاندا٫ سازيم دئييل٫ من اؤزومون سازيم اولورام




براى علاقمندان موسيقى تركى (خراسانى)
  


Sunday, October 30, 2005

 

بر چشم خوب رحمت

 

همیشه پشت شیشه اتوبوس ها می نویسن:

بر چشم بد لعنت

دیشب اتوبوسی دیدم که پشت شیشه اش نوشته بود:

رحمت بر چشم خوب!

به نظر شما این قشنگتر نیست؟!

این نوشته رو هم چند وقت قبل پشت یک وانت دیدم منم که خوره یادداشت برداری, فوری یادداشت کردم چون به نظرم جالب اومد:



آنقدر در کشتی عشقت نشینم تا سحر
یا به ساحل می رسم یا غرق دریا می شوم.






فصل هشتم کتاب یازده دقیقه پائولو کوئیلو ترجمه شد.

  


Saturday, October 29, 2005

 

بچه ها وقتی بزرگ میشن:)

 

درحال درست کردن فرنی بودم, بیاد خاطره دوستی که از دوران کودکیش و جریان فرنی برام تعریف کرده بود افتادم و خندم گرفت. در همین حین بهدادم اومد کنارم و گفت: به چی می خندی؟
درحالیکه هنوز خنده رو لبام بود گفتم: هیچی.
بهداد گفت: آها , حتمن برای خودت جوکی تعریف کردی که تا به حال نشنیده بودی. آره؟!
از این حرفش دوباره خندیدم . نگاش کردم پسر کوچولوی من که یک جوجه لاغر مردنی بود و ما اونو لای پنبه بزرگش کردیم, حالا برای خودش مردی شده, یک سر و گردن بلند تر از من و قوی و ورزیده.

کارهای بچه ها همیشه برای پدر و مادرها جالب و بیاد موندنیه؛ شیرین زبونی های دوران کودکی, شیطنت های دوران نوجوونی و دوران جوونی اونا که لذت و افتخار همراه با دلنگرانی برای آینده شون بدنبال داره.
بچه ها هر کدوم روحیه و شخصیت خاص خودشون رو دارن. بهبود مستقل تر و تودارتره ولی بهداد احساساتش رو بیشتر نشون میده. شیطنت هاش ,حاضر جوابی های خاص خودش همراه با شوخی , باعث میشه من در اوج عصبانیت هم نتونم جلوی خندم رو بگیرم! بهداد بیرون از خونه خیلی خجالتی و آرومه ولی توی خونه از بچگی بسیار پر سر و صدا و پر شر و شور بود و هست. همین شیطنت های اون باعث شده که وقتی نیست, خونه خیلی ساکت و بیروح بشه.
***
موقع افطار قبل از دعای ربنا میز رو آماده می کنم , وقتی دعای ربنا شروع میشه, دوست دارم بشینم گوش بدم و دعا کنم . همیشه هم موقع گوش کردن ربنا اشک گوشه چشمم جمع میشه. دیشب طبق معمول داشتم دعای ربنا رو گوش می دادم بهداد اومد و تند تند شروع کرد به حرف زدن و این رو می خوام... بعد افطار باید فلان کنی ... فردا باید ...
باعصبانیت گفتم میشه ساکت باشی؟ دم افطار هم دست از سرم برنمی داری و هی اینو می خوام و اونو می خوام میگی؟!
بهداد گفت: خب , دم افطار باید خواسته هامونو بخواهیم دیگه!
گفتم: از خدا بخواه , نه از من!
گفت: از خدا خواستم, جوابمو نداد اومدم سراغ تو!
  


Friday, October 28, 2005

 

مسابقه

 

امشب افطار مهمون داشتم, الان فرصتی گیر آوردم اومدم فقط بگم اینجا برید و رای بدید.
در بخش بهترین وبلاگ ژورنالیستی فارسی من به وبلاگ هنوز رای دادم ( انتخاب زنان رو هم دوست داشتم ولی فقط به یک وبلاگ در این بخش میشد رای داد:)
در بخش جایزه گزارشگران بدون مرز به وبلاگ زن نوشت (پرستو دوکوهکی) رای دادم.
یادتون نره حتمن رای بدید. (اگه به این دوتا وبلاگ که من رای دادم, رای بدید که عالی میشه:)





اینو حتمن بخونید:

دانشگاه آزاد جنسي!





روحان جان ممنونم از این همه لطفی که به من داری:)

  


Wednesday, October 26, 2005

 

آشپزی

 





طرز تهیه یک نوع سوپ که خیلی سریع آماده میشه رو اینجا می نویسم , امیدوارم دوستان خوبم بخصوص دوستان جوون که خارج از کشور هستن بتونن استفاده کنن.

سوپ جو با سس سفید

مواد لازم:
چو پرک شده یک پیمانه
آب مرغ یا گوشت دو لیوان غلیظ شده یا 5 لیوان رقیق)
سیب زمینی- هویج – پیاز هر کدام یک عدد متوسط (رنده شده)
خامه 2 قاشق غذاخوری
شیر یک پیمانه
آرد یک قاشق غذاخوری
نمک و فلفل و زردچوبه به اندازه لازم (مقدار ادویه بستگی به ذائقه خودتون داره )

طرز تهیه:
اگر آب مرغ یا گوشت آماده دارید, استفاده کنید وگرنه قبلن باید نصف سینه مرغ و یا صدگرم ماهیچه رو بپزید و گوشت آن را کنار گذاشته ( گوشت رو ریش ریش کنید و در انتها داخل سوپ بریزید) جوپرک شده و آب گوشت وسیب زمینی و هویج و پیاز رنده شده رو همراه با نمک و فلفل و زردچوبه و کمی آب توی ظرف می ریزیم و می ذاریم روی حرارت ملایم (چون جو بصورت پرک شده است خیلی سریع می پزه و جا می افته)
در یک ظرف , یک قاشق روغن می ریزیم و آرد رو کمی تف می دیم و بعد شیر رو به آرد اضافه می کنیم کمی حرارت میدیم تا غلیظ بشه . سس آماده شده رو داخل سوپ می ریزیم. خامه رو هم با دوقاشق شیر هم می زنیم تا رقیق بشه و داخل سوپ می ریزیم. بعد از چند جوش سوپ آماده است.

برای تزیین سوپ , یک قاشق مرباخوری خامه رو هم بزنید و کمی زعفرون به اون اضافه کنید و روی سوپ بدید . همینطور از فلفل رنگی هم می تونید استفاده کنید و یا با زرشک تزیین کنید

این سوپ خیلی خوشمزه و مقویه . امیدوارم درست کنید و خوشتون بیاد.
  


Tuesday, October 25, 2005

 

بدون عنوان

 



از خدا برگشتگان را كار چندان سخت نيست
سخت كار ما بود كز ما خدا برگشته است






با تشکر از آقای کاوه ثروتی, دوست خوب بجنوردیم که موسسه خیریه یاوران رو معرفی کردن. ببینید.





رازهای شیدایی , شیدای عزیز رو حتمن بخونید.





این مطلب خیلی یدلم نشست .

داخل بالک فولدر دلتان را هم خوب بگردید شاید همچون میل باکستان نگاهی در آن پیدا کردید که به اشتباه به آنجا فرستاده شده بود...




سایت اکسیر کام مدت ها در ایران فیلتر بود, دیشب بطور اتفاقی متوجه شدم فیلترش برداشته شده. هم اکسیر نت و هم اکسیر کام رو می تونم ببینم.( البته من از سمنان می تونم ببینم بقیه رو نمی دونم!)

ولی متاسفانه سایت آقای نگاهی فیلتر شده . امیدوارم آقای نگاهی , آدرس جدیدی برای سایتشون بذارن تا ما هم امکان دسترسی به سایتشون داشته باشیم.




مدتیه یه شعری تو دهن بهداد افتاده . فاطی ... بلاخره تو اینترنت گیر آوردم و گوش دادم. جالبه, شما هم اینجا می تونید گوش کنید.

  


Monday, October 24, 2005

 

دعا

 

متن زیر رو از کتاب «حکایت دولت و فرزانگی / مارک فیشر» انتخاب کردم. در مورد این کتاب در اینجا بیشتر نوشتم, بخوانید.


همواره به خاطر بیاور که در اوجی معین, دیگر ابری نیست. اگر زندگیت ابری است, به این دلیل است که روحت آنقدر که باید بالا نرفته است.

گل سرخ مظهر زندگی است. خارهایش نمایانگر راه تجربه اند: آزمون ها و محنت هایی که هر یک از ما باید برای فهم زیبایی راستین هستی تاب آوریم






نمیدونم شما چقدر به دعا کردن اعتقاد دارید, ولی اگه با ایمان کامل دعا کنید مطمئن باشید دعاتون برآورده میشه . حتا اگه خیلی چیزا براتون مسخره باشه.

امشب به مناسبت سالگرد فوت مادر دوستم مراسمی بود. من اونجا کلی دعا کردم و مطمئنم که برآورده میشه اینو اعتقاد کامل دارم!

پ.ن: از نیمه شب گذشته بود که از مراسم اومدم, بهتر دیدم بجای خوابیدن , فریضه مهم آپدیت کردن وبلاگم رو به جا بیارم!

  


Saturday, October 22, 2005

 

خانم و آقای اسمیت

 



Mr&Mrs SMITH
بعد از مدتها فیلم قشنگی دیدم.یک فیلم اکشنِ بسیار دیدنی و محصول 2005 .
موضوع فیلم :
جین (آنجلینا جولی) و جان (برد پیت) اسمیت , هردو آدمکش های حرفه ای هستن که بطور تصادفی با هم آشنا میشن. در کلمبیا تروری صورت می گیره و دنبال یک تروریست تنها می گردن (زن یا مرد تنها ) در هتل پلیس به سراغ جان میاد در همین موقع جین هم وارد میشه وپلیس جلوی اونو می گیره می پرسه : تنها هستی؟

جین میره طرف جان و میگه نه ! اینطوری با هم آشنا میشن و این آشنایی منجر به ازدواج, بدون اینکه از سابقه یکدیگر باخبر باشن . حوادث جالب و پر هیجان و در عین حال فانتزی و همراه با کمی طنز این فیلم اکشن رو بسیار جذاب و دیدنی کرده.
ماموریتی مهم به جین و جان داده میشه و هردو بطرف یک هدف مشترک فرستاده میشن. و بعد متوجه هویت اصلی هم میشن و ماجراهای جالبی که بدنبال اون پیش میاد؛ و از همه جا بیخبر که آنها از طرف روسای خودشون به عمد بطرف هدف مشترکی فرستاده شدن تا همدیگه رو بکشن...




دیدن این فیلم رو توصیه می کنم. چون هم سرگرم کننده است و صحنه های جالبی داره و هم دیالوگ های قشنگ.

پ.ن: این فیلم رو بدون سانسور دیدم ولی بهبودم سانسورچی شده بود و کنترل بدست ... یک زمانی ما برای اون سانسور می کردیم و حالا او... عجب روزگاریه:)
  


Friday, October 21, 2005

 

سوتفاهم

 

لیا جان نوشته بودی: « تو شیندخت دعوا راه انداختی؟!»

من هیچ وقت چنین قصدی نداشتم. روابط افراد پیچیده است. آدم ها با شخصیت ها, فرهنگ ها و تربیت های مختلف با هم در ارتباط هستن. سوتفاهم ها همیشه در طول زندگی وجود داره. گاهی این سو تفاهم بین دونفر که خیلی هم بهم نزدیک باشن ممکنه پیش بیاد (همینطور که گاهی بین من و تو هم پیش اومده:) در این دنیای مجازی سوتفاهم ها بیشتره, چون حرف ها با یکسری کلمات بیجان نوشته میشه و اگر کسی مثل من قدرت بیان و نگارش ضعیفی هم داشته باشه , کار خرابتر میشه! در ارتباط رودرو و گفتاری, لحن صدا و چهره کمک زیادی به بیان می کنه ولی در نوشته ها, برداشت ها متفاوته

لیا جان, تو خوب می دونی که ما طوری تربیت شدیم که همیشه کوتاه بیاییم! احترام به دیگران و گذشتن از خود, برای اینکه دیگران رو نرنجونیم جزوی از تربیت ما از کودکی تا الان بوده و ما سال ها به این اخلاق خو گرفتیم. بارها از حق خودمون گذشتیم, بارها خودمون اذیت شدیم تا دیگرون اذیت نشن و نرنجن! بحث درست و غلط بودن این اخلاق و تربیت نیست, اینکه سالها با این روش زندگی کردن , شاید ترک کردنش خیلی سخت باشه. اگر گاهی اینجا دل پری هام رو می نویسم شاید بخاطر همین اخلاقی که ما داریم, جای دیگه که نمی تونم عنوان کنم ولی اینجا که خونه دلتنگی های منه می نویسم تا تخلیه بشم ولی گاهی بدتر میشه!
به هر حال اگر سوتفاهمی باعث بهم خوردن رابطه ای بشه باید به عمق اون رابطه شک کرد!

من یکبار دیگه از همه دوستان خوبم که به شیندخت سر می زنن و مطلبم با عنوان « بی اعتمادی» باعث سوتفاهم و رنجوندن اونا شده , عذر می خوام.
  


Thursday, October 20, 2005

 

عذرخواهی

 

باز هم نگارش ضعیف من باعث سوتفاهم شد و دوتا از بهترین دوستانم از من رنجیدن.
آقا سهراب عزیز, هدف من از نوشتن این مطلب اینجا, اتفاقن خواندن کسانی بود که منظورم با ایشان است و باعث این بی اعتمادی شدن. چون من ارتباط ایمیلیم رو با اونها قطع کردم ولی مطمئنم که مطالبم رو می خونن به همین دلیل اینجا نوشتم و امیدوار بودم که دوستان خوبم از جمله شما برداشت منفی از این مطلب نکنید. از شما بخاطر اینکه این مطلبم کام شما و دیگر دوستان خوبم رو تلخ کرده عذر می خوام. من چند وقتی بود می خواستم این مطلب رو بنویسم, حتا مطلب روز قبل هم که نوشتم: لبم رو گاز می گیرم که سکوت کنم... منظورم به همین بود. ولی خوشحالم که شما در بخش دوم کامنت تون نوشتید که متوجه منظور من هستید که با شما دوستان خوبم نیستم.
اما اینکه به اون مطلب آقا مهران عزیز لینک دادم و باعث رنجش ایشان شدم. من اصلن استناد به اون نکردم قسمت اول نوشته من با قسمت دوم جداست. من در قسمت دوم فقط خواستم از ایشان عذر خواهی کنم که اون موقع من اون طرز فکر رو داشتم, چون اخیرن یکی از دوستان خوبم در ایمیلی به من یادآوری کردن که من در گذشته از دوستی های اینترنتی و اعتماد کردن می گفتم! به همین دلیل من اون لینک مطلب مهرآوا رو گذاشتم و در موردش نوشتم.
همینطور که آقا مهران گفتن هر کسی اون مطلب رو بخونه متوجه میشه که منظور ایشان چی بوده. اگر نوشته من باعث هر گونه شبهه ای در مورد مطلب مهرآوا شده همینجا عذر می خوام.
اگر این شبهه برای دوستان خوبم که خواننده شیندخت هستن (چه دوستان قدیم و چه جدید) پیش اومده که من نسبت به اونها بی اعتمادم ازشون عذر می خوام. ولی مطلبم بطرف کسانی بود که خودشون خوب می دونن چرا اینا رو نوشتم!
اگر ایمیل اون دوست رو هم جواب ندادم و اینجا نوشتم بخاطر اینکه نگارش ایشان در ایمیل هاشون شبیه کسیه که من ایمیل هاش رو دیپورت کردم. به همین دلیل نخواستم جواب بدم.( امیدوارم که اشتباه کرده باشم!)

یادمه هر وقت مسافرت می رفتیم, کسانی سر راهمون سبز می شد و از گم شدن پولشون و آواره بودن در غربت و ... می گفتن و کمکی می خواستن. همه از سر دلسوزی کمک می کردن ولی وقتی اینکار چندیدن بار تکرار شد و احساس کردیم این نوعی کلاشیه دیگه کسی به حرف های اونها توجه نمی کرد. این میان شاید کسانی بودن که واقعن نیازمند بودن ولی بخاطر بی اعتمادی به اونها هم کمک نمی شد!
در دوستی ها هم همینطوره. امیدوارم هیچوقت نسبت به دوستانتون بی اعتماد نشید.
امیدوارم رفع شبهه و کدورت شده باشه, چون هیچ دلم نمی خواد دوستان خوبی رو که می شناسم و باهاشون ارتباط دارم, برنجونم.
شادی همه شما عزیزان آرزوی منه.
  


 

بی اعتمادی

 

چقدر سخته بی اعتمادی. چقدر سخته با شک نگاه کردن.
از روزی که خودم رو شناختم, خیلی راحت اعتماد کردم و خیلی راحت هر دستی که بطرفم برای دوستی دراز شد گرفتم. همیشه دوستان زیادی داشتم. همه جور دوست, بزرگتر از خودم- کوچکتر, پسر و دختر – هم تیپ و هم سلیقه خودم و یا برعکس... با همه جور آدم می تونستم کنار بیام فقط تنها چیزی رو که نمی تونستم تحمل کنم دروغ و ریا بود. در این همه سال بیاد نمیارم با دوستی قطع رابطه کرده باشم. هنوز با دوستان دوران کودکی و نوجوانی ام ارتباط دارم (در سفر اخیرم به بجنورد یکی از بهترین روزهام, دیدار دوست دوران ابتداییم بود و رفتن به خونه او و یادآوری خاطرات گذشته).

وقتی وارد این دنیای مجازی شدم با خود واقعیم اومدم بدون ماسک. شراره انصاری؛ با همه اون چه که بود و هست.
هیچ چیزی بیشتر از اونی که هستم اینجا نبودم و ننوشتم. اینجا هم بدنبال دوستی اومدم و دوستان خوبی هم پیدا کردم , دوستانی که در این چهارسال همراه من بودن. دوستانی که هر وقت نیاز به کمک داشتم کمک هاشون رو دریغ نکردن, منهم اگه کاری از دستم بر می اومد براشون می کردم. درددل می کردم و راهنمایی می خواستم و به درد دلهاشون گوش می دادم . ولی ...
در این میان کسانی بودن که سواستفاده کردن از دوستی- از صداقت- و از اعتماد کردنم . می خواستم باور نکنم- می خواستم فکر کنم اشتباه از منه . ولی من صورت بدون ماسک اونها رو و ریایی که در چهره شون بود, دیدم. شاید اشکال از من بود و این دنیای مجازی رو زیادی جدی گرفته بودم!

دوسال پیش دوست خوبم آقا مهران عزیز مطلبی در اینجا نوشتن. من اون موقع گرم دوستی های مجازی بودم و از ایشان انتقاد کردم که چرا با نوشتن این مطلب بی اعتمادی رو در این دنیای مجازی رواج میدن! ولی حالا باید اعتراف کنم که من اشتباه می کردم و حق با ایشان بود و من باید ازشون عذر بخوام. (خوشبختانه نقدی که من بر مطلب ایشون نوشتم بخاطر پاک شدن آرشیوم از بین رفته!)
حالا من به این دنیای مجازی بی اعتماد شدم- بی اعتماد به دوستی های اون و با تردید به این دوستی ها نگاه می کنم بخصوص در مورد دوستی های جدید!

دوست گرامی که برام ایمیل می زنید و به من لقب شیردخت دادید! ازتون خواهش کردم خودتون رو معرفی کنید. تا وقتی خودتون رو معرفی نکنید ایمیلهاتون رو جواب نمیدم.
شرمنده
  


Wednesday, October 19, 2005

 

بیاموزید که...

 



بیاموزید كه دوستان واقعي شما كساني هستند كه با ضعفها و نقصان هاي شما آشنايند و ليك شما را همان گونه كه هستيد دوست دارند...



گاهی برای اینکه اون چه که در فکر و ذهنم هست, به یاد نیارم, دوست دارم حرف بزنم و پر حرفی کنم. یه وقت هایی هم برای اینکه جلوی زبونم رو بگیرم و چیزی نگم ,گوشه لبم رو گاز می گیرم و سکوت می کنم!
یه وقت, شخصی به من توصیه کرد که: «هر وقت عصبانی میشی سی ثانیه صبر کن, آنی عکس العمل نشون نده.» (تنها چیزی که از او بیادم مونده همین جمله ست!)
من سه ثانیه هم نمی تونم صبر کنم ولی تمرین می کنم که بجای سی ثانیه, سی ساعت صبر کنم.( هر چند می دونم بعد از سی ساعت باز هم باید اول دل پریم رو خالی کنم!)





زندگي عاشقانه سارتر و دبوار كتاب شد

اين کتاب سارتر را به شکل يک اغفال کننده دختران جذاب کم سن و سال به تصوير کشيده است. چون خود سارتر چهره زيبايي نداشته است با عقايد، رفتار رمانتيک، نامه هاي پر شور و شهرت خود که هر روز هم به آن افزوده مي شد آنها را اغوا مي کرده است. از سارتر صدها نامه عاشقانه که براي اشخاص مختلف نوشته شده است، به جا مانده است.
درباره دبوار قضيه کاملاً عکس اين است؛ يک زن تنها که بسيار نيازمند يک عشق راستين است. با اين حال او هيچ گاه به انتقاد از بي وفايي سارتر نمي پردازد و روابط او را با ديگران نکوهش نمي کند.
اين کتاب به وضوح نشان مي دهد که سارتر و دبوار در زندگي شخصي خود هم انسان هايي مثل ساير انسان ها هستند؛ يک مرد فرانسوي شيفته دختران زيبا و يک زن روشنفکر تنها که هر دو مرتكب اشتباهات بسياري مي شوند و گاهي به کساني که آنها را دوست دارند ، لطمه مي زنند.

لینک از هفتان

پ.ن: باید کتاب جالبی باشه, عشقهای فیلسوفی!

نشریه الکترونیکی انجمن فرهنگی پویشگران


فوتوبلاگ کسوف رو ببینید عکس های جالبی اونجا هست.


  


Monday, October 17, 2005

 

جوانی

 





روی نیمکت , زیر درختان پارک... دختر و پسر جوون کنار هم ... سفره کوچک افطاری... فلاسک چای... لقمه های نون و پنیر... لذت با هم بودن- در کنار هم بودن ...

قدر این لحظه های زندگی تون رو بدونید. بهترین و شادترین لحظه ها... خاطره ای برای آینده!





سریال طنز «متهم گریخت» با کارگردانی آقای «رضا عطاران» از سریالهای قشنگیه که از دیدنش لذت می برم. مصاحبه آقای «علی صادقی» بازیگر این سریال رو بخونید. به نظر من ایشون واقعن هنرمنده هر چند به قول خودش تحصیلکرده هنر نیست. شاید چون توی فیلم هاش خود واقعیش رو نشون میده به دل می شینه. اولین بار سالها قبل فیلمی از آقای صادقی دیدم که نقش یک دانش آموز بسیجی که به جبهه رفته بود رو بازی کرده بود با طنز خاص خودش و البته در اون فیلم با لهجه شیرین یزدی. از همون موقع از بازی طنز ایشون خوشم اومد.

پ.ن1: لینک مصاحبه از هفتان

پ.ن2: سریالهای طنز آقای عطاران و همینطور بازی ایشون حرف نداره. در ضمن می دونید آقای عطاران , بجنوردی هستن؟! (باز حس ناسیونالیستی من گل کرد:)

  


Sunday, October 16, 2005

 

پینگ

 

کسی میدونه چرا بعضی وبلاگها پینگ میشن بعضیا نه؟!
یه روز بیخودی پینگ میشن, یه روز هم خودمون پینگ می کنیم ولی خبری نیست!
  


 

سکوت

 





صبح رفتم کتابخونه. قسمتی از خیابون رو بخاطر فاضل آب شهری کنده بودن و مسیر بسته بود. مجبور شدم پیاده برم. این خیابون شلوغ ترین و پرترافیک ترین خیابون سمنانه ولی امروز سکوت آرامش بخشی در این خیابون بود که از قدم زدن لذت می بردم. اولین بار بود که صدای آبی که با شتاب از جوی می گذشت می شنیدم. صدای خش خش جاروی سپور که توی اون خاک و گلی که که وسط خیابون بود ولی او طبق عادت همیشه کنار خیابون رو جارو می کشید!

با خودم فکر می کردم همه از شتاب زندگی می نالند. همه میگن نمی دونیم چرا روزها با سرعت می گذره با وجودی که اصلن خوش نمی گذره!
امروز صبح در خیابون سعدی این رو حس کردم. وقتی همه ما با چنان شتابی در حرکت هستیم. رانندگی مون با سرعت- همه از هم سبقت می گیریم- از کوچکترین فرصت برای جلو زدن از دیگری حتا با خلاف کردن استفاده می کنیم- دست روی بوق... غرولند های زیر لب و ... همه و همه باعث میشه ما فقط بدویم و با عجله زندگی کنیم. کمتر به دوروبر و زیبایی های دوروبرمون توجه کنیم.

امروز در این مسیر کوتاه تا کتابخونه من اون سر و صدا و شلوغی همیشگی رو ندیدم - آرامش و درخت های خالی از برگ و آب گل آلودِ جوی که با سر و صدا جلو می رفت رو دیدم . من هم با آرامش قدم زدم و عجله ای برای رسیدن به ماشین نداشتم.






از وقتی از بجنورد برگشتم با لیا ارتباط ایمیلی نداشتم. دیروز پای تلفن به لیا گفتم: دیگه رو نت نمیای؟
او گفت :چرا هر روز میام شیندخت رو می خونم.
با تعجب گفتم پس چرا ایمیل نمی فرستی؟!!
لیا خانم تنبل ما بلاخره دیروز اولین ایمیلش رو بعد از مدتها برام فرستاد. جای بهداد خالی که همیشه سربسر من و لیا می ذاره و میگه : خاله و مامان ایمیل می فرستن و بعد به هم زنگ می زنن هر چی که تو ایمیل نوشتن تعریف می کنن!:)

میدونید, داشتن خواهر خیلی خوبه. لیا چهارده سال از من کوچکتره ولی نزدیکترین کس به من و بهترین همدم و دوست منه (باوجودی که خیلی از هم دور هستیم:)

لیا جانم, خیلی دوستت دارم.

  


Saturday, October 15, 2005

 

افسردگی

 

هر وقت به وبلاگ فروغ سر می زنم و او ازبیماری افسردگی ش می نویسه, بدجوری دلم می گیره و با خودم فکر می کنم, چرا دختر جوون و موفقی مثل او باید افسرده باشه؟!

امروزه افسردگی در جامعه ما بیداد می کنه بخصوص در نسل جوون. فشارهای روحی و مشکلات زیادی که در جامعه وجود داره, آینده مبهم و نداشتن امنیت اجتماعی و مالی و شغلی بیشترین عامل ایجاد افسردگی در جامعه ماست. از طرفی کشیده شدن زندگی ها به طرف تجملات و کم شدن رابطه ها هم یکی دیگه از عواملیه که می تونه منجر به افسردگی بشه.
البته ریشه اصلی بعضی از افسردگی ها از دوران کودکی شکل می گیره و نا آگاهی خانواده ها یا توجه نکردن به کودکان و مسائل و مشکلات آنها, تنبیه ها و محیط نا امن خانواده و ... از عواملیه که باعث افسردگی در سنین نوجوانی و یا جوانی میشه.

آیا راهی برای مبارزه با افسردگی هست؟ راهی که بتونیم جوونها رو از این بیماری دور کنیم؟

به نظر من تلقین خیلی موثره و مبارزه کردن با بیماری. در طول زندگی ممکنه برای همه ما لحظه هایی پیش بیاد که احساس بی انگیزگی همراه با غم و احساس فشار و سنگینی روی قلب داشته باشیم و با کوچکترین موضوع عصبی و پرخاشگر بشیم و یا حساس و زود رنج . بخصوص در خانمها در دهه سی و چهل سالگی, ترس از گذر عمر , نرسیدن به ایده آل هایی که در دوران جوانی به آنها فکر می کردن همراه با مشکلاتی که در بالا گفتم باعث میشه احساس پوچی و بیهودگی کنن . ولی تلقین هم در بروز یا شدت گرفتن افسردگی موثره.

مشاوره با روانپزشک – ورزش- ایجاد تنوع در زندگی- رابطه برقرار کردن با کسانی که دوستشون داریم و از هم صحبتی با اونا لذت می بریم و مهم تر از همه فکر نکردن به آینده و از حال استفاده کردن, برای مبارزه باافسردگی, کمک زیادی می کنه .

به امید روزهای شاد برای همه , بخصوص جوونها.
  


Thursday, October 13, 2005

 

نسل سوخته کیست؟

 

برنامه باشگاه ورزشی ام تغییر کرده و بعداز افطار میرم باشگاه. اولین روز که رفتم, ورزش عصرو مربی جدید برام تنوعی بود. مخصوصن وقتی حرکاتی با چوب انجام می دادیم با ریتم تند آهنگ عربی, من رو یاد جمیله و عصای معروفش انداخت! انصافن مربی رقصنده خوبی ست, هم عربی و هم تکنو!
این خانم مربی همسر یک کارخانه داره و پدر و برادرانش از بازاریان معتبر و البته جزو «راستی» ها در سمنان هستن. من وقتی این خانم مربی رو می بینم به یاد خانم «فائزه هاشمی» می افتم. فکر کنم خود این خانم هم احساس می کنن فائزه هاشمی سمنان هستن!

وقتی محیط باشگاه های ورزشی امروزی رو با باشگاه های 20 سال پیش سمنان مقایسه می کنم ,به یاد میارم چه سال های سختی رو گذروندیم.
اولین بار در سال 66 به اصرار عده ای از خانم ها از طریق تلفن و مراجعه حضوری به تربیت بدنی موفق شدیم ورزش بانوان رو در سمنان افتتاح کنیم. اون موقع سالن انقلاب سمنان سه روز در هفته, هر روز یک ساعت در اختیار بانوان بود. البته محدودیت خیلی زیاد بود. از موسیقی برای ورزش خبری نبود. لباس ورزشی نباید یقه باز می داشت!( مایو یا تاپ شلوارک که امروزه مده , جزو گناهان کبیره بود و اصلن اجازه پوشیدن نمی دادن!)
برای ورود به باشگاه هم باید با حجاب کامل و بدون آرایش می رفتیم. تمام این سختی ها رو تحمل کردیم تا بتونیم ورزش کنیم ولی متاسفانه جو داخل سالن و شلوغی و تمیز نبودن محیط باعث شد بطور مرتب باشگاه نرم.
بعد که باشگاه های خصوصی افتتاح شد کمی محدودیت ها کم شد البته باز هم لباس پوشیدن در سالن محدود بود و موسیقی هم نباید استفاده می شد.
ولی امروزه... باشگاه ها بیشتر به سالن های مد شبیه شده تا باشگاه ورزشی. آرایش های آنچنانی و جدیدترین موزیک های تکنو و پاپ و ...

با مقایسه اون سالها با امروز, از خودم می پرسم, نسل سوخته چه کسانی هستن؟

ما دهه چهل ها, که اوج جوونی مون مصادف با انقلاب بود و بهترین سالهای جوونی ما در خفقان دهه شصت گذشت.
دهه پنجاه ها, که کودکی شون مصادف با انقلاب بود و بعد از اون ...
دهه شصت ها, که بچه های جنگ هستن
یا بچه های نسل جدید ؟
  


Wednesday, October 12, 2005

 

باید چکار کرد؟

 

در وبلاگ کمتر از ده دقیقه همیشه مطالب جالبی پیدا میشه, مطلب جکایت رو الان (ساعت یازده شب) خوندم حیفم اومد به اون لینک ندم. برای همین این پست جدید رو بالای مطلب خودم می ذارم, حتمن بخونید..






بعضی روزا پیش میاد که دست به هر کاری می زنی خرابکاری میشه! امروزبرای من از اون روزا بود .
دیروز کمی حالم خوش نبود, مثل همیشه به خونه نرسیدم. امروز کلی کار داشتم, خیلی هم سرحال نبودم, خونه هم که به لطف گل پسرام بازار شام شده بود. با این همه کار سعی می کردم سریع کارامو انجام بدم ولی برعکس می شد. داشتم روی میز رو دستمال می کشیدم دستم خورد ظرف آب لیمو برگشت- اومدم آشغالها رو بریزم تو ظرف آشغال, ریخت کنارش - غذا رو گاز بود دیدم آماده است خاموش کردم, رفتم توی اتاق بعد چند لحظه بویی شنیدم. رفتم آشپزخونه دیدم غذا داره ته می گیره با تعجب نگاه کردم چون فکر می کردم گاز رو خاموش کردم! و ... اینجور وقت ها فکر می کنید باید چکار کرد؟!






حیفم اومد قبل از تمیز کردن اتاق از اینجا عکس نگیرم! این گوشه ای از اتاق خواب پسرای منه. در قسمت دیگه اتاق , تخت نامرتب و ویولن بهداد با پایه نتش و لباسهاشون که ولو شده و ... اتاق مطالعه بهداد رو میزش پر از کاغذ و کتاب و ... (خودش مرتب نمی کنه اصرار داره که منم دست نزنم چون وسایلش بهم می ریزه و گم میشه!)
موقع امتحانات که این صحنه تا روی میز ناهارخوری و هال هم می کشه. بهروز میگه بی خیالشون شو بذار همین جوری بمونه! خودشون هم میگن اتاق دانشجویی باید اینجوری باشه!!
واقعن باید چکار کرد؟!
  


Tuesday, October 11, 2005

 

لینک

 

بی خوابی ... آش رشته

 

با صدای زنگ ساعت بیدار شدم. دیدم به جای ساعت 4 روی ساعت 3 کوک شده. بی خواب شدم . کمی تو آشپزخونه چرخیدم و وسایل سحر رو آماده کردم بعد هوس کردم بجای اینکه ساعت 4 سحری بخورم , از آش رشته ای که واسه افطاری درست کردم بخورم, اونم کنار کامپیوتر و در حال گشت زدن روی اینترنت . بیشتر از آش رشته ایمیل یک دوست جدید بجنوردی از غربت به من چسبید که وبلاگم رو پیدا کرده و من رو مورد لطفش قرار داده . هر بار که ایمیلی از یک همشهری به من می رسه و من رو مورد لطفش قرار میده شارژ میشم و کلی انرژی مثبت می گیرم, بخصوص برای نوشتن در شیندخت – بجنورد . (وقتی این جمله رو به یکی از دوستانم گفتم با خنده به من گفت: حتمن می خوای شیندخت و بجنورد 2 رو هم راه بندازی:)

آقا بهمن از آلمان, ممنونم از ایمیل پر مهرتان.

یکی از جالبترین ایمیل هایی که از همشهری هام داشتم ایمیل دوستی از استرالیا بود که بعد از آخرین پست شیندخت و بجنورد برام فرستادن و در بخشی از اون نوشته بودن:


The article which I recently had the great pleasure of reading was about Mr Manocher Mohamdpour pleasantly reminded me of my own child-hood. Mr Mohamdpour is my cousin but unfortunately I have not seen him for more than 30 years now.

The articles were inspiring and I was pleased to see my old child-hood friends in some of the photos. In fact just looking at most of the photos and reading what you had written brought back many priceless memories which till this day I had forgotten.



این آش رشته رو به یاد همه دوستان خوبم در خارج از کشور می خورم و جاشونو خالی می کنم. منو متهم نکنید که دلتون رو آب می کنم فقط می خوام به یاد وطن و غذاهای اصیلش بیفتید:)


  


Monday, October 10, 2005

 

مادرهای مظلوم

 






خاله پیری داشتیم (اونو خاله صدا می زدیم) که سال ها خونه مامان اینا برای نظافت کردن می اومد. او معتاد به تریاک بود و بخاطر این که سربار تنها فرزندش نباشه با سن زیادش کار می کرد. خاله خیلی تمیز و آدم درست و با ایمانی بود. یه بار ازش پرسیدم چرا معتاد شدی؟ گفت: با شوهرم در مزرعه خشخاش کار می کردیم هر وقت خسته می شدم او کمی خشخاش به من می داد بخورم تا نیرو بگیرم و بیشتر کار کنم و کم کم معتاد شدم حالا بخاطر همین اعتیاد لعنتی مجبورم کار کنم. خاله با وجودی که کار می کرد و حتا از درآمدش به پسرش کمک می کرد ولی پسر و عروسش (عروسش خواهرزاده او بود!) اصلن به اون نمی رسیدن . عکس بالا رو هم یه سال عید که رفته بودم احوالپرسی اش گرفتم . او از پسرش گله داشت که اونو که مریضه تنها گذاشته و رفته مسافرت. همیشه به من می گفت: حیف تو که دختر نداری!
روحش شاد


خانم مسنی که قبلن نظافتچی بود ولی چون سنش بالا رفته و کار کردن براش سخت , الان فقط سفارش خرید سبزیجات و پاک کردن اونا رو قبول می کنه. من و دوستانم هروقت سبزی یا باقلا و لوبیا سبز و امثال این بخواهیم به او زنگ می زنیم, برامون می خره و تمیز می کنه .
این جوری هم کمک به اونه برای اینکه منبع درآمدی داشته باشه هم کمک به ما!
این خانم پسر معتادی داره که همیشه اذیتش می کنه. قبلن با هم زندگی می کردن ولی بس که مادرش رو کتک زده و به زور پولش رو گرفته اون خانم خونه ش رو جدا کرده. الان در زیرزمینی که انباری یه مغازه ست زندگی می کنه. دیروز رفتم سبزی آشی که سفارش داده بودم بگیرم دیدم صورتش کبوده. حدس زدم دوباره پسرش رفته سراغش و ... ولی اون خانم برای آبروداری گفت: خوردم زمین!


خانمی از دوستان سالها شوهرش بیمار بود, او به تنهایی 5 فرزندش رو بزرگ کرد و همه رو به سر و سامان رسوند وقتی همسرش فوت کرد پسر هاش اونو مجبور کردن خونه شونو بفروشه و سهم ارث اونا رو بده. اون خانم می گفت : اوایل انقلاب, برای خرید خونه ثبت نام می کردن من طلاهامو فروختم رفتم ثبت نام کردم می تونستم به اسم خودم بنویسم ولی چون نمی خواستم شوهرم که بیماره و از کار افتاده احساس کنه بی فایده ست به اسم او نوشتم! زمینی در روستا داشتم که ارث پدریم بود اونو فروختم و اقساط خونه رو دادم حالا پسرام من رو مجبور کردن خونه رو بفروشم. حتا برای اسباب کشی هم کمکم نیومدن!
  


Sunday, October 09, 2005

 

تفاوت بین آدم ها

 

مشغول خرید بودم, پسر بچه ده- دوازده ساله ی ژولیده با سر و وضع نامرتب اومد توی سوپری و یک پونصد تومنی گذاشت رو پیشخوان و گفت: یه بسته سیگار بده!
فروشنده گفت : نداریم, برو.
پسر بچه گردنش رو کج کرد و با قیافه مظلومی گفت: واسه نگهبان این شرکت بغلی می خوام.
فروشنده گفت: بگو خودش بیاد بخره.
وقتی پسر بچه رفت. فروشنده که پسر جوونی بود گفت: دزدکی سیگار می خرن و میان این پشتها که خلوته می کشن. بعد گفت: من هیچوقت به بچه ها سیگار نمی فروشم.
خوشحال شدم که هنوز هم اونقدر انسان وجود داره که فقط به فکر منافع خودشون و سودجویی نیستن!

***

فروشگاهی که لوازم بهداشتی و آرایشی ازش می خریدم به جرم فروش قرص «اکس» تعطیل شده و قراره جواز کسبش باطل بشه (البته اگه با پول و پارتی جرمش رو نخره!), جالبه فروشنده گفته: من قبل از فروش قرص, ماهی دو میلیون سود خالص داشتم اگه این قرصها کارش می گرفت میشد 4 میلیون. الان هم هیچ مهم نیست که مغازه رو تعطیل کردن چون اونقدر سرمایه دارم که در کار دیگه سرمایه گذاری کنم فقط کمی آبروم رفته!!
  


Saturday, October 08, 2005

 

فمینیست کیست؟

 

در کامنتی نوشته بودم: من ادعای فمینیستی و مردستیزی ندارم!
دوست خوبم روحان عزیز در ایمیلی از من پرسیدن:

toye yeki az posthatoon, kalameye feminist o mardsetizi ro ba ham avorde boodid, yani shoma in do ro be yek mana midoonid?
va inke age feminist ro be manaye tarafdare hoghooghe zanan bedoonid, khob az neveshtehaye shoma ke booye feministy miad.



بهتر دیدم جواب ایشون رو اینجا بنویسم تا بقیه دوستان هم بیشتر با دیدگاه من آشنا بشن.

چه کسی فمینیسته ؟ آیا معیاری برای شناخت فمینیست وجود داره؟هر کس برداشتی از فمینیست داره. در جامعه ما برای عده ای از دخترها و زن های جوان, فمینیست به مفهوم بی بند وباری و رفتار مردانه داشتنه. همینطور بعضی از آقایون هم یک زن فمینیست رو زنی با خصوصیات مردانه و خشن می دونن.

من به برابری حقوق زن و مرد اعتقاد دارم. باید زن و مرد هرکدوم در جایگاه خود به عنوان یک انسان مطرح باشن با حقوقی برابر. زنان ما باید باور کنن خودشون رو و این باور رو به جامعه و محیط انتقال بدن. این تفکر هر اسمی که می خواد داشته باشه. از تحقیر شدن از نادیده گرفته شدن از ضعیف در نظر گرفته شدن, از قوانین مردسالارانه و حتا در شرع هم زن رو نصف در نظر گرفتن, بیزارم .
( آقایی رو می شناختم که سه دختر داشت و به همسرش اصرار داشت برای فرزند پسر باردار بشه وقتی خانمش زیر بار نرفت اون آقا همیشه با تمسخر می گفت: ما الان یک و نصفی بچه داریم!)

به نظر من تبعیض در هر جامعه ای باید محکوم بشه. این ظلم و تبعیض ممکنه به زن یا مرد, قومیت ها و اقلیت های مذهبی و حتا فرقه های مختلف باشه (مثل بهایی ها که در جامعه ما مظلوم واقع شدن و حتا از حق تحصیل در دانشگاهها محروم هستن با وجودی که استعدادها و قابلیت های زیادی دارن و اکثر آنها که من از نزدیک با آنها آشنا هستم انسانهای درست و بسیار فعال هستن)

من اگر گفتم ادعای فمینیستی ندارم به مفهومی که در جامعه ما رایجه و فمینیست بودن رو به منزله مردستیزی می دونن , با رفتارهای خشن و مردانه می خوان نشون بدن که مانند مردها هستن. کسانی که شعارهای فمینیستی میدن و کار زن در خونه رو بیگاری می دونن, یا از اصطلاح زن آشپزخونه استفاده می کنن! من این نوع فمینیست بودن رو قبول ندارم. چون به نظر من این نوع فمینیست یعنی از زن بودن خودمون فرار کردن و مردها رو باور داشتن!
من زن رو با همه زنانگی هاش قبول دارم, کسی که به زن بودنش افتخار کنه نه اینکه بخاطر تبعیض های جامعه از اینکه زن آفریده شده ناراحت و عصبانی باشه.
  


Thursday, October 06, 2005

 

ترشی

 

پاییز سمنان هم رسید, بلاخره هوای سمنان خنک شد.
پاییز رو دوست دارم بخاطر همه قشنگی هاش. بخاطر هوای عالی و خنکای دلچسب و نم نم بارونش. بخاطر غروب های زیباش که بعضی ها میگن غمگینه, شاید بخاطر همین غمگین بودنش دوست دارم!
پاییز با همه قشنگی هاش هم تموم میشه همینطور که بهار زیبا با رگبارهای بارونش تموم شد و زندگی همچنان در جریانه!

پاییز که میشه من خیلی پرانرژی میشم و بهتر به کارام می رسم. کلی هم کار هست که انجام بدم. ما خانم ها اواخر تابستون و اوایل پاییز مثل مورچه ها, در حال تدارک برای زمستون هستیم. به نظرم زندگی در پاییز نظم می گیره. (بخصوص کسانی که دانش آموز یا دانشجو توی خونه داشته باشن:)
بجز اینها برای من شروع پاییز یعنی آتش بس و تموم شدن جنگ کولری! من و بهروز تمام تابستون سر روشن کردن کولر با هم مشکل داریم (من شدیدن گرمایی و او سرمایی) با رسیدن پاییز دعواهای کولری ما هم تموم میشه.

در حال تدارک ترشی هستم. عکس ترشی های پارسالم رو می ذارم تا دهنتون رو آب بندازم:)


ترشی لیته که با بادمجون کبابی درست شده , ترشی ملایم و خوشمزه که با عطر بادمجون کبابی واقعن عالی میشه چیزی شبیه نازخاتون شمالی ها ولی نازخاتون با آبغوره است و مخلفاتش کمتره.


ترشی مخلوط
  


Wednesday, October 05, 2005

 

بدترین دشمنان زن ها, خود زن ها هستن!

 

وقتی جوون بودم در مجله ای مطلبی خوندم با این عنوان:



بدترین دشمنان زن ها, خود زن ها هستن!


این جمله همیشه تو ذهنم بود, اون موقع چیز زیادی از اون جمله نمی فهمیدم, ولی به مرور...

گاهی ما با قضاوت های یکطرفه کسانی رو محکوم می کنیم و همیشه هم از جنبه ای که خودمون دوست داریم به مسائل نگاه می کنیم.
چند وقت قبل در دوره دوستانه مون یکی از خانم های مهمون خیلی گرفته و افسرده بود. بعد فهمیدیم که عروس این خانم تقاضای طلاق کرده. اون خانم می گفت: رفتیم دادگاه. از عروسم پرسیدن: همسرت معتاده؟ گفت : نه. پرسیدن عیاشه؟ گفت: نه. پرسیدن کتکت میزنه؟ گفت : نه
ازش پرسیدن پس چرا می خوای طلاق بگیری؟! (جواب عروسش رو اون خانم نگفت!)
همه مهمونا با اون خانم همدردی می کردن و می گفتن: خوشی زده زیر دلش. ما فکر می کردیم چقدرعروست خوب و خانمه و چه خانوده ای داره و ... برای خوشایند اون خانم از این حرفا می زدن. هیچ کس از اون خانم نپرسیذ که واقعن چرا عروسش با داشتن یک دختر 8 ساله می خواد جدا بشه؟! یعنی فقط بخاطر خوشی زدن زیر دلش؟! هیچ زنی حاضر نمیشه زندگی شو به این راحتی خراب کنه اونم با داشتن بچه.
من عروس اون خانم رو تو مهمونی ها دیدم. زن جوون و خوش قیافه و تحصیلکرده و از خانواده خیلی خوب. البته پسر اون خانم رو هم دورادور می شناسم, ایشون هم پسر مودب و ظاهر خوب همینطور خانواده خوب . هردو خانواده متمول هستن. پسر اون خانم چندین سال خارج از کشور بوده ولی گویا نتونسته درس بخونه و برگشته با سرمایه و ارثی که داشته به کارهای مختلفی دست زده و باید بگم بیشتر اوقات هم بیکار بوده و فقط از ارث خورده. زندگی عالی دارن و نیاز مالی ندارن ولی آیا فقط در زندگی تامین بودن مهمه؟! اگر اینطور باشه عروس اون خانم, هم شاغله هم تنها دختر خانواده ثروتمندیه که اصلن نیاز مالی نداره پس نباید مشکلی داشته باشه؟!. من به خودم اجازه ندادم در این مورد حرفی بزنم و سکوت کردم چون چیز زیادی در مورد دختر و پسر نمی دونستم. هردوشون رو در حدی دیدم که به نظرم هردو خوب بودن. ولی آیا ما مجاز هستیم در مورد زندگی دیگرون اینجور قضاوت کنیم که به مادرشوهر اون خانم بگیم: ما در مورد عروست اشتباه می کردیم, فکر می کردیم خانواده خوبی داره, دختر تحصیل کرده و اصیلیه ولی متاسفانه اینطور نیست و ... ؟! آیا چون زنی می خواد به هر دلیلی از همسرش جدا بشه, زن بد و بی مسئولیته؟!
جالب این که در آخر مهمونی یکی از خانم ها که دبیر بازنشسته است و از خانواده های خوب و اصیل سمنانی, دستش رو برد بالا و با صدای بلند گفت: خدایا شکرت که من رو از داشتن عروس محروم کردی!(اون خانم پسر نداره)
من با خودم فکر می کردم چقدر راحت ما زن ها در مورد خودمون قضاوت می کنیم و به راحتی محکوم می کنیم, هیچ کدوم حتا به این فکر نکردیم که شاید اون خانم که می خواد جدا بشه, حق داره!
  


Sunday, October 02, 2005

 

بدون عنوان

 



بياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقي طول نمي كشد ، ولي التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز دارد...



نخستين مسابقه داستان‌هاي 88 کلمه‌اي

داستانی از لوئیس بونوئل/ ترجمه شیوا مقانلو


تابو شکنی
  


Saturday, October 01, 2005

 

حس ناسیونالیستی

 

من وقتی در مورد زادگاهم بجنورد می نویسم, عده ای من رو متهم به ناسیونالیستی و تعصب داشتن راجع به زادگاهم می کنن . من با تعصبات قومی و فرهنگی مخالفم , همین طور با توهین به قومیت ها و فرهنگ های مختلف. ولی به نظرم علاقه داشتن به زادگاه و وطن یک حس غریزیه و این نشانه هویت و اصالته! وقتی می بینم دوستانی که سالها دور از وطن هستن و با علاقه راجع به ایران و زادگاهشون (حتا ممکنه روستای دور افتاده ای باشه) حرف می زنن و یاد می کنن حس خوبی پیدا می کنم . همه ما باید این حس رو نسبت به وطن و زادگاهمون داشته باشیم, حتا اگر سالها از اونجا دور باشیم.

دوست خوب سمنانی ام,« آقای بیطرف» که وبلاگ پارس ژورنالیست راداشتن و مدتهاست تعطیل کردن , در کامنتی که گذاشتن گله داشتن از کسانی که در سمنان زندگی می کنن ولی از مردم و شهر سمنان بد میگن. باید به این دوست خوبم بگم, این افراد این حس رو نسبت به زادگاه خودشون و حتا کشورشون هم دارن و دائم در حال بد گفتن از ایران و تعریف از زیبایی های خارج از کشورهستن و به نظر من این افراد بی هویتن!
هر شهری زیبایی ها و خوبی هایی داره و همینطور کمبودها . به دلیل وجود کمبود ها ما حق نداریم هیچ شهری رو محکوم به بد بودن بکنیم. ما باید تلاش بکنیم برای رفع کمبودها. من حدود بیست و پنج ساله ساکن سمنان هستم. و شاهد رشد این شهر بودم. سمنان امروزی با سمنان بیست و پنج سال پیش قابل مقایسه نیست همینطور که بارها گفتم سمنان رشد اصولی داشته و یکی از شهرهای صنعتی – دانشگاهی بسیار زیبای کشورمونه که تمامن مدیون مردم خوب و پر تلاش سمنانه چون مردم سمنان برخلاف بسیاری از شهرها , مشارکت زیادی در امور شهری دارند. (متاسفانه بجنورد از جمله شهرهاییه که مردم کمتر مشارکت دارن و اهمیتی به شهر و مشکلات آن نمیدن و بیشتر سعی می کنن خودشون رو از مسائل و مشکلات شهری دور نگه دارن!)





مصاحبه روزنامه شرق رو با« خانم سیمین دانشور» خوندم. «خانم دانشور» رو در 14 سالگی با کتاب «سووشون» شناختم . از اون سالها تا به حال چندین بار سووشون رو خوندم هربار برام تازگی و قشنگی خاصی داشته و بعد از اون کتاب «جزیره سرگردانی/ خانم دانشور» که به نظرم بی نظیر بود.
در کتابخانه در مورد« ساربان سرگردان» نوشتم, بخونید.

  


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

ترجمه‌ی
کتاب

يازده
دقيقه
پائولو کوئلو
 

Recent

تغییر ادرس
خانه جدید
تولد امام رضا
سانسور یا سکوت؟!
مراکز خرید مدینه
بدون شرح!
سکوت ، گاه هزاران معنی دارد که از گفتن بر نمی آی...
ته چین
دروغ خوشایند!
اصلاح یک شعر

Archives

February 2002
October 2002
November 2002
December 2002
February 2003
July 2003
November 2003
January 2004
February 2004
May 2004
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 Ø´Ø±Ø§Ø±Ù‡ انصاری